تبليغاتX
شاعر چپ
چپ نیستم! بل وارونه به دنیا می نگرم

پیش از انتخابات نوشتم که زیر پوست جامعه ایرانی تحولی بزرگ رخ داده است که هر 4 جناح حکومتی و بقایای در هم شکسته اپوزیسیون غیر حکومتی آن را درنیافته اند. تحولی که زیر پوست جامعه رخ داده است، با بارزترین و مبارک ترین بعد آن: فروپاشیدن نسبی اقتدار ترس در ذهن مردم، در تظاهرات بعد از انتخابات ترکید.

۱ ـ چالش بین لایه هائی گسترده ای از مردم، که خواستار آزادی های سیاسی و اجتماعی هستند و حکومتی که این آزادی ها را در سی سال گذشته از آنان دریغ کرده است.

2 ـ چالش بین جبهه گسترده فقرا و تهی دستان شهری و روستائی که رهائی از فقر را در کشوری که اقتصاد آن نه بر تولید که بر توزیع درآمدهای ارزی نفت و گاز شکل گرفته است، در توزیع عادلانه تر این درآمدها و مبارز با غارتگران قدرتمند می جویند و به کسی چون محمود احمدی نژاد و امثال او امید بسته اند و سرمایه داران نوکیسه رانت خوار و طبقه متوسطی که خواهان آزادی های اجتماعی، و نه لزوما سیاسی، است و به موسوی رای می دهند.

3 ـ چالش بین قرائت رفرمیستی و بنیادگرایانه اسلام.

4 ـ چالش بین رهبران محافظه کار نسل اول انقلاب و رهبران نسل دوم که از دل نهادهای امنیتی و نظامی سر بر کرده اند.

5 ـ چالش بین دو گروه نفوذ قدرتمند اقتصادی رانت خوار که یکی را خانواده رفسنجانی و دیگری را فرماندهان عالی رتبه سپاه و نهادهای امنیتی نمایندگی می کنند،

این 5 چالش، موضوع مقاله تحلیلی است که نوشتن آن را هر روز به روز بعد موکول می کنم چرا که در هر تلاشی برای نوشتن تحلیلی عینی و به دور از احساس مار تبعید نیش دردناک آن جا نبودن را در قلبم فرومی کند.

 

من هم می دانم که شعارهای حقوق بشری و آزادی بیان و دیگر آزادی های سیاسی فقط در میتینگ های کم شمار انتخاباتی مهدی کروبی مطرح شد و در میتینگ های بزرگ سازمان دهی شده موسوی، و تظاهرات اعتراضی او، تا کنون، شعارهای آزادی های سیاسی و حقوق بشری به ندرت شنیده شده اند.

من هم می دانم که گردانندگان اصلی ستاد موسوی شخصیت اصلی، گذشته و برنامه های واقعی او را زیر پارچه ای سبز پنهان کرده اند تا طبقه متوسط ناراضی او را نماد خواست های خود تصور کند.

من هم می دانم که تبلیغات انتخاباتی موسوی هزینه بالائی می طلبد و به احتمال خانواده هاشمی رفسنجانی و دولتمردان باند او سرمایه لازم را تامین کرده اند.

من هم می دانم که دولت آمریکا و دولت های اروپایی، که سر مذاکره با ایران را دارند، هر کس «بجز» احمدی نژاد را برای مذاکره ترجیح می دهند چرا که توجیه مذاکره با انکار کننده هولوکاست و کسی که به صراحت خواستار نابودی اسرائیل شده است در افکار عمومی آسان نیست.

من هم می دانم که فقط جناح های حکومتی اجازه حضور در میدان را دارند و..

با این همه می خواهم که« آن جا»، در میان مردم معترض، در میان جماعتی باشم که نقد و نفی می کنند.

