<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شاعر چپ</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/</link>
<description>معونت از آن توست  الهاکم التکاسر حتی رنج حتی ذرتم المقابر حتی حضور بیغش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 13:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تسلیت</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 376px; HEIGHT: 301px&quot; height=509 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mouhajer.files.wordpress.com/2009/03/montazeri-05.jpg&quot; width=550 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درگذشت مرجع عالیقدر آقای حسین علی منتظری را خدمت دوستان سبز تسلیت عرض میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم تشییع پیکر آقای منتظری فردا ۹ صبح از درب منزل ایشان تا حرم حضرت معصومه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفتصد تومان برای کپی. مبلغی هم برای آژانس ش</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>  سلام.لزوما نوشته های اینجا مبین نظر شخصی من نیست.این متن به نظرم جالب آومد .پس نوشتمش .فارغ از هر چیز. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه اشتباه نکنم این یه شعر عاشقانه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصور کن یه مرد با چشمان خیس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیخوام نباید توو شعرم به تو جسارت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نباید حس عشق تبدیل به اسارت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکسته میرم امشب بانو خدانگهدارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم و  زجه های کبودم میشه موجب آزارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت سرد و پر از انبساط افکارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی انتظار کشیدم که شاید بیایی برای بردقه م با اون لباس گلدارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(که میشه  شاید بازم بیام برای دیدارت؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی چه فایده که خواب عجیب سنگین بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمونه این آخرین غزلم برای افطارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکسته میرم و خاطرات سبز تو به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی لب توو دنیاست مجیز تو رو میگن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی دست حسرت  دامنه تویه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تعبیر یه خوابی که توو ذهن خستست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون اخرین در نجاتی که همیشه بستست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو یه تکرار خسته ای که فقط یک باره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وحدت اون دردایی هستی که بی شماره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من توو اسم تو تجزیه شدم بانو..تجربه کن من و تویه مرگی دوباره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعری که خون و تو حسرتت لخته میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین وارث نسل عشق اخته میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من توو این هجرت غمگینم برقه کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمومه واژه ها رو توو ذهنت دغدغه کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو ..اسم حقیرم و روو زبونت لقلقه کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه کسی که عمری خراب زیر آورات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین جمله همینه (خدانگهدارت)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 16:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمده بودیم درست در ساعت 4 دنیا را فتح کنیم</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;ما ی فرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(روایتی نا مکشوف)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به: &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;بهروز اسماعیلی  که دنیا را با او تجربه کردم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خیال میکردیم که از نو پا ترین(با کسره  خوانده  شود) محض .محض تریم.خیال میکردیم تا ابد دیگر می ماند و خواهد ماند پیوندی که از سر کتاب و قلم -گم در عطر دارو های عکاسی بسته بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آنها که بی من میشدند ۴ نفر و با من فرد می شدند و خود در بدعت زوج بودند و باز با خاله زاده ام میشدند زوج و زود باور.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میخواندیم - میکشیدیم دود سیگار را از برون با پکی عمیق بر حفره های لای لای ریه و میگفتیم زیر لب:نوش جان خسته ات کاکو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;البته مبتنی بر قواعد و غیرت و بی اعتمادی و باد شکم که بی تقصیر نبود آب های تهران.آن روزها به اشتباه به فلکه گاز میگفتیم:فلکه گازو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تازه یافته بودیم در گرمای تابستان هم را و همراه می فشردیم از سر نمیدانم چه حسی غریب دستان هم را.