ما ی فرد
(روایتی نا مکشوف)
به: بهروز اسماعیلی که دنیا را با او تجربه کردم
خیال میکردیم که از نو پا ترین(با کسره خوانده شود) محض .محض تریم.خیال میکردیم تا ابد دیگر می ماند و خواهد ماند پیوندی که از سر کتاب و قلم -گم در عطر دارو های عکاسی بسته بودیم.
آنها که بی من میشدند ۴ نفر و با من فرد می شدند و خود در بدعت زوج بودند و باز با خاله زاده ام میشدند زوج و زود باور.
میخواندیم - میکشیدیم دود سیگار را از برون با پکی عمیق بر حفره های لای لای ریه و میگفتیم زیر لب:نوش جان خسته ات کاکو.
البته مبتنی بر قواعد و غیرت و بی اعتمادی و باد شکم که بی تقصیر نبود آب های تهران.آن روزها به اشتباه به فلکه گاز میگفتیم:فلکه گازو.
تازه یافته بودیم در گرمای تابستان هم را و همراه می فشردیم از سر نمیدانم چه حسی غریب دستان هم را.
میخندیدیم و می پنداشتیم هر چه عجیب تر جذاب تر .از آدمها میگفتیم خیال میکردیم هر که سر بالا تر سخن بگوید بالاتر است و غافل از اینکه آب دهان را به پهنه ی اسمانی نیلگون پرتاب میکردیم.
تازه طوری دنیا در دستگاهمان نهاد که تا ساعت ها خیال میکردیم ما دنیا را....
آری از سر خامی حرف میزدیم سخت و هرگز عمل نمیکردیم.تازه وقتی از آدمها مینوشتم میگفتند:(خب.چیز خاصی نیست .تنها عقایدت را نوشته ای)غافل از اینکه هیچ گاه عقایدم نبود.
خوب میدانم.تازه میخواستند هوایم را بگیرند و این فاجعه بود.
گم بودیم در عطر لا منتهای فلسفه و منطق عجیب خود و خوب نمیدانستیم که تنها منطق ماست که بی منطق است.
کودک بودیم در جلد آدم بزرگها.بیمنطق بودیم در جلد فلاسفه.دلقک بودیم در جلد آدمهای جدی .میکشتیم و منهدم میکردیم و پرت میکردیم با لگد هم را با چند مجلد کارنامه از عهد اصلاحات درست به سمت در خانه.
شب میخوبیدیم و فردا ی آن روز میگفتیم :(خوبیم) و این تازه اول داستان بود.
کورس در بورس کتاب با هم که که چه خوانده است و چه می داند و چه خواهد دانست.سر تا پای هم را میشتیم با آماج قضاوت و تن به تعنه ی تعاریف میزدیم و میگفتیم:بو میدهد مرا نقد کنید.
جنسیت بود و جنسیت بود و جنسیت.نقد میکردیم و مینگریستیم با عرق های سرد بر پیشانی و همیشه در جلسه بودیم.سرطان داشتیم.
سرطان سو ء تفاهم با خود و دیگران....
و میشکستیم قلم پای آنگه تنها خیال کند ما شاید .شاید. شاید اشتباه میکنیم.و این یعنی منطق.
و همیشه یکی مان اضافه بود . یکی هیچی چیز نباید میدانست .همه چیز خصوصی بود با همه.در جلسات و کنفرانس های آشپزخانه ای و همیشه کسانی بودند که باشند دور هم در آشپزخانه و در مورد آینده ی یکدیگر.....
خصوصی میگفتند و رازها تا چند ثانیه بعد خوصوصا خصوصی ها می شد تیتر اول نگاها و داغ ترین خبر .کلفترین خبر می رفت آنجای صاحب اثر.با پیوندها و پیوستهایی که بعد از یک کلاغ چهل کلاغ الصاق شده بود به بند ناف راوی با احتساب اینکه مال شما یکی از بقیه داغتر بود.
اکثرا اخم میکردیم تا شاید به بهانه ی فضایل اخلاقیمان خیلی زود جا شود در پاچه مخاطب.شاید روزی بگویند او بیشتر حتی کمی بیشتر می دانست. و گاه میترسیدم از اینکه احتمالا همه ما به درک روزی واصل شویم با بلیط نیم بها و سلف (شراب سفید یا کنیاک) در طول سفر.
و کلا در باند زندگی میکریم .باندهای مخفی .بانهای پول .باندهای دست .باندهای میز.اینجا در باند که جای خوبی هم هست.اولین اصل این است که بعد از هر اذهار نظر بگویی:(خب.که چه؟) و این احتمالا نشانه ی خیلی چیزها بود.همیشه اعضایی برای اللبدل بودند.یکی میشد چهار و یک باره یکی میشد دو.
و بودند آدمهایی که شوت بودهند در گلهای به اصطلاح فنی در قاعده ی باندها با شارها .
و این فاجعه بود .فاجعه بود برای من که مترود بودم و با آنها فرد میشدم و در بدعت زوج بودند آنها.
نمیتوانی فکرش را بکنی هم ولایتی حاضرم چند تومان بدهم اینطوری که در لحظه مرا میپایی نپایی.
یابوو برت ندارد تنها کافیست سوزنی به تنبانت بزنم بیایی از آسمان پایین با من سر کنی.
نخند آن پوزخند احمقانه را به گردی میبرم از رخسارت
اما نه نترسید :تنها میخواستم ادای آخرین داستانی که خواندم را در بیاورم:باغهای شنی
راستی به نظرت این پتاسیل این را ندارد که از توش یک داستان خوب در آید؟
(جمله احمقانه فوق را تا به حال چند بار به کار بده باشی خوب است؟)
یادم رفته بود کمکم .اینجا کم پیش می آید یک چیز خوب باشد مخصوصا نوشته.باید خوب حواست باشد اسم روی چیزی نگذاری آنگاه یا به قواعد آرمانی داسان توهین میشود یا به صاحت مقدس هنر.گم بودیم در بدعت و اول و آغاز و بن و ریشه.
راستی ببینم به خدا ایمان داری؟
خدا که نه اما........
همین کافی بود تا خیال کنی از نو پا ترین محض محض تری.
۱۶ مهر ۸۸ در خانه نوشتمش یک شب و ۲۶ مهر ۸۸ ثبتش کردم یک عصر اما خواستم بگویم ۱ آذر ۸۸ نوشتمش یک صبح
به س.ن در آبان ۸۸:
به س.ن:
به هر حال خواهم دانست که هر چه کند تو را و نه مرا نمیتواند از پای رفتن بیاندازد.میدانم و باور دارم که در حوالی همین خواب و خاطره خواهم آمد به همین نزدیکی و تو را به هر چه دوست داری دعوت خواهم کرد.دعوتی عجیب از جنس همان صدایی که چند سال پیش تو را خواند و مرا از این سوی غریب دنیا به آن سو کشاند.
آن وقت دنیا طور دیگری شد.
ساختیم یکی یکی و کوباندیم هر چه سنت و نمیدانم را .بر هم زدیم خواب آنانی که میگفتند:دنیا محال حال آدمیست خوب.
باور کن.سالگرش را روزی آذرخش خواهیم بافت.ایمان دارم