نشریه ای آلمانی از من پرسید که موسوی با رای مردم و با تظاهرات خیاباتی چه خواهد کرد؟

گفتم: سیاست اعلام شده تا کنونی ستاد موسوی: ادامه تظاهرات خیابانی تا ابطال انتخابات، نشانه ای است بر آن که گردانندگان اصلی ستاد او اطمینان دارند که می توانند مردم معترض را کنترل کرده و از سمت گیری تظاهرات خیابانی به سوی خواست ها و شعارهای بیرون از چارچوب نظام جلوگیری کنند یا شاید معترضان چنین خواست هائی را در سر ندارند. طبقه متوسط ایران، به رغم فقرا و تهی دستان، از رادیکالیزم و رفتارهای ردایکال پرهیز می کند. حتی در آمارهای اعلام شده، موسوی اکثریت را در تهران به دست آورده و 19 میلیون رای در ایران رقمی جدی و بالا است.

 

اما کنترل مردمی خشمگین، که به حق یا ناحق، به دزدیده شدن آراء خود باور دارند، آسان نیست به ویژه آن که رقیب نیز از حمایت بخش هائی از مردم در تهران و بخش عظیمی در شهرستان ها برخوردار است و نهادهای امنیتی و نظامی می کوشند تا با تحریک جماعت معترض آنان را به کاری ترغیب کنند که سرکوب خشن را توجیه کند

گفتم: اگر تحقق خواست اصلی ائتلاف رفسنجانی، موسوی، خاتمی و گروهی از همکاران تاثیرگذار اما متفاوت آنان: کنار زدن احمدی نژاد، ممکن نباشد راه برای سازش باز می شود. در این سازش کنترل انحصاری چند وزارتخانه و نهاد مهم اقتصادی در دست خانواده رفسنجانی باقی می ماند، افشا و تعقیب پرونده قضائی خانواده و باند رفسنجانی،حربه مهم احمدی نژاد در مبارزه با او، متوقف می شود، موسوی آینده سیاسی خود و بخت گزیده شدن به عنوان وکیل اول تهران و نامزدی در انتخابات بعدی حفظ می کند و..

اما نگفتم که اگر سازشی از این دست رخ دهد بر جوانانی باید گریست که در تظاهرات کشته و زندانی شدند و بر انبوه جوانانی که تلخکامی و رنج سرخوردگی را تجربه خواهند کرد . سازشی از این دست، که اعتماد انبوهی از مردم را از اصلاح طلبان مذهبی و نظام انتخاباتی ایران سلب می کند، در شکل و محتوای مبارزات آینده آنان برای آزادی تاثیری مهم خواهد داشت.

گفتم: اگر کنترل تظاهرات خیابانی به دلیل سرکوب خشن یا رها شدن جماعت معترض از مدیریت ستاد موسوی از دست برود و شعارهائی فراتر از شعارهای این ستاد مطرح شود یا سرکوب خشن در کار آید، موجی از ناامیدی و سرخوردگی به بار آمده و سلطنت ترس در ذهن مردم، که تا حدی فروریخته است، به تخت اقتدار باز می گردد.

با این همه و فراتر از این گفته ها می خواهم که در آن جا و در میان مردم معترض باشم. در میان کسانی که شعارهائی چون آزادی زندانی سیاسی و حقوق بشر را نیز مطرح می کنند،(هرچند صدای ضعیف آنان در میان صدای قدرتمند هواداران موسوی به گوش نمی رسد). می خواهم بیبنم که غیبت، یا دستکم غیبت خبری، روشنفکران مستقلی که از هیچ جناح حکومتی حمایت نمی کنند، در حوادث اخیر نشانه چیست؟ آیا اینان نیز در وطن خود در تبعید اند؟

حسرت نبودن در جائی که باید باشی، زخم غیبت در زمانی که «حضور»، هستی تو را معنا می کند، بازگشتن به تاریخی که تو را از آن اخراج کرده اند، «عشق جوانی» که «پیرانه سر» بیدار می شود و تو را به توی گم شده فرامی خواند، زخمی است که هیچ مرهمی آن را تسکین نمی دهد.