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میخندیدیم و می پنداشتیم هر چه عجیب تر جذاب تر .از آدمها میگفتیم خیال میکردیم هر که سر بالا تر سخن بگوید بالاتر است و غافل از اینکه آب دهان را به پهنه ی اسمانی نیلگون پرتاب میکردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تازه طوری دنیا در دستگاهمان نهاد که تا ساعت ها خیال میکردیم ما دنیا را....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آری از سر خامی حرف میزدیم سخت و هرگز عمل نمیکردیم.تازه وقتی از آدمها مینوشتم میگفتند:(خب.چیز خاصی نیست .تنها عقایدت را نوشته ای)غافل از اینکه هیچ گاه عقایدم نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خوب میدانم.تازه میخواستند هوایم را بگیرند و این فاجعه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گم بودیم در عطر لا منتهای فلسفه و منطق عجیب خود و خوب نمیدانستیم که تنها منطق ماست که بی منطق است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کودک بودیم در جلد آدم بزرگها.بیمنطق بودیم در جلد فلاسفه.دلقک بودیم در جلد آدمهای جدی .میکشتیم و  منهدم میکردیم و پرت میکردیم با لگد هم را با چند مجلد کارنامه از عهد اصلاحات درست به سمت در خانه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شب میخوبیدیم و فردا ی آن روز میگفتیم :(خوبیم) و این تازه اول داستان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کورس در بورس کتاب با هم که که چه خوانده است و چه می داند و چه خواهد دانست.سر تا پای هم را میشتیم با آماج قضاوت و تن به تعنه ی تعاریف میزدیم و میگفتیم:بو میدهد مرا نقد کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;جنسیت بود و جنسیت بود و جنسیت.نقد میکردیم و مینگریستیم با عرق های سرد بر پیشانی و همیشه در جلسه بودیم.سرطان داشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سرطان سو ء تفاهم با خود و دیگران....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و میشکستیم قلم پای آنگه تنها خیال کند ما شاید .شاید. شاید اشتباه میکنیم.و این یعنی منطق.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و همیشه یکی مان اضافه بود .  یکی هیچی چیز نباید  میدانست .همه چیز خصوصی بود با همه.در جلسات و کنفرانس های آشپزخانه ای و همیشه کسانی بودند که باشند دور هم در آشپزخانه و در مورد آینده ی یکدیگر.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خصوصی میگفتند و رازها تا چند ثانیه بعد خوصوصا خصوصی ها می شد تیتر اول نگاها و داغ ترین خبر .کلفترین خبر می رفت آنجای صاحب اثر.با پیوندها و پیوستهایی که بعد از یک کلاغ چهل کلاغ الصاق شده بود به بند ناف راوی  با احتساب اینکه مال شما یکی از بقیه داغتر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اکثرا اخم میکردیم تا شاید به بهانه ی فضایل اخلاقیمان خیلی زود جا شود در پاچه مخاطب.شاید روزی بگویند او بیشتر حتی کمی بیشتر می دانست. و گاه میترسیدم از اینکه احتمالا همه ما به درک روزی واصل شویم با بلیط نیم بها و سلف (شراب سفید یا کنیاک) در طول سفر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و کلا در باند زندگی میکریم .باندهای مخفی .بانهای پول .باندهای دست .باندهای میز.اینجا در باند که جای خوبی هم هست.اولین اصل این است که بعد از هر اذهار نظر بگویی:(خب.که چه؟) و این احتمالا نشانه ی خیلی چیزها بود.همیشه اعضایی برای اللبدل بودند.یکی میشد چهار و یک باره یکی میشد دو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و بودند آدمهایی که شوت بودهند در گلهای به اصطلاح فنی در قاعده ی باندها با شارها .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و این فاجعه بود .فاجعه بود برای من که مترود بودم و با آنها فرد میشدم و در بدعت زوج بودند آنها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمیتوانی فکرش را بکنی هم ولایتی حاضرم چند تومان بدهم اینطوری که در لحظه مرا میپایی نپایی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یابوو برت ندارد تنها کافیست سوزنی به تنبانت بزنم بیایی از آسمان پایین با من سر کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نخند آن پوزخند احمقانه را به گردی میبرم از رخسارت &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما نه نترسید :تنها میخواستم ادای آخرین داستانی که خواندم را در بیاورم:باغهای شنی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستی به نظرت این پتاسیل این را ندارد که از توش یک داستان خوب در آید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;(جمله احمقانه فوق را تا به حال چند بار به کار بده باشی خوب است؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یادم رفته بود کمکم .اینجا کم پیش می آید یک چیز خوب باشد مخصوصا نوشته.باید خوب حواست باشد اسم روی چیزی نگذاری آنگاه یا به قواعد آرمانی داسان توهین میشود یا به صاحت مقدس هنر.گم بودیم در بدعت و اول و آغاز و بن و ریشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راستی ببینم به خدا ایمان داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خدا که نه اما........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همین کافی بود تا خیال کنی از نو پا ترین محض محض تری.