تبليغاتX
شاعر چپ

شاعر چپ

معونت از آن توست الهاکم التکاسر حتی رنج حتی ذرتم المقابر حتی حضور بیغش

 

 

سلام خدمت شما دوستان عزیز .قابل احترام و خوب این بار هم آمدم .آماده برای شنیدن حرفهای شما و رفع اتهاماتی که همه اش از سر صدق و دوست داشتن است.دوم از همه بگذارید فرا رسیدن سال نو رو به همه شما دوستان مهربان تبریک بگم.و برای شما آرزو میکنم که از سال ۸۶ راضی بوده باشید و خوشحال به آغوش سال ۸۷ گام بگذارید .من معتقدم ما وسیله هستیم .توجیح هستیم.برای ما از پیش تصمیمات گرفته شده و فقط وظیفه داریم نفس بکشیم.همانگونه که میدانید انتخابات ریاست جمهوری امریکا در حال برگزاری ست امیدوارم (اباما*)رای بیاره نه خانوم (هیلاری*)چرا؟خب نمیدونم همینجوری(بنده قول دادم سیاسی نشم).آقا به من و شما چه مربوط؟فقط بدانید حرف در موقوله سیاست بسیار اما به دلایلی (ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را).از همه شما ممنونم بابت همه چیز مثل همیشه.اینبار دیگه اسم برای دوستان نمیگذارم (چیستا و ........)میگویم آنا یا ساینا که رفع شبهه شود.

ساینا ی من به من و گنجشک ها برده است و شعر وجودش قافیه هایی محال دارد.ساینا ی من ۲٪ عشق دارد و محبت و صفا.ساینا ی من فرشته ای را ماند که دو بال سفید ندارد.و همیشه از کفش هایش ناراضی ست.ساینای من بابونه ای را ماند که راه می رود باغچه ی زرد دلش!کج راه میرود و پای چپش به پشت پای راستش میگیرد و همیشه اتاقش نا مرتب است پر از کاغذ و شعر و گیتار . ساینا ی من به گل غریبی می ماند که در کرت پیاز روییده باشد.سفید با پنج برگ کوچکش.....

ساینا ی من اشک دختر جوانی را می ماند به صورت پهن تاریخ در ابتدای آلبالویی تاریخ!ساینا ی من در همه ی عکس هایش هارمونی تعادل را حفظ میکند.ساینای عزیزم این روزها هر وقت به تو فکر میکنم به تصویر کبوتری میرسم که در لا به لای درختی ناشناخته نشسته است.و در زیر باران یک ریز به دنبال چیزی نا معلوم به چپ و راست گردن میکشد.این تصویر را شاید از حسی گرفته ام که در اعماق نگاهت پنهان کرده ای .نمیدانم. غرور در در لیست فرمول سرشتت فراموش شد.آیا به همین علت نیست که همیشه دلم برایت می سوزد؟این دل سوزی ها مرا به دورهای دور میبرد.به زمانهای بسیار دور در کابوس ها هر لحظه انتظار ورود چهار مرد گردن کلفت را می کشم که به غار من می آیند تا به من اعلان کنند:امسال برای بت اعظم قرعه ی قربانی به نام ساینا ی تو افتاده است.راهبه ای که هفته ای دو روز از (دیر)فرار میکند تا به دیدن معشوقه کافرش بیاید.

گاه در اوهام تو را میبینم که با دو بسته سیگار در برزخ دنبالم می گردی ......بگذریم.هم چنان حالم خوب نیست احساس میکنم نیسان وانتی از رویم رد شده است یا احتمال قریب به یقین میخواهد از رویم رد شود.احساس میکنم کلمه ی (ابد)گنجشک وجودم را مسحور(جادو) چشمان خود کرده است!ساعت ۵:۰۲ دقیقه بامداد است از سر و صدای گربه های آن سوی پنجره احساس آرامش میکنم نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم!(حال تو باید اعضای بدنت را برای مرگ مغزی احتمالی پیش کش کنی یا من؟)گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم تا همه بسوزیم و از دست خودم و فلسفه و کتاب راحت شوم ولی خودکشی بدترین جلوه ی خودخواهی غرور است .تکنولوژی قداست ادبیات را لوس کرده است. مدام دلم میگیرد.میدانم ذهنت انباشته از گلایه هاست اما نه گوش کن ما (سم)مار را با پادزهر خنثی میکنیم اما (سم)کلمات را چه گونه؟در نامه ی بعد سعی میکنم صادقانه تر برایت بنویسم و با حوصله تر.

دوستت دارم زیرا خودم را دوست دارم.و تا آخرین نفس جایی که ذهنم قادر به تمرکز باشد !یک بار توله سگ چشم بسته ای را دیدم که به پستان مادر مرده اش مک میزند!این را بدان که در ظلمات شعر و ادبیات و فلسفه مدام روحم به پستان مادر نوشتن مک میزند بی انکه بداند زنده است یا مرده....

تا فردا صبح که دوباره برایت نامه مینویسم شب شاد.

