سلام دوستان عزیز امیدوارم بنده رو به خاطر تاخیر نسبتا طولانی ام ببخشید .به هر حال سعی میکنم هر ماه با تجارب فزون تری در خدمت شما باشم .با چیزهای جدید با حرفهای جدید با روزگار جدید آدمهای جدید. میخواستم از چند تن از دوستان تشکر کنم ولی یکی از دوستان نزدیکم گفت :هر کس رو میخواهی بزرگ کنی یا به عبارت خودش(گنده )کنی اسمش رو بذار تو بلاگت تا به سرعت حرف ها و حدیث ها شروع شود پس معذوریم ای شیخ پاک دامن.هنوز در گیر خواب دیدن برای این و آنیم.هنوز بر سر تصمیمات گاه دشوار و گاه سهل مانده ایم .بگذریم.
سعی میکنم این بار از دو اپیزود استفاده کنم که به خوابم نزدیک باشد و به وهم.صبر کنید و بخوانید و ببینید چقدر نزدیکم به خواب.
اول: راستی شما چرا راه خانه را در باران گم کردید؟و پناه خویش را در یک سبد میوه که در باران مانده بود یافتید . اگر باز هم از شما بپرسم در باران خواهید ماند تا سال تحویل شود . از این ساقه تا آن شاخه درخت بید مشک ــــ از این لیوان شکسته در پله ها ـــ تا سبدی انگور که در پله ها مانده است و صاحب ندارد یک سال خورشیدی فاصله است .در همه ی این یک سال خورشیدی برای ما چه تفاوت دارد که سال آفتابی باشد یا ابری ما فقط آموختیم که حرمت باغ و انگور ها را بدانیم . راستی چه تفاوت بود میان ما که انگورها را دوست داشتیم و آن کسانی که انگور ها را در روشنایی سپیده لگد کوب کردند .اطمینان دارم که شما جوابی ندارید.
دوم: از این منظومه های عاشقانه چنان دورم که دست هایم را بر پنجره می سایم تا معجزه رخ دهد تا من از این خانه بیرون بروم .به کوچه ـ در یا ـ به قایق ـ به نیستی ـ به کودکی ـ کنار پامچال ها که دیگر گل نمیدهند برسم ـ نمیدانم ـ نه صبورم نه دیگر صبر دارم مشتاق دیدار این بنفشه های بنفش هستم که در گلدان در بالندگی ـ در حدسی در گمانی گل بنفش میدهند ـ دیگر نه امید های من ـ دیگر نه نا امیدی های من میوه نمیدهند ـ روزی باطل از تقویم گم که در شناسنامه نوشته می شود . اگر بگویم جنگل را به تو نشان دادم دروغ گفته ام ـ کدام جنگل ـ کدام روز ـ ما و من ـ تو تنها ـ در خیابان می دویدیم ـ رویای من دیگر نمی دانست عرض و طول خیابان را تخمین بزند ـ به راستی که ما به دنبال لقمه ای نان بودیم ـ ما سعی داشتیم شباهت خود را بیابیم ـ راستی ما شبیه چه بودیم ؟ برف ـ رویا ـ دریا ـ انسانی که در آینه خیره است و خبر از مرگ ندارد یا بارانی که دیر می بارید همه ی روز را سعی کردیم که بدانیم راستی ما به دنبال چه بودیم ؟ تکه ای نان ـ ذره ای خوشی ـ مقراضی که گذشته ی ما را از آینده ببرد ـ شاید تکه ای نان واقعی ترین باشد ـ خوب بیاد دارم ما را نرگس و عشق کافی نبود ـ ما تکه ای نان هم میخواستیم ـ اتاق هم باید بیاد گرم تا رویا ما جوانه بزند ـ به شما گفتیم :تکه ای نان می خواهم ـ اتاقی گرم می خواهم ـ شما چه کسانی بودید ؟ به یاد ندارم ـ در حیاط خانه ام به تنهایی قدم میزدم ـدو سه روز بود که باغبان بنفشه ها را در باغچه خانه ام کاشته بود ـ خرداد ماه بود که من مردم و دیگر هرگز آرام نماندم.
دوست دارم مرا همین که هستم بپذیرید با همین روش نوشتار.
تقدیم به س.نجم الدین عزیز و صبا آدم بزرگ زندگی خیلی ها .
اردتمند شما : سپهر.خ




