تبليغاتX
شاعر چپ - سمنان.مدیران.تهران.یوسف آباد.جهان آرا
معونت از آن توست الهاکم التکاسر حتی رنج حتی ذرتم المقابر حتی حضور بیغش

سلام دوستان خوبم .دیگر میلی به نامه نوشتن ندارم .کمی به حقیقت نزدیک میشوم و به دوستان حقیقی فکر میکنم.زندگی حقیقی.کار حقیقی.کلاس حقیقی.درس حقیقی.نام این پست مفهوم خاصی داره البته برای دوستانی که من رو میشناسند.این اسامی برای من تداعی خاطرات خوب و شیرین رو میکنه.پس به یاد خودم نوش میکنم لحظه لحظه زنده گی ام را به یاد دوستان.پست جدید کمی البته کمی بیشتر به واقعیت نزدیکه و (وهم) رو کمرنگ کرده و در این متن (وهم) جایگاه کمی داره.

 به سرکار خانم( س. نجم الدین) به یاد (لابی) هتل جهانگردی:

چوبی ایستاده که در ساحلی گدار را نشان می دهد .ساقه ی عدسیم.عمودیم.چون تیغ تیغ سبیل سمورها! موییم بر پوزه ی پیر زمین ملتهب.می کاود و ساییده می شویم! با کتاب فیزیک تفائل می کنم !فالم خط پر پیچ و خمی ست که هم چون جاده ی غریب گرگ یک چشمی را در افقی سرخ نا پدید کرده است ! رو به بهشت چشم باز میکند گراز پیر در مالیگاه*جهش ملخ نت ریزی ست از ملودی با شکوه  احساسش! گل گل گچ و گچینه ! سبزی سبزه قبا اشتهایش را به سیر های وحشی دو چندان می کند ! می چرخد سیر تا خورشید در قوس زیر شکمش غروب کند! سر انجام گردنش را به شاخه یی می خاراند .خمیازه میکشد و مست خواب به لانه می خزد .من اما بیدارم .پای چپم پنج انگشت دارد مثل پای چپ ناپلئون و راندمان عملکرد دماغم هم تراز با همه لویی هاست! چشم میچرخد !مثل چشمهای داریوش کبیر ! در حال حاضر به این نکته فکر میکنم که مرگ شاعران در هیات فلسفه می آید! فریبا و مه آلود.و عشق...... هووی نامریی زنان است .که چشم ها را بر حضور علمی شان کور میکند ! شاعر باید مثل ماشین آتش نشانی در گرگ و میش صبح در خت های حاشیه ی خیابان های زندگی را بشوید !سر بر زانوی اسکلت داغ نیچه دراز می کشم تا به معجزه T.M معظل شام را از یاد ببرم.سادویچ ها قوم و خویش های حماسه اند که در سکوت مجلس .صحبت های احمقانه می کنند و می خندند.با آن جوراب های شلواری شیشه ای مسخره و ماکسی های پشت باز و کفش های پاشنه ۳۰ سانتی و بوی عطر عجیبی که معجزه میکند در مجلس و آدم را مست میکند مثل مشروب سگی (وارتان ماسیس).

زرافه ها مثل آقایون و خانوم ها مجازند دماغ خود را عمل کنند .پیتاژ کنند و ابروهایشان را (تتو) .هیچ فلسفه ای جهان بینی جهان بینان را تیره نمی کند و کمتر کسی است که نداند ( معیار شناخت مرده ها و زنده ها عمل کرد روده هاست).

گریزی نیست ! اندوه به دل ما گیر سه پیج داده است ! باید سر به بیابان گذاشت !با کفش های (آدیداس) و علم شناخت لودر ها و زن ها.وقتی در جیب ها دنبال یک عکس سیاه و سفید از ساینا میگردی نباید خطوط را زیر پا را لگد کنی .مردی را دیدم در ترانه ی قدیمی گلنار را به نام میخواند !به امید روزی که انجیل قانون زنان را مجاز کند تا اتوبوس برانند .گلنار کنار ایینه نشسته است و با اشک چشم ها سرخ آب گونه ها را پهن میکند و عشق با صدای مردانه اش او را به نام می خواند تا بیاید و رخت های ابدی چرک را بشوید و این قدر بچه بزاید و بزاید تا خود بر سر زا برود.

ساینا چون سایه ی ابری که در هیچ خاطره ای مرور نمی شود !بی هیچ منتی بر او که دید و بر او که شنید پای من صدای پای مرا .منشینم به سادگی می ایستم به سادگی با تاجی از ستاره .بو میکنم زیباترین گل آبی جهان را (ساینا) و لب خند می زنم !انسان غاری ست که ارواح هزار موجود را بر شیاره های کهنه ی روح خود آویز کرده است.

سنگ رنج سر انجام یاقوت خواهد شد !تنها تا مرگ لعل چهار سال وقت باقی ست.با این همه تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !شعر عاج است! عاج فیلی مرده ! سیگاری بر لب دختری جوان !سوت سوتکی در دستی لاغر و سیاه !گلی ست سفید آذین مو ها و کاجی ست سبز که منظره قبرستان را تکمیل میکند ! جیر جیرکی ست که وقتی من مست میکنم برایم می خواند ! کروات زرد است آویخته بر گردن پیرمردی کور . ! من و شاعران تنها موجوداتی هستیم که میتوانیم با یک کاسه ماست دریا را به دوغ تبدیل کنیم.

امروز در خیابان (پانیز غربی) یازده دقیقه نان بربری خوردیم و یازده ساعت در مورد (تفکرات نو کانتی در باب نظریه انتقادی ) بحث کردیم .همتی بود .آقای راد بود.آقای کامیار بود. علی ـ ش نیز هم .فردا که همراه شیشه ی پنجره در طبقه دوازدهم به زمین سقوط می کنم باید برای حفظ رکورد طبقاتی خود سرم را شانه نکنم و صورتم را نشویم ! سالهای سال است که از آسمان خوابم پرنده ای نگذشته است !دل تنگ نهال هیچ نخلی نگشته ام ! و سایز پیراهنم را از خاطر برده ام ! لب بی هیچ نشانی از دل غنچه می شود و اراجیف پشت صحنه ی زندگی ام را بر ملا می کند .

و شعر باید مسافت اتوبان را از بر باشد ! شعر باید بداند خشاب (کلاشینکف) چند فشنگ می خورد !با جناغ وزیر سابق شرکت نفت کیست و (کاربراد) ماشین چند پیچ و سر پیچ دارد.دو سال تمام است دنبال فرصتی می گردم تا به مادرم.نیلوفر.نازی .سارا.شبنم و سپیده و گلنوش   فکر کنم !دو سال تمام ! سال سوم را امروز آغاز کردم !امروز ! با این همه .تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !نیست ؟

خب عزیزان تمام شد مثل هر بار و همیشه .ممنونم اگر خواندید.تا ماه آینده خودتان نگهدارتان .

                                                                                 ارادتمند:سپهر.خ

*مالیگاه(کوهی در استان مرکزی)

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 3:49 بعد از ظهر | لینک  |