
سلام به دوستان عزیزم.امیدوارم هماره در رگهای تان خون سرخ مهربانی جاری و ثاری باشد و همواره هر جا هستید و سر بر شانه هر دوستی که می نهید مانا و شاد به یاد دیروز خوب و فردای بهتر باشید.تشکری عمیق از سر مهر به عزیزانی که این ماه هم من رو یاری کردند و بهانه ای بودند برای نوشتن من در این ماه.اگر دقت کنید میبینید که کامنت های وب من سیر نزولی پیدا کرده این هم هزار و یک دلیل میتواند داشته باشدفرقی نمیکند شاید شما هم مثل من سرگرم کار روزمرگی باشید و فرصت نکنید به من سر بزنید درک میکنم و همین که درک میکنم برای من و شما کافی و وافی باشد.
و زمستان دوباره افسرده ام میکند:
به عهده ی خودم است میتوانم در مورد این واقعیت که بعضی آدمها با نور کم زمستان افسرده میشوند شاعرانه فکر کنم.میتوانم فکر کنم که این خودش جای امیدواریست که هوز عده ای در دنیا اینقدر از طبیعت تاثیر میگیرند که غمگینی شان را هم آب و هوا تعیین میکند.و یا میتوانم به دنبال دلیل فیزیولوژیکی یا داروینی و تکاملی بگردم به عهده خودم است که در مورد افسردگی هوای سرد چه طور فکر کنم.
واقعا وقتی از افسردگی حرف میزنم از چه چیزی حرف میزنم؟؟(اوه فلسفه).من فکر میکنم افسردگی واژه دستمالی شده و دهن مالی شده قرن ماست.بعضی اوقات من با کوچکترین احساس غمگینی فکر میکنم افسرده ام و اگر هم صادق هدایت نشخوار کرده باشم فکر میکنم چیزی به خودکشی ام زمان نمانده.اولین چیزی که با هزار زبان به من میفهماند افسرده ام همان احساس پوچی و غمگینی خودمان است همان که بیشتر شما ها فکر میکنید دچار هستید.که به نظر من چیزی جز عامل سن و سال در آن تاثیر گذار نیست.اما با اینکه فکر میکنم مهمترین دلیل افسردگی همان حس غمگینی است اما فکر میکنم دلایلی هست که سپهر را به یه دیوانه تبدیل میکند.مثلا من دیگر از فعالیت هایی که قبلا لذت میبردم حالا نمیبرم.من دیگر به همه چیز بی میل هستم. افسردگی برای من همیشه شمشیری ست که اول فعالیت هایی که قبلا هم چندان لذتی نداشته را از ته می زند و کم کم جلو می آید تا میرسد به عزیز ترین فرد آدم یعنی ...(بماند).در موسم افسردگی من یا خیلی بی اشتها میشوم و یا بر عکس خیلی پر اشتها.در مورد خوابم هم همین صدق میکند و عموما وقتی دچار افسرگی میشوم تنبدل و پر خواب نیستم من بیشتر در آن دوره به جغد شبیه میشوم تا سپهر.دقیقا میدانم وقتی افسرده میشوم خیلی (یواش )میشوم دقیقا کار های یدی و حتی مغزی من هم کندمیشود وقتی بگویند دو .دو تا میگویم ۱۰۰ تا.وقتی افسرده میشوم حس میکنم بی ارزشم و همه چیز برایم بی معنا می شود.احساس گناه میکنم و جالب اینجاست احساس گناه میکنم در مورد فعلی که اصلا مرتکب نشده ام.
افسردگی غمگینی عصر جمعه نیست.انگار هر فرهنگی برای خودش یک عصر جمعه دارد مثلا مادرم میگوید اروپایان صبح دوشنبه را دلگیر میداند .با این حال حتی این حس هم افسردگی کامل نیست.به هر حال درد ناک است که ما زمان افسردگی خود را بدانیم و این همان تلقین است.دوشنبه ِجمعه. سه شنبه.چه فرق دارد. پس این خودش جای شکر است که ما خودمان لا اقل از افسردگی چیزهایی بدانیم.
و در آخر روزی خواهد آمد که نام تمام شما را برای همیشه از یاد خواهم برد و با پارچه ای که رنگش هم چندان مهم نیست زیر خروار ها خاک به فساد نعشی دچار خواهم شد .راستی وبلاگ من یک سال شد وبلاگ تولدت مبارک و این یعنی من افسرده نیستم یعنی تضاد.![]()
تمام..............




