

یه کم مقدمه نویسی من احساس میکنم دچار روزمرگی و کلیشه شده.لازمه یه کم مدرنیته رو در اون تزریق کنم مثل همین الان.(امیدوارم منظور من رو بفهمید .خسته شدم از بس اول سلام عرض کردم و ........).از دوستان و همراهانی که من رو یاری میکنن با نظرات مفید و مرتبط شون ممنونم .احساس میکنم مخاطبین من در هر پست سیر نزولی پیدا میکنند .هر ماه کمتر از بار قبل.دلیلش را میدانم .هر چه سخنان تخصصی تر میشود و فهمش برای عوام سخت تر میشود دوستان کمتری برای دیدارم می آیند .ما درچار ارزانی ه اندیشه شده ایم.متاسفم برای خودم.فکر میکنم کمکم دوستان حتی نتوانند از روی نوشتار من بخوانند .چه برسد به نظر دادن و تفسیر و تامل. البته دوستانی که می آیند نظر میدهند هم کارشان حرف ندارد و چه بسا در این محیط بنده خانوم هایی رو میبینم که حقیقتا اهل تفکر و اندیشه هستند برای من جالب است .شروع میکنم به یک توضیح کوتاه:این پست اعتقادات شخصی منه و بیانگر و ترویج کننده مذهب خاصی نیست دوستان لطفا سوءتعبیر نکنند.
عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ . عقابی در چنگال شیر.شیری شیره میشود به جذب ریشه های بلوط .صاعقه به آتش کشیدن بلوط را و گم شد در افق صاعقه.......
پس اینچنین شد سفر ما از هیبتی به هیبت دیگر.در دوران دگردیسی ....وما زاده شدیم .ترکیبی از بشر و درخت و صاعقه .من و تو .تو و من .ما زاده شدیم و کلمه زاده شد. و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا.از شیطان که کلمه بود و از کلمه که شیطان بود.از خدایی که کلمه بود و از کلمه ای که خدا بود.کلمه ای از پس کلمه ای زاده میشد.و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد.و خدا را با کلمه تعریف کرد.پس انسان از خدا قدمت بیشتری دارد.وتا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود.و خدا نیاز بشر بود و خدا فقط کلمه بود.خدا .خدا نبود هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید.و همه مردند به بیداری و همه کور بودند و دستمال سرخ دلشان را بیهوده برای خدا تکان میدادند در پی هیچ.در سکوت سترگ آفرینش ما حرف زدیم.و حرف نیاز ما بود هم گونی کلمات محال بود! پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید که خدا کلمه ی من است و کلمه تو خدا نیست.و این شد که ما به جنگ کلمه به جنگ خدای خود رفتیم.و همدیگر را کشتیم .هم گونی کلمات محال است! پس نه تو به خدای من اعتماد کن و نه من به خدای تو .ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک نمیریزد.با کلاغی در (بکراند ش).نا نوشته ماند به خیانت زمان کشف و شهود هایم.فلسفه نیز عروسک رویا های من شد.و از لپ لپ بیرون نیامد و از چمدان هیچ مسافری بیرون نپرید.با این وجود ادامه میدهم همچنان با تو در طول و عرض زمان به سفرمان ادامه میدهیم.به هر کجا که سرابی به فریب دریا میدرخشد.به اعماق زمان ها برای رسیدن به تعریفی به تفسیری به حقیقتی هر چند کوچک تا مسکن استخوان دردهای روحمان گردد.
پس اینچنین آغاز میکنیم:در اغار سکوت بود و سکوت خدا بود و خدا کلمه ای بیش نبود و کلمه که نیاز بود.و هنوز انسان در چرخه ی خلقت دوران جنینی را طی میکند. در آب ها و اتشفشان ها.طراحی میشدیم در تصادف مولکول ها و گاه برق میزد چیزی شبیه برق چشمان ما. در چشم جلبگ ها که حمام آفتاب میگرفتند . بر سواحل بی نام دریا ها و رودخانه های بی نام....