خب دوستان عزیز ممنونم که تا آخر نامه همراه من و ساینا بودید .عید به همه شما خوش بگذرد.من که عید با آقای م.همتی یک سفر ۶ روزه را به جنگلهای (سیسنگان)آغاز میکنیم.جای همه دوستان نفس میکشیم .اشک میریزیم.و به یاد دلبرکان غمگین جام می در هم میکشیم.

فقط تنها نگرانی من اینه فعلا که:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                                                 وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

                                                آری شود ولیک به خون جگر شود

                                                                  ارادتمند:سپهر.خ   

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 5:15 قبل از ظهر  توسط سپهر خلیلی  | 

 

سلام .این روزها به خاطر مشغله کاری حضورم کم رنگ تر شد. اما باز به اسم هر انچه تو دوست داری به روز شدم .دوباره روزنامه (اعتماد)گرفتم .مورخ ۱۳ فوریه .۲۴ بهمن.خواندم:به دستور هاشمی شاهرودی نقض حکم اعدام شهلا جاهد.

کروبی:فحاشی و اهانت به سید حسن خمینی را تحمل نمیکنم.سید حسن خمینی .چند نماینده مجلس برخی روحانیون از جمله کسانی بودند که نسبت به هتک حرمت بیت بنیانگزار انقلاب واکنش نشان دادند.و ناپدید شدن دو همکار در آژانس هسته ای.

به موقع آمدی چیستا.بیست و شش سالگی دوران عجیب و غریبی از عمر آدمی ست!به وضوح میتوان احساس کردکه به اخر همه چیز رسیده ای.یا به عبارتی همه چیز به یک پایان رسیده است.دیگر کمتر خبری تو را هیجان زده میکند.آینده برایت مثل یک خبر بد تصور میشود.به دلایل مغشوشی خود را مجنون احساس میکنم.بی حوصله و بد بین میگویی :می شنوی؟؟کمتر حوصله تمرکز بر مسائل ریز و درشت را داری.در بیست و شش سالگی گاه که به اصطلاح (تقی به توقی)میخورد و خردک حوصله ای به سراغت می اید.از آن بالا بالا ها به انسان و تاریخ نگاه میکنی.دیکته های پر از کلمات غلط و پر از خط خوردگی .............

از ان جاست که می بینی ساکنین این کشتی طوفان زده که فرجامی جز غرق شدن ندارد.چگونه با توجه هات بچگانه حرفهای درشت بی ربط میزنند! آنوقت یک جوری عجیب دل آدم میسوزد.به خال خودت! به حال هم نوعان خودت  ! به حال همه کسانی که در هیبت انسان زندگی میکنند. و زندگی می کنند چون قرار است زندگی کنند. این دلسوزی چون گردابی می چرخد و تو را با خود می چرخاند! تا آن جا که  جز خودت فرصت به دیگران اندیشی  را بالکل از دست می دهی . به دروغهای خودت خیره میشوی به این که به روزها  و لحظه هایت لعاب نظم زده ای.من در همان دوران کودکی به موسیقی علاقه داشتم از همان وقت علاقمند به پزشکی بودم من از همان...........

 حالا دل و جراتش را پیدا میکنی که به زهر خندی به دروغهای کودکانه ات لب کج کنی! به دنیا می ایی چون خسی بر میقات .چون بوته خاری در باد.تا روزگار سر تو را از کجا در اورد.!!؟

تصادف؟اتفاق؟ استحکام آن همه تاکید بر راه را به آسانی زیر سوال می بری !اگر در امتحان معلمی قبول شه بودی حالا به عنوان بک معلم با تو حرف میزدم.((چیستا با تو هستم گوش میکنی .الو صدای من رو میشنوی؟خوابی چیستا؟بخواب ارام تر حرف میزنم بیدار نشوی .فردا بیمارستان ارتش کار اموزی داری.میگویی بیماران  (ای سی یو) هشیاریشان کم است .یک باره از خودشان واکنش نشان میدهند نزدیکشان نشو.))بگذریم میبینی ؟میان این همه کوره راه هر کدام را انتخاب میکردی تو اکنون خاطارت دیگری داشتی و موقعیت دیگری........

نه عزیز دلم !چیستا خیلی درست به موقع امدی در سن بیست و شش سالگی در این پایان چیزی جز راست برای گفتن برایت ندارم!بی نیاز از اسم .بی تفاوت به شهرت دل شکسته و گیتار شکسته از شگردهای مادی. فارغ از دل بری و دل دادگی. راحت. معلوم است بله به احترام تو هم که شده سعی میکنم بر هر مسئله یی که بخواهی تمرکز کنم مطمئن باش جز راست چیزی نخواهی شنید!

.........................................................................

پیوست: جمله ((داخل گیومه)) نقل قول است .

از شما دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنند دعوت میشود در صورت تمایل به آدرس www.gloomy.blogfa.com نیز مراجعه فرمایند.کامیار عزیز سرار از تجارب زیستن و یکی از هم قطاران و همراهان من.تنها کسی که در دوران سخت زندگی دست هایش دلم را نوازش میکرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط سپهر خلیلی  |