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۱۶ مهر ۸۸ در خانه  نوشتمش یک شب  و ۲۶ مهر ۸۸ ثبتش کردم یک عصر اما خواستم بگویم ۱ آذر ۸۸ نوشتمش یک صبح&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به س.ن در آبان ۸۸:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به س.ن:&lt;BR&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به هر حال خواهم دانست که هر چه کند تو را و نه مرا نمیتواند از پای رفتن بیاندازد.میدانم و باور دارم که در حوالی همین خواب و خاطره خواهم آمد به همین نزدیکی و تو را به هر چه دوست داری دعوت خواهم کرد.دعوتی عجیب از جنس همان صدایی که چند سال پیش تو را خواند و مرا از این سوی غریب دنیا به آن سو کشاند.&lt;BR&gt;آن وقت دنیا طور دیگری شد.&lt;BR&gt;ساختیم یکی یکی و کوباندیم هر چه سنت و نمیدانم را .بر هم زدیم خواب آنانی که میگفتند:دنیا محال حال آدمیست خوب.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باور کن.سالگرش را روزی آذرخش خواهیم بافت.ایمان دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 00:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به روزهای پر رفت و آمد شهریور 88</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>با چند تن است دوستانم در سفری بودیم .سفری بسیار خاطره انگیر و پر از تجارب زیستن.با دوستانی متفکر و اهل قلم .یادم باشد یادشان کنم.(آقای ب .الف  آقای م .م  آقای م.ص  آقای م.ر  خانم ر . م.).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم در شب آخر سفر وقتی دو خواب و دو بیدار در یک اتاق و من و یکی از دوستان در آشپزخانه درگیر خود بودیم نوشتم از آدمها .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها خیلی عجیب اند .خیلی.آنقدر که گاهی آدم را از آدم بودن دور می کنند .آدمهای خوب می اندیشند و قضاوت میکنند . آدمها زیاد از حرفهای آدم نتیجه میگیرند.البته نتایجی که خودشان دوست ارند .درست در زمانی که احمقانه ترین چیز همین نتیجه است. آدمها حسادت می کنند و زیاد جدی میگیرند درست در زمانی که حماقت است جدی گرفتن و نمیگذرند زمانی که درست باید بگذرند.آدمها عجیبند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها باید فهمیده شوند باید دوست داشته باشند تا دوست داشته شوند آدمها گاه در حدی عجیب مهربانند آدمها حرف خوب میزنند اما شنوندگان خوبی نیستند آدمها یا میخندند یا گریه میکنند .آدمها فرصت با هم بودن ندارند اما اکثر اوقات با هم اند .آدمها فکر هم میکنند یا خیلی زیاد یا خیلی کم .آدمها دوست داشتنی اند. آدمها سرما میخورند -ارضاء میشوند - افسرده می شوند .آدمها قرص میخورند .ذهنشان را تغییر میدهند آدمها خوب می شوند.آدمها به گذشته وصل اند به گذشته زیاد فکر میکنند و از پس گذشته هی می گویند آه و به حال می نگرند.آدمها زیادی آینده نگرند یا زیادی در پس. آدمها (؟) را می پرستند و  محتاج توجه اند .آدمها خیالهای باطل را می پرستند و در گردش اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها از هم می آموزند آدمها گاه محتاج همین نوشتن اند.آدمها آدمهای دیگر را زیاد فراموش میکنند .آدمها نمی آیند تا بروند .آدمها خیلی زود مغرور می شوند .آدمهای نمیدانند که نمیدانند.  آدمها هم خیلی تنها هستند هم نیستند.آدمها از پس کارها بر می آیند اگر بخواهند و عمل کنند .آدمها پشت سر هم راحت تر حرف میزنند .آدمها زیاد دست به تحقیر می زنند و عوضی میگیرند.آدمها زیاد اشتباه می کنند و حتما خطا میکنند .آدمها جایز الخطا نیستند حتم الخطا هستند. آدمها از عمر رفته نارحت اند آدمها زیاد آه میکشند آدمها در حسرت اند نیم عمر و نیم عمر دیگر برای حسرت زندگی می کنند . آدمها با هم مبارزه می کنند .میخندند .دوست دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها حرفهای تکراری میزنند آدمها آزار را دوست دارند آدمها مظلوم بودن را دوست دارند آدمها دوست دارند و .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها زیاد وقت تلف می کنند آدمها پول ندارند و اشتهای  سیری نا پذیر .آدمها بد خط می نویسند .آدمها حتما باید تجریه کنند . آدمها برای تجربه زندگی می کنند .آدمه سیگار میکشند یا زیاد یا کم.آدمها از روی خط مشی هم کپی میزنند آدمها به قوانین کپی احترام نمیگذارند .آدمها زود عصبانی میشوند زود فراموش میکنند .آدمهای حرف های دیگران را میکاوند .آدمها میچرخند صاف می اندیشند صاف عمل می کنند . آدمها زیاد درگیر کلمات و واژه ها هستند.آدمها پول باد آورده را خوب خرج می کنند . آدمها حقی برای زیستن قائل کسی قائل نیستند.آدمها میل به منفی بافی های مرسوم دارند .آدمهای سطح را دوست دارند و به سطح می آیند.آدمها شرتهایی میپوشند تا وقتی تی شرتشان رفت بالا مارکی داشته باشد تا دیگران فکرهای خوب خوب کنند.آدمها بد میبینند بد خیال میکنند.آدمها حتما با هم ارتباط دارند حتما رابطه ها به (گه) متبرک میشوند.سیر آدمی نزولی صعودی است .آدمها خسته میشوند از خودشان و آگاهانه از دیگران .آدمها هوای شکم خود را با صدا تولید میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها در گیر آدمهایند.آدمهای عشق را دوست دارند آدمها عاشق نیستند.آدمها زیاد خیال میکنند.آدمها تجاوز میکنند حتی به خیال .آدمها گرسنه میشوند اما خواب را بیشتر دوست دارند .آدمها خوش میگذرانند و یا بد.آدمها یک دسته اند .آدمها آدم اند.آدمها دوست دارند خوب همه باشند .آدمها اشتباه میکنند .آدمها جلو مغزشان را میگیرند و صبح را دوست دارند .آدمها شب ها بیشتر راحت اند .