نوشته :ف.کوهی

 

قسمت پایانی بیانیه میر حسین موسوی در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸

توقف برخوردهای امنیتی، فوق امنیتی و نظامی با مسائل انتخاباتی و بازگشت کشور به فضای طبیعی سیاسی

- اصلاح قانون انتخابات به نحوی که امکان تکرار تقلبات گسترده را از بین ببرد و بی‌طرفی نهادهای مجری و ناظر را تضمین کند

- رعایت اصل 27 قانون اساسی در مورد آزادی تجمعات

- آزادی مطبوعات و رفع توقیف از آنها

- فعالیت مجدد سایت‌های خبری مستقل

- ممنوعیت مداخلات غیرقانونی دولت در فضای ارتباطی، نظیر اینترنت، پیام‌های کوتاه، و جلوگیری از  قطع ارتباطات تلفنی و شنود مکالمات مردم و هر گونه تجسس دیگر

- توقف برخوردهای یک‌جانبه، افترا، دروغ‌پردازی و اهانت در رسانه رسمی کشور

- برخورداری از کانال‌های مستقل تلویزیونی در خارج و داخل کشور

- صدور مجوز برای تشکیل جمعیت‌های سیاسی،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی

- آزادی همه دستگیرشدگان سیاسی، ابطال پرونده‌سازی‌های جعلی امنیتی و دخالت ندادن پرونده‌های جاری در برخورداری آنها از حقوق اجتماعی

در انتها به همه مردم شریف کشورمان، چه آنها که به اینجانب رای دادند و چه آنهایی که به اینجانب رای ندادند،  به ویژه  کسانی که در حوادث ناگوار هفته‌های اخیر صدمه دیدند درود می‌فرستم. همچنین مقام  شهیدانی را که به جرم حق‌خواهی و آزادی‌طلبی در خون خود غلطیدند ارج می‌نهم و از خداوند بزرگ برای  خانواده‌های عزیز آنان طلب صبر و اجر دارم.

                                                              میر حسین موسوی 

                                                                                                

 

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 10:59 بعد از ظهر | لینک  | 

۲۸ خرداد میدان امام خمینی تجمیع سکوت

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

۲۳ خرداد شنبه خونین و سیاه.میدان فاطمی.مطهری.عباس آباد

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خبر فوری:

همه در سکوت فر رفته اند .تنها تریبون های اسلامی خبر از پیروزی احمدی نژاد می دهند.

بعضی از منابع خبر از تقلب می دهدند خیلی ها استقبال میکنند از حرکتهای تندروانه

ساعت:۱۰:۲۹ دقیقه صبح روز ۲۳ خرداد

 

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خبر فوری

ایران امشب خواب ندارد

موج نگرانی ها سراسر ایران و  مخصوصا تهران را فرا گرفت.

احمدی نژاد با کسب اکثریت آرا پیش است

میر حسین موسوی خامنه 

محسن رضایی میر قائد و مهدی کروبی

ایرنا خبر گزاری دولتی اسلامی پیروزی محمود احمدی نژاد را جشن گرفت

 

۲۳ خرداد ۸۸ ساعت۴:۱۷ صبح

 

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خبر فوری:

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

در ساعت ۱۵:۲۰ دقیقه پای صندوق حاضر شدیم به اتفاق اقایان ب.الف.کارمند.و م رحمانی

به علت دمکراتیک نبودن خبرگان تنها به ریاست جمهوری رای دادیم.

حجمه شرکت مردم چه در ایران چه در خارج از کشور بی سابقه کزارش شده است

........................................................................................................................

خبر فوری:

تا  شروع انتخابات دهم ریاست جمهوری تنها چند ساعت باقی ست

ساعت:۰۰:۴۶  در اولین ساعات روز جمعه ۲۲/۳/۱۳۸۸

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خبر فوری:

۱۸ خرداد ۸۸ بازداشت از ساعت ۱۹ تا ۲۴ پاسگاه ارگ به جرم بر هم زدن نظم عمومی و تهیه عکس از تظاهرات  میدان ولیعصر

۱۹ خرداد ولیعصر به سمت میدان ونک تا مطهری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

رای من به اصلاحات کشور است

رای من بر اندازی هر گونه دروغ و تحجر و فساد مالی است

رای من به آزادی بیان و اندیشه است

رای من به آزادی مطبوعات و  وبلاگ هاست

رای من آزادی زندانیان سیاسی است

رای من به صلح است

به بلندای آسمان فریادش خواهم زد

 

 

 نشانه ها حاکی از پیشرفت جبهه متحد اصلاحات است.و پیروزی آقای میر حسن موسوی است.