که هنوز نامی نبود و نام احتیاج بود . و خدا نبود و انسان مثل همیشه بزرگ بود و بزرگی انسان .بزرگ توصیف ما نبود. و خدا بود که هنوز مانده بود تا خدا باشد . حیات-این معمای شگفت شناور بود بر دریا ها و اتشفشان ها ! منظومه ها میچرخند بر محور شگفت جاذبه و دافعه. نیاکان تک سلولی ما. یاخته ها میرقصیدند در آن رقص لا جرم.و ما در کدام جهان بودیم و کدام نیز کلمه بود و هنوز در بازی دگردیسی فرصت به خدا نرسیده بود.
سیگاری روشن میکنم و به برق چشم های تو می اندیشم. به سمت کتابخانه ام گردن می چرخانم .میز کار .سوت میکشد سرم از این همه نادانی بشر .و افسوس میخورم به حال بشر که هنوز هم نادان است و کور.تلویزیون دعای کمیل میخواند و بشر گریه میکند بر کلمه.ساعت ۱۰ دقیقه از دو و نیم گذشته است .نسکافه برای خودم درست میکنم با شیر زیاد و شکر کم.و به چشمان تو فکر میکنم.ما کجای تاریخیم؟و به نامه هایمان بر میگردم که تاریخ کلمه بود و کلمه نیاز انسان و خدا با هم.و خدای نامه ی ما هنوز جنین سه ماهه ی زایش افکار ماست.و زمین ریزه سنگی بود افتاده بر ساحل منظومه ی شمسی.
من سیگارم را روشن کرده ام تو نیز سیگارت را روشن کن.با اندیشیدن به ترسیم تصوری که اکنون از زمین و انسان و خدا برایت توصیف کردم..............
و زمین خاک بود و خاک پر بود از فرمولاسیون های شگفت پیرزنی کولی با صد ها گردن آویز عجیب مثل من و با رنگ ها و بو های عجیب ترشان .به استعاره ! چند سال مانده است به خلقت خدا . سال زمان بود و زمان نیاز بود و خدا هنوز نبود. ازل. ابد . نهایت . بدایت ....بیا ساده از کنارشان گذر کنیم ورنه نامه هامان به درازی ازل و به پهنای نهایت خواهند شد. اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد بر زمینی که سراسر بلوط است و اکالیپتوس است و سپیداران بلند . درختان سیب است و انجیر است و زیتون .کلاغی بر شاخه ی انجیری نشست و خدا در جنینی ۸ ماهه گی دگردیسی در قالب انجیری خرده شد .تو با من بودی و من با تو .تو در من بودی و من در تو. و هنوز کلاغ سیاه نبود بلوط تنومند توصیف نمیشد و عطر اکالیپتوس نامی نداشت ! باران خیس نمیبارید و سیب و انجیر و زیتون میوه نبودند و انسان بود اما خدا........سرم درد میکند خیلی .تا نامه ای دیگر تو را میبوسم ای مسکن همه سر درد ها.
پیوست : لازم میدونم توضیحی در زمینه نوشتار این پست بدم.من در نوشتار به دنبال وهمی میگردم که مورد علاقه من در تمامی هنر هاست.وهمی که من رو به فکر کردن وا میداره.فکر میکنم بعد از قریب به یک سال و اندی نوشتن به مورد علاقه خودم رسیدم و اینگونه بود که وهم در کلامم زاییده شد .
جدیدا کتای خواند تحت عنوان (واپسین شطحیات نیچه).کتابیست حول محور شناخت بیش از بیش فیلسوف بزرگ عصر ما نیچه و توضیح نکته بینانه در کسوف معنوی نیچه اگر فرصت شد تهیه کنید مولف و مترجم این اثر استاد دکتر حامد فولادوند.
خب دوستان عزیز دوست دارم متن بالا رو بخوانید و نظر دهید زیاد است. سنگین است. ولی خب با این احوال های و هوی خالی از لطف نیست.قول میدم زین پس بلند ننویسم تا خواندش برای شما هم آسان باشد.مسافرت تا ۸ فروردین به طول انجامید خوش گذشت یا لایعقل بودیم و سست و مست یا خواب .
ارادتمند شما :سپهر.خ