آNمها در تعاریف زاده میشوند در تعاریف زندگی میکنند در تعاریف میمیرند.آدمها احساس را دوست دارند یا ندارند.آدمها تصویر می سازند و گریه می کنند . آدمها میل به غم دارند آدمها هنگ میکنند آدمها در گیر گیر میکنند .آدمها فرصت می خواهند تا به توالت بروند تا دست بشویند .آدمها در توالت فکر میکنند.آدمها کلا همه چیز را کلی جمع میبندند به پکیج دستشویی و توالت میگویند دستشویی کلا.آدمها با اسامی ارتباط ندارند این اون چیز همین و و و و و .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها جوش های نارس را می ترکانند یا جوش های کهنه را .آدمها سکس را دوست دارند .آدمها دست را دوست دارند .آغوش را دوست دارند آدمها تنها با لمس و بو کردن کار میکنند . آدمها کار دارند آدمها بر سر کار می روند و بر سر کار می مانند .آدمها با مدفوع دارند یا ندارند آدمها خوب لبخند میزنند آدمها ۲۴ ساعت دوام می آورند و بعد میترکند .آدمها (معنی) را به دیگران وا گذار میکنند .آدمها حرفهای خود را از دیگران پس میگیرند .آدمها اقلب میگویند (چه خوب) و این فاجعه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها از سر هیچ هیچ میشوند آدمها خیلی می خندند پس خیلی ناراحت میشوند .آدمها بوی محتویات شکم دیگران را خیلی زود متوجه میشوند آدمها با لمس و بو کار می کنند .آدمها بوی مدفوع خود را دوست دارند .آدمها خویشتن دوستند .آدمها وقتی راحت میشوند که استراحت می کنند .آدمها به مغزشان بیشتر از دست و پا و زبانشان استرحت می دهند .آدمها بیشتر حرف می زنند .آدمها یا اجتماع را دوست دارند یا ندارند .آدمها وقتی سیگار ندارند چای میخورند و وقتی دارند دوباره چای میخورند.آدمها بت میسازند .عادت میکنند و میپرستند بت.آدمها زود خراب می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها می گوزند تند تند یا تند و کند پس آدمها زود میشنوند و زود باور میکنند .آدمها خیلی خوشمزه اند آدمها فرار می کنند .یا شاید آدمها مزه ندارند ولی خیلی زود....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها همیشه دوست دارند خلاف جریان حرکت کنند آدمها را همیشه باید خطاب قرار داد (اوی نگاه نکن)آدمها میل به عصیان دارند . آدمها (روو) دارند (روو) مفهوم انتزاعی است مثل دوست داشتن .آدمها نمی گوزند تا (گزک) دست کسی ندهند آدمها میترسند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها یا از هم میپرسند چای میخوری یا نمیپرسند .آدمها وقتی کاغذ نیست از دستشان استفاده میکنند .نزدیک ترین چیز به ذهن دست است چون  ادمها همیشه روی دستشان می نویسند فردا نان فراموش نشود.آدمها از چیزهای ساخت دست خود میترسند آدمها زیاد بو میکنند و میگویند خیلی زود:نمیشناسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها میل به قانع کردن دارند آدمها باید پاسخ دهند.آدمها زود در دستگاه فرو میروند آدمها در دستگاه میروند در دستگاه دست انداخته می شوند .آدمها یا لبخند میزنند یا نه.آدمها پا بر شانه هم بالا میروند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها بیرون میروند بیرون فهوم انتزاعی ست مثل دوست داشتن آدمها سیگار میخرند قدم میزنند چای مینوشند و توضیح واضحات میدهند .آدمها در فرهنگ آدمها گم اند و روی دل هم آب میل میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                 ۲۷ شهریور ۸۸  تهران ۶:۲۰ صبح&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 22:29:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر صنعتی و شخص سوم .دختر و شاید برادرش</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description> &lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;تجربه ای برای مستندی کاملا عادی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۱.سکانس ۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته است روی صندلی و دارد عکسهای مهرداد اسکویی را میبیند با نیم تن عریان و (کلوز آپی) از صورت و دهان دره ای و تیزی پستان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پایین می آید تصویر در یک حرکت غیر قابل پیش بینی از گوشه نقاشی مشترک راه میگیرد و تو میبینی چون زیباست (خالی کردن سه پایه)میگویی بگذار برود .میرود و روی لامپ خالی زرد که حال خاموش است مات میماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگویند عالی است.مرسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۲ سکانس ۲&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگویم بیاید: تصویر را روی نیم تنه یعنی حد فاصل بین رانها تا زیر سینه گذاشته ام .میگوید میخواهم صدای در بالکن آنچنان که هست جلوه دهد .میگویم به چشم.از جلو دوربین رد میشود با دستانی در جیب  .دستگیره در را با یک دست میگیرد.در را با صدای مهیب باز میکند و میرود از در بیرونی طوری که سایه اش در شیشه محدود شود و بعد پاک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بالکن کنار چند کیسه سراسر فیلتر سیگار و کاغذ می ایستم.میگویم بیا .باز دوباره حد فاصل رانها تا زیر سینه .می اید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۳ سکانس ۳&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرود سراغ بند رخت .در راستای تیغ بینی اش قرار میدهد سر را و بند رخت را به دندان میگیرد و تنها سکوت میکند و به دور دست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۴ سکانس ۴&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته است و از روی زمین چند مجله عکاسی را ورق میزند سرش پایین و صورت کاملا تار .