سلام بر دوستان محترم و عزیز. طبق معمول هر ماه و به علت درگیری با بیماری روزمرگی به روز شدم البته همانگونه که احتمالا دارید میبینید و به خیلی چیزها فکر میکنید.
شما الان در هوای سرد هستید افکار مزاحم رو از سر دور کنید و فقط و فقط بخوانید .فرصت برای فکر کردن به دوستان.زندگی.خانواده همیشه بوده و هست پس حالا که زحمت کشیدید و امدید دقت کنید به هر میخوانید.
در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودن خوشحال باشم و یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم.
فارغ از قضاوت هاغی آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که میدرخشید آن روزها میلیون ها مشغله دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم .از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها .
از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بود و خواب فرمولی که تا به امروز با آن بودم و در کنار او (همزادم) روزمرگی را گذراندم بیبینم تا به حال شده خواب هایت هم رنگ کلیشه و روزمره بگیرد یعنی بدانی هر شب چه خوابی میبینی؟اری برای من اینگونه بود.
به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.
گذشت ناگزیر روز ها و تکرار یکنواخت خوراکی ها ی حواس توقعم را بالا برد توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد . و این در دوران نوجوانی ام بود .
مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه عظمتش بد بین شوم.و حفظ کردن فرمولهای مساحت و بعدها لگارتم و انگرال و .....اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرارداد های اجتماعی(مذهب و خیلی چیزها)از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.
آن روزها و احتمالا همیشه مرثیه خوان ان روزها باقی خواهم ماند .تلاش میکنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمت کشم که برایم تاریخ و دروغ و دین و تمدن ها ساختند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذراان سالم و ساده خود را در بحرن های دروغ و دزدی دیوانه کنیم.
چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال ان که ما مجه به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم در مقایسه با ان ظلمات سنگین و عظیم نبودن .بودن نعمتی است که با ره کیفیتی جذاب و شیرین است.
بدبینی ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست . فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد .منظومه ها میچرخند و ما را با خود می چرخانند.
ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم .برای زمین ۷۰ کیلو گوشت با ۷۰ کیلو سنگ فرق ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست اگر رد پای دزد سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم .
به نظر میرسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور میدزدد البته به نظر میرسد .تا نظر شما چه باشد؟؟؟؟؟
به :آدم بزرگ زندگی خانواده جدیدم صبا.ن