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 2:42 بعد از ظهر | لینک 

 

 انتخابات  دهم در زمانی برگزار می شود که همه ما از بلند پروازی های نیرویی تند رو و رادیکال و غیر متعهدی به نام محود احمدی نژاد ناراضی و نگران هستیم.

در این پست قصد ندارم که از تحریمها و پول نفت و روابط بین المللی و قطعنامه هایی که پی در پی علیه مردم ایران صادر شد و میشود  صحبت کنم.

 به عنوان کسی که ادعای دگر اندیشی و نو گرایی دارد و سعی میکنم که هر روز بهتر از دیروز به این ادعا جامه عمل بپوشاند  نظرم این است:دوستان- به کلی در این مدت گزینه تحریم و چیزی شبیه این از ذهن من و شاید خیلی ها حذف شده باشد.من به صراحت عرض میکنم که تصمیمی که من گرفتم تحت تاثیر تبلیغات نامزدهای یا رسانه ملی  نیست.رای من به عنوان جوانی که به آینده معتقد است و راه تعالی را فقط و فقط اصلاحات میداند و اصلاحات هم به غیر از رای دادن به کاندیدای اصلاح طلب و پیاده سازی خط مشی های فکری آنها مقدر نیست.

حال میخواهد شعار بدهند میخواهند رای جمع کنند.میخواهند عمر رژیم را افزایش دهند و و و و

در کل باید شرکت کرد و به اصلاحات رای داد .به نظر من اصلاحات آقایان کروبی و موسوی از یک جنس است.وجود این دو مهره برای بهتر کردن اوضاع برای باز پس گیری حقوق پای مال شده زنان.برای آزادی زندانیان سیاسی برای بهبود دمکراسی و آزادی بیان و حرکت به سمت سکولار شدن و اسلام سیاسی نداشتن.برای پیشبرد نسبی اقتصاد فلج .برای بهتر شدن روابط با کشورهای دیگر.(چون به غرب و شرق معتقد نیستم نمیگویم کشور های غربی)به یک اندازه لازم و اضطراری است.

در مدت تبلیغات نامزدها حرفهایشان را شنیدم.در ستادها به واسطه دوستانی که زحمت می کشیدند حضور داشتم (فقط برای دیدن اوضاع).تقریبا حرفهای مهندس موسوی و آقای کروبی را قابل شنیدن دانستم و همین برایم کافی بود که حرفهایی که توسط اطرافیان آقایون از جمله آقای عباس عبدی یا در ستاد مهندس موسوی آقای خاتمی بیان شد قابل شنیدن و تامل بود. بیان حرفهای ممنوعه خودش پیشرفت و مبین این بود که چرخ اصلاحات میچرخد حتی پر شور تر و جسورانه تر از قبل.

 همین که سکولار تر میشوند.همین که فرهنگ جانی میگیرد .کتاب جانی میگیرد.باور کسی را زیر سوال نمیرند.همین که برخوردها کم میشود همین که دست نیروهای به اصطلاح اقتدار گرا و اصولگرا و رادیکال و متحجر کوتاه می شود .همین که چهره ی رییس جمهور کمی قابل دیدن می شود.همین که اطرافیانشان به نسبت جمهوری اسلامی دگر اندیشند .همین که از تیره جانورانی چون سعید امامی و بعضی از آقایون   و غیره و غیره نیستند.

ما در کابینه کدیور را داریم عبدی را داریم.کرباسچی را داریم.کولایی را داریم خاتمی ها را داریم عبادی ها حمایت کرده اند.هنر مندان حمایت کرده اند کارگردانانی که تا به حال اجازه حضور در صحنه را نداشتند. کافیست که اوضاع بهتر شود.همین که می شود در دوره اصلاحات حرفهایی زد که در حال حاضر نمیشود زد یعنی پیشرفت. یعنی از ۰ به ۱ میل کردن.یعنی تابع صعودی رسم کردن.

اینها تمام دلایلی است که از اصلاحات حمایت خواهم کرد.به گونه ای که نه دل آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل لا ماندگار بی درمان.

شما راهی به غیر از اصلاح ذره ذره و مهار تحجر سراغ دارید؟

اگر جواب مثبت میدهید آن راه را برایم بازگو کنید.