نوشتا عکس عکاسی.یکی را در میدارد سیگاری میگیراند و زیر سیگار را از روی زمین کنار کاناپه میگذارد و چند پک میزند به سیگار نور اتاق کم است .تقریبن حدود ساعت ۶ عصر است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۵ سکانس ۵&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاهایش را توی شکمش جمع کرده  و از زیر در رفته استو و سیگاری فروردین چاق کرده است و پی در پی پک میزند.نیم ساعت گذشته است و هنوز دارد مجله میخواند سهیل نفیسی با ترانه های جنوب هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۶ سکانس ۶&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در میزنند.زیاد تند عجیب میگوید آمدم .من با دست از پشت دوربین گفتم بزن در را.میرود باز میکند در را .اول دختر میآید تو دست می دهد و چاق سلامتی.بعد برادرش از پی میگوید جوابش را خودت بده دوساعت پشت آینه نشسته تو آرایش میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مینشید دختر کنار در آشپزخانه و برادرش جلو در بالکن .دختر میگوید:سیگار دارید .جواب:آره بیا .دختر:اه کی دیگر فروردین میکشد .لعنت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با لحنی امرانه میگوید:صدای موزیک را کم کن .برادر :خاموشش میکند و زیر لب میگوید :پاچه میگیرد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحبت بر سر سیگار است هنور .برارد میگوید برورم سیگار بگیرم؟دختر جواب نمیدهد .شخص سوم میگوید :برو اگر باز است برو اما هیمن خوب است ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر میرود بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نوری جذاب دختر از سر جایش برخاسته و کنار در بالکن جای برادرسش مینشیند .شخص سوم کنار دختر میشیند .دختر ناراحت است از چه؟نمیدانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زانوهایش در بقل .شخص سوم سیگار فیلتر قرمزی میدهد و میگویم:(این را درستش میکنی؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درختر با لبهای سرخ سیگار را بر لبان میچرخاند و فیلتر نارنجی سیگار فروردین را با لبان قرمز میکند به شخص سوم میدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت  ۷ سکانس ۷&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلو در ساختمان وادر میشوم طوری که مرا میبیند و سایه ام از پشت روی دیوار رو به رو می افتد و صدای همسان کشیدن کفش بر مزاییک راهرو های تاریک ساختمان بالا میروم گاهی هم ضد نور میشوم آرام میروم و با ریتمی خاص در را میزنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت ۸ سکانس ۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فک و لبان من در کادر تله دوربین است .سیگار طلب میکنم .میدهند به اضافه زیر سیگاری .از من سوال میشود میگویم رفته بودم تهران پهلوی رافی عکسها را دید گفت خوب است .از برادر میپرسم تو چه خبر میگوید درگیر کار سربازیم .دختر میگوید عجب وقتی از ما گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دختر میپرسم داستانت به کجا رسید میگوید بخوانم؟میخواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به م.رئیسی و ریحانه م&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                          &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای احمد شاملو مردی که هرگز ننشست تا پایش زدند</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://persianeyes.files.wordpress.com/2008/04/10.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 247px; HEIGHT: 268px&quot; height=555 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://gdb.rferl.org/9E2C563D-1C7B-4E1A-A72D-4205F824E608_mw800_mh600.jpg&quot; width=699 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی مانده است تا آغاز شود این سفر.و باید استوار برای شاملو و به خاطر هر چه نبوغ او در ادبیات . این پست را به او تقدیم کنم هر چند اندک به مناسبت سال مرگش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او بود و هست که تازه میشناختمش شعر را با کاشف فروتن شوکران و صدای گیرایش و بیان آنچه ما اکنون درک عمیق از شهود می نامیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاشا حاشا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هرگز از مرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هراسیده باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامش ماندگار یادش گرامی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 22:59:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرگذشت من و JOHNNY MAD DOG</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 324px; HEIGHT: 233px&quot; height=299 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/archive/a/a8/20090207233607!Marco_Polo_traveling.JPG&quot; width=361 align=textTop border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;به :س.