تبليغاتX
شاعر چپ - نامه ای به گلی: شاید
معونت از آن توست الهاکم التکاسر حتی رنج حتی ذرتم المقابر حتی حضور بیغش

 

سلام حالم خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن« شادمانی بی سبب میگویند.تا یادم نرفته بنویسم ساعت 5:35 دقیقه صبح :پنجاه . پنجاه نه خوبم و نه بد . چای که درست کردم بقیه نامه را برایت مینویسم گلی عزیز. خب؟حالا تو خوابیده ای کودکانه و مظلوم! تلویزیون (بسکتبال نوین) پخش میکند ! بین شیکاگو بورس و فیلادلفیا ! از رقابتهای جام (ام.بی.ای) آمریکا.

 از آمریکا گلایه یی نمیشود داشت آنها حق (وتو) دارند به همین خاطر جایگزینی (مایکل جردن با لینکستون هیوز) کار عجیبی نیست !!!! از فرانسه نو میدم که در قرن 19 و 20 مهد زایش مکاتب متعدد هنری بود در شعر و رمان و نقاشی و کل فرهنگ بود.ولی ناگهان آدامس جای آن را گرفت!!!! ژان پل سارتر . ژاک پروه . سیمون دوبوار . ویکتور هوگو ..........قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شدند !!! به جای دست ها پا ها ارزش یافته و به سرعت هم پیش میروند.......... طرح این مسئله حساس و جدی به این صورت کمی عقده ای به نظر می رسد منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر به این نتیجه رسیده اند که به جای فکر کردن مست کنند .به جای طرح مسائل فلسفی خوب غذا بخورند . خوب بخوابند . و خوب بدوند و خوب بخندند...... به جای کافه های روشن فکری و بحث ها و مجادله ها به (کاباره ها و دانسینگهای مبتذل و دیدن فیلم ها و عکس های پورنو گراف) پناه ببرند.

 آیا این چنین است؟؟؟؟؟به دنیا نگاه کن حالا هی نا مهربانی کن. وحشتناک است فکر میکردیم به وجود سازمانهای معتبر یونسکو و یونیسف یا سازمان ملل دیدبان تعادل در جهان اند. کار به جایی رسیده است که ترکهای ترکیه حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را برای خرید به وزنه بردار به تربیت بدنیشان تقدیم کنند با حقوق ماهیانه خدا تومن . تا از قافله بورس عقب نمانند در کسب امتیازات ملی غرضی نیست ! مرضی نیست ! حسادت نمیکنم به خداوندی خدا منظورم ارزانی اندیشه است و بی اعتباری فکر . یعنی پاسپورتی که بدون آن کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمیدهند. شاید بیلیارد برای مردم سوئیس که در اوج رفاه بیشترین آمار خودکشی را دارند بهتر از خواندن رمان سقوط البر کامو باشد.دانشگاه هاروارد در مقابل فیفا کم اورده است .سانترهای دیود بکهام از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تحمل تر شده است !!! ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگشته است . هنوز در حال تجربه ایم هیجان آدم را میکشد و جویدن آدامس از سکته جلوگیری میکند . فرار از فلسفه و اندیشه خود فلسفه ی جدیدی ست که تازه راه افتاده است شاید......ساعت 6:12 دقیقه صبح است . چشمانم تار میبینند برای خودم چای میریزم تا همه هوش و هواسم را متوجه کلاغی کنم که ما را در هیبت یک انجیر خورده بود........ چاییم را بخورم گلی من روزی که از چاپ مقاله ات حرف میزدی انگشتان لاغر و ضعیفت گوشه لباست را میفشرد و نگاهت از سطح ناخودآگاه به بالا میرفت!!!! همین حالت را هم وقت شعر خواندن خودم و گوش دادن تو در تو دیده ام !!! بیا یک روز به قبرستان (نیچه) برویم و روی مزار نیچه دو دست گل بابونه بذاریم و بگوییم : ما از دیار زردشت می آییم !!! پیامبری که خدایش هرگز نمیمیرد !!! بدتر از (هیتلر) بنبارانمان میکند که آتش مردنی است !!!! چشمانم به سختی کلمات را تشخیص میدهد به سرعت در سیاه چال تکلف سقوط میکنم هر چه از نیچه و زردشت گفتم پس میگیرم .و به جایش سیگاری روشن میکنم. تو به جای سیگار پسته بشکن یا آّب پرتقال بخور تا سالم زندگی کنی . بالشم بوی مرغ مردار میدهد بالش تو چه طور؟؟؟؟؟ جمله ی سفر به آلمان و گل بابونه و نیچه و زردشت را خط بزن به جایش برایم دعا کن چشمان تو گل آفتابگردان است به هر جا که نگاه میکنی خدا آنجاست (از خنده روده بر میشوم) هزارمین سیگارم را روشن میکنم پس چرا سکته نمیکنم؟

                                                                 ارادتمند: سپهر .خ زمستان سرد امسال

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:35 قبل از ظهر | لینک  |