 

                                     از همه شما صمیمانه ممنونم حتی حال که تعدادتان کم است

                                                                                 ارادتمند شما:سپهر.خ

 

 

                                                                       

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 4:49 بعد از ظهر | لینک  | 

با وجود تمام کم و کاستی ها و پاره ای مشکلات دلیلی نیست که از بیان صادقانه خردک هوش سر باز زنیم.بر آنم که توانم درباره (زن) کوتاهی بنگارم.

زن جنس دوم:

اگر کمی نیک به نگاهی که همه ما در زندگی روزمره به موجودیت (زن) داریم  بنگریم میبینم که به علت چه مسائل فرهنگی و اجتماعی که در حقیقت (مذهب) را نیز تحت شعاع خود قرار میدهد نگاه  نگاهیست سرشار از تحقیر و میل جنسی برای زن. این مولد زندگی و حتی امید به زندگانی آینده همه بشر.زن نیمه ای گمشده که اگر با فرمولی منطقی و عقلانی در کنار جنس مرد قرار گیرد پتانسیل پویایی را در خود جای میدهد.حال سوال اینجاست که چرا زن در جامعه به شدت سنتی و مذهبی ایران نفر دوم و بیشتر حکم وسیله را برای مرد داشته و دارد .به نظر من حتی دمکرات ترین افراد و انسان دوست ترین افراد در جامعه ایران نا خوداآگاه متاسفانه در برخی مواقع در مقابل زنان جبهه منفی میگیرند.

جامعه مرد سالار و متحجر امروزی ایران در چه صورت به سمت ترقی و تکامل گام بر میدارد؟

چه عناصری باعث تحقق نپذیرفتن آرمانهای انسان دوستانه(در این مورد خاص) در ایران میشود؟

زن - ناموس - ملک شخصی:

با پیدایش جوامع امروز و پیدایش مدرنیته به عنوان یک اصل و جدایی سنت از تصمیم گیری های این چنین (اجتماعی-سیاسی)کم کم نگاه منفی مردان نسبت به زنان در تقریبا اقلب ممالک دنیا و حتی خاورمیانه رخت بر بست.و موجودیت زن از حالت مالمیک شخصی مرد(دارایی مرد-مذکر)خارج شد و به عبارت دیگر زن موجودیت بی دفاع نبود.و تقریبا با شعله ور شدن تفکرات فمنیستی کمکم همه چیز تغییر کرد.به نظر من ناموس پرستی و غیرت و تعصب در برابر جنس زن نشانه احمق فرض کردن زنان است و در ماهیت.  فعلی ناپسند است و از نظر تفکرات جامعه شناسی و اصول حقوق بشر (که بر آزادی انسانها دلالت دارد)مطرود است.

اندیشه اسلامی در برابر زنان:

زن در حقیقت در اسلام هم مقام چندان برتری ندارد.و بیشتر از اینکه به مقامش ارج نهند او را به موجودی بی دفاع.در نهایت بدون هیچ حق انتخاب و مطیع جنس مرد تبدیل میکنند و او را اسلامیزه میکنند(به واسطه نوع پوشش و نگرش قالب زنان مسلمان به زندگی) . به طوری که حتی باید در مقابل نیازهای مردی غیر از همسر قانونی(که تازه خود این عقود و قانونی بودن هم نوحی انحصار است)باید از خود محافظت کنند.حال خواه نگاه باشد خواه لمس و حتی تماس جنسی و فیزیکی.البته گویی با تبلیغاتی که شده چهره ای غیر از این به نمایش عموم گذارده میشود.

در سالهای قبل از انقلاب( شکوهمند) ۵۷ به رهبری آقای خمینی درست است که نگاه مرد سالار و ضد زن وجود داشت اما این رفتار غیر انسانی و جنسیت طلب به شدت توسط رژیم نفی میشد.اما در جامعه فعلی ایران به دلیل آمیزه های دینی و فرهنگی و اخلاقی تعصب و ناموس پرستی به نوعی افتخار و برتری تبدیل شده است که خود دولت بدان دامن میزند و ما شاهد آمارهای بسیار بالا از قتلهای ناموسی در مناطق غرب و جنوب و جنوب شرق ایران هستیم که هر روزه رو به فزونی است.