نجم برای سفرش به چند کشور آن طرف تر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;ساعت از ۷ عصر گذشته است  به خانه آمده ام بعد از مدتها پرسه در پی هیچ از آن خیابان به این خیابان در حجم نا به هنگاه ماشینها و دود و (بخار پیشانی ام که حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد) وقتی از سفر برمیگردی احتمالا به توصیه من این نامه را خواهی خواند و مرا به لب خندی به انتهای دور جهان دعوت خواهی کرد آری این است تلاش مزبوحانه ی کسی که به قول پناهی مهربانی (هیچ کس نبود) برای تحمل اوقاتی نه چندان سهل .چند فیلم .چند نخ سیگار و شاید مصاحبتی با خاله زاده ام.در نهایت این روزها این است همین و هیچ.صادقانه در (پیچ انحنایی) که همیشه در خوابهایم برایت از آن میگفتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;تنها (به شمعی قانعم و اندکی سکوت) تا باز گردی و دوباره هر صبح برای خوردن قهوه بیدارم کنی.برای خوردن قهوه این نوش دارو این علاج .خوب میدانی که به اندازه همین قهوه برای نوشیدنت بی صبرم.حال تا کی برسد مجال صحبتی و کمی لبخند و ابراز همان جملاتی که بارها و بارها از زبانم شنیده ای .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;این بار نه از زبانم میترسم و نه از سلام .این بار اعتراف خواهم کرد که نمیتوانم به اندازه تو درست کلمات را پس پیش انگونه بگویم که دل هر جنبنده ای را بلرزاند و پای هر عقل از مدار مدارا خارج.به هر حال تا از پله های آن غول آهنی  با آن بالهای عجیب و متقارن پایین نیایی و از دل این خاک غریب .این خانه ی پدری صدایت را نشنوم آرام نخواهم گرفت . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Courier New&apos;&quot;&gt;نه دوست دارم هواپیمات سقوط کند نه با کوله ات برایم آنفولانزای خوکی بیاوری.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;حال من خوب است اما تو باور نکن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;                                                                   تابستان ۸۸ -تهران&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 167px&quot; height=263 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/hs5k54.jpg&quot; width=431 align=bottom border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راس السرطان</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com/zemestanast/111111111.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 23:20:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انحناییی از پس خم دایره</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پیش از انتخابات نوشتم که زیر پوست جامعه ایرانی تحولی بزرگ رخ داده است که هر 4 جناح حکومتی و بقایای در هم شکسته اپوزیسیون غیر حکومتی آن را درنیافته اند. تحولی که زیر پوست جامعه رخ داده است، با بارزترین و مبارک ترین بعد آن: فروپاشیدن نسبی اقتدار ترس در ذهن مردم، در تظاهرات بعد از انتخابات ترکید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱ ـ چالش بین لایه هائی گسترده ای از مردم، که خواستار آزادی های سیاسی و اجتماعی هستند و حکومتی که این آزادی ها را در سی سال گذشته از آنان دریغ کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2 ـ چالش بین جبهه گسترده فقرا و تهی دستان شهری و روستائی که رهائی از فقر را در کشوری که اقتصاد آن نه بر تولید که بر توزیع درآمدهای ارزی نفت و گاز شکل گرفته است، در توزیع عادلانه تر این درآمدها و مبارز با غارتگران قدرتمند می جویند و به کسی چون محمود احمدی نژاد و امثال او امید بسته اند و سرمایه داران نوکیسه رانت خوار و طبقه متوسطی که خواهان آزادی های اجتماعی، و نه لزوما سیاسی، است و به موسوی رای می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3 ـ چالش بین قرائت رفرمیستی و بنیادگرایانه اسلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4 ـ چالش بین رهبران محافظه کار نسل اول انقلاب و رهبران نسل دوم که از دل نهادهای امنیتی و نظامی سر بر کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5 ـ چالش بین دو گروه نفوذ قدرتمند اقتصادی رانت خوار که یکی را خانواده رفسنجانی و دیگری را فرماندهان عالی رتبه سپاه و نهادهای امنیتی نمایندگی می کنند، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این 5 چالش، موضوع مقاله تحلیلی است که نوشتن آن را هر روز به روز بعد موکول می کنم چرا که در هر تلاشی برای نوشتن تحلیلی عینی و به دور از احساس مار تبعید نیش دردناک آن جا نبودن را در قلبم فرومی کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم می دانم که شعارهای حقوق بشری و آزادی بیان و دیگر آزادی های سیاسی فقط در میتینگ های کم شمار انتخاباتی مهدی کروبی مطرح شد و در میتینگ های بزرگ سازمان دهی شده موسوی، و تظاهرات اعتراضی او، تا کنون، شعارهای آزادی های سیاسی و حقوق بشری به ندرت شنیده شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم می دانم که گردانندگان اصلی ستاد موسوی شخصیت اصلی، گذشته و برنامه های واقعی او را زیر پارچه ای سبز پنهان کرده اند تا طبقه متوسط ناراضی او را نماد خواست های خود تصور کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم می دانم که تبلیغات انتخاباتی موسوی هزینه بالائی می طلبد و به احتمال خانواده هاشمی رفسنجانی و دولتمردان باند او سرمایه لازم را تامین کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم می دانم که دولت آمریکا و دولت های اروپایی، که سر مذاکره با ایران را دارند، هر کس «بجز» احمدی نژاد را برای مذاکره ترجیح می دهند چرا که توجیه مذاکره با انکار کننده هولوکاست و کسی که به صراحت خواستار نابودی اسرائیل شده است در افکار عمومی آسان نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم می دانم که فقط جناح های حکومتی اجازه حضور در میدان را دارند و..