
به :س.نجم برای سفرش به چند کشور آن طرف تر
ساعت از ۷ عصر گذشته است به خانه آمده ام بعد از مدتها پرسه در پی هیچ از آن خیابان به این خیابان در حجم نا به هنگاه ماشینها و دود و (بخار پیشانی ام که حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد) وقتی از سفر برمیگردی احتمالا به توصیه من این نامه را خواهی خواند و مرا به لب خندی به انتهای دور جهان دعوت خواهی کرد آری این است تلاش مزبوحانه ی کسی که به قول پناهی مهربانی (هیچ کس نبود) برای تحمل اوقاتی نه چندان سهل .چند فیلم .چند نخ سیگار و شاید مصاحبتی با خاله زاده ام.در نهایت این روزها این است همین و هیچ.صادقانه در (پیچ انحنایی) که همیشه در خوابهایم برایت از آن میگفتم.
تنها (به شمعی قانعم و اندکی سکوت) تا باز گردی و دوباره هر صبح برای خوردن قهوه بیدارم کنی.برای خوردن قهوه این نوش دارو این علاج .خوب میدانی که به اندازه همین قهوه برای نوشیدنت بی صبرم.حال تا کی برسد مجال صحبتی و کمی لبخند و ابراز همان جملاتی که بارها و بارها از زبانم شنیده ای .
این بار نه از زبانم میترسم و نه از سلام .این بار اعتراف خواهم کرد که نمیتوانم به اندازه تو درست کلمات را پس پیش انگونه بگویم که دل هر جنبنده ای را بلرزاند و پای هر عقل از مدار مدارا خارج.به هر حال تا از پله های آن غول آهنی با آن بالهای عجیب و متقارن پایین نیایی و از دل این خاک غریب .این خانه ی پدری صدایت را نشنوم آرام نخواهم گرفت .
نه دوست دارم هواپیمات سقوط کند نه با کوله ات برایم آنفولانزای خوکی بیاوری.
حال من خوب است اما تو باور نکن.
تابستان ۸۸ -تهران