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با این همه می خواهم که« آن جا»، در میان مردم معترض، در میان جماعتی باشم که نقد و نفی می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشریه ای آلمانی از من پرسید که موسوی با رای مردم و با تظاهرات خیاباتی چه خواهد کرد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: سیاست اعلام شده تا کنونی ستاد موسوی: ادامه تظاهرات خیابانی تا ابطال انتخابات، نشانه ای است بر آن که گردانندگان اصلی ستاد او اطمینان دارند که می توانند مردم معترض را کنترل کرده و از سمت گیری تظاهرات خیابانی به سوی خواست ها و شعارهای بیرون از چارچوب نظام جلوگیری کنند یا شاید معترضان چنین خواست هائی را در سر ندارند. طبقه متوسط ایران، به رغم فقرا و تهی دستان، از رادیکالیزم و رفتارهای ردایکال پرهیز می کند. حتی در آمارهای اعلام شده، موسوی اکثریت را در تهران به دست آورده و 19 میلیون رای در ایران رقمی جدی و بالا است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما کنترل مردمی خشمگین، که به حق یا ناحق، به دزدیده شدن آراء خود باور دارند، آسان نیست به ویژه آن که رقیب نیز از حمایت بخش هائی از مردم در تهران و بخش عظیمی در شهرستان ها برخوردار است و نهادهای امنیتی و نظامی می کوشند تا با تحریک جماعت معترض آنان را به کاری ترغیب کنند که سرکوب خشن را توجیه کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: اگر تحقق خواست اصلی ائتلاف رفسنجانی، موسوی، خاتمی و گروهی از همکاران تاثیرگذار اما متفاوت آنان: کنار زدن احمدی نژاد، ممکن نباشد راه برای سازش باز می شود. در این سازش کنترل انحصاری چند وزارتخانه و نهاد مهم اقتصادی در دست خانواده رفسنجانی باقی می ماند، افشا و تعقیب پرونده قضائی خانواده و باند رفسنجانی،حربه مهم احمدی نژاد در مبارزه با او، متوقف می شود، موسوی آینده سیاسی خود و بخت گزیده شدن به عنوان وکیل اول تهران و نامزدی در انتخابات بعدی حفظ می کند و.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما نگفتم که اگر سازشی از این دست رخ دهد بر جوانانی باید گریست که در تظاهرات کشته و زندانی شدند و بر انبوه جوانانی که تلخکامی و رنج سرخوردگی را تجربه خواهند کرد . سازشی از این دست، که اعتماد انبوهی از مردم را از اصلاح طلبان مذهبی و نظام انتخاباتی ایران سلب می کند، در شکل و محتوای مبارزات آینده آنان برای آزادی تاثیری مهم خواهد داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: اگر کنترل تظاهرات خیابانی به دلیل سرکوب خشن یا رها شدن جماعت معترض از مدیریت ستاد موسوی از دست برود و شعارهائی فراتر از شعارهای این ستاد مطرح شود یا سرکوب خشن در کار آید، موجی از ناامیدی و سرخوردگی به بار آمده و سلطنت ترس در ذهن مردم، که تا حدی فروریخته است، به تخت اقتدار باز می گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با این همه و فراتر از این گفته ها می خواهم که در آن جا و در میان مردم معترض باشم. در میان کسانی که شعارهائی چون آزادی زندانی سیاسی و حقوق بشر را نیز مطرح می کنند،(هرچند صدای ضعیف آنان در میان صدای قدرتمند هواداران موسوی به گوش نمی رسد). می خواهم بیبنم که غیبت، یا دستکم غیبت خبری، روشنفکران مستقلی که از هیچ جناح حکومتی حمایت نمی کنند، در حوادث اخیر نشانه چیست؟ آیا اینان نیز در وطن خود در تبعید اند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسرت نبودن در جائی که باید باشی، زخم غیبت در زمانی که «حضور»، هستی تو را معنا می کند، بازگشتن به تاریخی که تو را از آن اخراج کرده اند، «عشق جوانی» که «پیرانه سر» بیدار می شود و تو را به توی گم شده فرامی خواند، زخمی است که هیچ مرهمی آن را تسکین نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;نوشته :ف.کوهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;قسمت پایانی بیانیه میر حسین موسوی در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;توقف برخوردهای امنیتی، فوق امنیتی و نظامی با مسائل انتخاباتی و بازگشت کشور به فضای طبیعی سیاسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اصلاح قانون انتخابات به نحوی که امکان تکرار تقلبات گسترده را از بین ببرد و بی‌طرفی نهادهای مجری و ناظر را تضمین کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- رعایت اصل 27 قانون اساسی در مورد آزادی تجمعات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آزادی مطبوعات و رفع توقیف از آنها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- فعالیت مجدد سایت‌های خبری مستقل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ممنوعیت مداخلات غیرقانونی دولت در فضای ارتباطی، نظیر اینترنت، پیام‌های کوتاه، و جلوگیری از  قطع ارتباطات تلفنی و شنود مکالمات مردم و هر گونه تجسس دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- توقف برخوردهای یک‌جانبه، افترا، دروغ‌پردازی و اهانت در رسانه رسمی کشور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- برخورداری از کانال‌های مستقل تلویزیونی در خارج و داخل کشور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- صدور مجوز برای تشکیل جمعیت‌های سیاسی،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آزادی همه دستگیرشدگان سیاسی، ابطال پرونده‌سازی‌های جعلی امنیتی و دخالت ندادن پرونده‌های جاری در برخورداری آنها از حقوق اجتماعی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انتها به همه مردم شریف کشورمان، چه آنها که به اینجانب رای دادند و چه آنهایی که به اینجانب رای ندادند،  به ویژه  کسانی که در حوادث ناگوار هفته‌های اخیر صدمه دیدند درود می‌فرستم. همچنین مقام  شهیدانی را که به جرم حق‌خواهی و آزادی‌طلبی در خون خود غلطیدند ارج می‌نهم و از خداوند بزرگ برای  خانواده‌های عزیز آنان طلب صبر و اجر دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                              میر حسین موسوی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                                &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 19:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و تو به اصلاحات رای خواهیم داد</title>
<link>http://havayesard.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;۲۸ خرداد میدان امام خمینی تجمیع سکوت&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۲۳ خرداد شنبه خونین و سیاه.میدان فاطمی.مطهری.عباس آباد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خبر فوری:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همه در سکوت فر رفته اند .تنها تریبون های اسلامی خبر از پیروزی احمدی نژاد می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعضی از منابع خبر از تقلب می دهدند خیلی ها استقبال میکنند از حرکتهای تندروانه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ساعت:۱۰:۲۹ دقیقه صبح روز ۲۳ خرداد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#006600 size=6&gt;ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;خبر فوری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;ایران امشب خواب ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;موج نگرانی ها سراسر ایران و  مخصوصا تهران را فرا گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;احمدی نژاد با کسب اکثریت آرا پیش است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;میر حسین موسوی خامنه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;محسن رضایی میر قائد و مهدی کروبی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;ایرنا خبر گزاری دولتی اسلامی پیروزی محمود احمدی نژاد را جشن گرفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;۲۳ خرداد ۸۸ ساعت۴:۱۷ صبح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خبر فوری:&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۲۲ خرداد ۱۳۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در ساعت ۱۵:۲۰ دقیقه پای صندوق حاضر شدیم به اتفاق اقایان ب.الف.کارمند.و م رحمانی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به علت دمکراتیک نبودن خبرگان تنها به ریاست جمهوری رای دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حجمه شرکت مردم چه در ایران چه در خارج از کشور بی سابقه کزارش شده است&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;........................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خبر فوری:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تا  شروع انتخابات دهم ریاست جمهوری تنها چند ساعت باقی ست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ساعت:۰۰:۴۶  در اولین ساعات روز جمعه ۲۲/۳/۱۳۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خبر فوری:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۱۸ خرداد ۸۸ بازداشت از ساعت ۱۹ تا ۲۴ پاسگاه ارگ به جرم بر هم زدن نظم عمومی و تهیه عکس از تظاهرات  میدان ولیعصر&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۱۹ خرداد ولیعصر به سمت میدان ونک تا مطهری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;رای من به اصلاحات کشور است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;رای من بر اندازی هر گونه دروغ و تحجر و فساد مالی است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;رای من به آزادی بیان و اندیشه است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;رای من به آزادی مطبوعات و  وبلاگ هاست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;رای من آزادی زندانیان سیاسی است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;رای من به صلح است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600 size=5&gt;به بلندای آسمان فریادش خواهم زد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#6633cc size=5&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;نشانه ها حاکی از پیشرفت جبهه متحد اصلاحات است.و پیروزی آقای میر حسن موسوی .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 11:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havayesard&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>havayesard</dc:creator>
<guid>http://havayesard.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