امنیت جامعه و پوشش زنان:

حال سوال اینجاست که امنیت کلی اجتماع در چه ارتباطی با پوشش زنان قرار دارد؟بین چشم های انسان مذکر با جسم مونث و امینت اجتماع چه ارتباطی وجود دارد؟میان رفتارهای طبیعی و غریزی جنسی و نظم عمومی چه ارتباطی میتواند وجود داشته باشد؟یادمان باشد از تفکرات و آمیزه های مذهبی سخنی به میان نیست.با فرض جامعه سکولار این سوالات مطرح میشود.

آیا جوان امروزی با برخوردار بودن از نعمت ارتباط با دنیای بیرون با جوانان ۴۰ سال پیش قابل مقایسه است؟آیا هیچ قدرت قانونی حق تعیین نوع پوشش برای انسانها را دارد؟اگر این قدرت ما فوق قانون وجود دارد و با فرض انجام این فعل آیا کرامت انسانی معنا دارد؟

 

اینها سوالاتی است که مثل موریانه ذهن نوع بشری همچون مرا در جامعه ایرانی میخورد و پوک میکند.پاسخ این سوالات کجاست؟

 

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 0:13 قبل از ظهر | لینک  | 

به استاد (رافی آوانسیان) به پاس تمام نزدیکی هایش با من:

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خواب دیدم خورشید از مغرب ماه طلوع کرده است

مادرم گفت:

تو یا شاعر می شوی یا مومنی بزرگ

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

در این چوب کبریت سوخته

هزار و یک هایکو ی نا سروده

پنهان است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

رشته کوه شمالی

پشت بارش باران پیدا نیست

احتمالا آبان اسم مستعار فروردین است.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

وقتی تو نیستی

دنیا کوچک و

خانه بی پایان است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

چهارشنبه شبی در مرغا

سه جن با سه فانوس...آن سوی رود

تا صبح رفتیم و هرگز به آنها نرسیدیم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

صیاد با دست پر به خانه بر می گردد

اما تمام طول راه

در اندیشه ی جوجه قرقاول است

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

داوودی ها

همیشه دیر می رسند

چهار یا پنج ماه بعد از بهار

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بی سلام از کنارش گذشته بودم

مترسک غمگین جوزارها

مرا خواهد بخشید

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اوایل آبان است

ماه از درز دریچه

به نیم رخ دخترانه زن می تابد

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

یک اشاره به جای هزاران سخن

مادر و دختر

در حنابندان دختر همسایه

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مکالمه باد شیروانی ها:

دارینوش یا سهره همان مکانی که بیش از نیمی از خاطراتم در آن رقم خورد.بیش از نیمی از تجارب بزرگ زندگی ام.بیش از نیمی از دوستی هاییم.همان جایی که نیمی از زندگی را در آن یافتم.همان جایی که کتاب را شناختم.عشق را شناختم.احترام را شناختم.کار برای پول را شناختم.همان جایی که اقلب بوی سیگار میداد و روشن فکری.بوی درد .بوی ناکامی.بوی نیما .بوی پوریا .بوی رحمت.بوی سروش.بوی بوکی.بوی فرار.بوی نمایشگاه.بوی مشکلات مشترک.بوی پول.فلسفه.حوس بازی.

واگذار شد به همین راحتی .

سپهر:الو نیما جان........

نیما:سلام

سپهر:سپهرم سال جدید مبارک.خانوادت خوبن؟

نیما:مرسی.سال نو تو هم مبارک.

سپهر:اینا کیا هستن اینجا

نیما:کیا؟

سپهر :همین دوتا دیگه.

نیما:آهان ........و....... هستن

سپهر:خب.چرا.خب چرا اینجان؟نکنه واگذار کردی؟

نیما:اره

سپهر:چرا؟چطور؟

نیما:نمیشد دیگه

سپهر:تو نمیتونستی با نیمی از .....

نیما:ببین بعدا صحبت میکنیم.

سپهر:کی زنگ بزنم.اهان شب زنگ میزنم.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بوق.بوق.بوق

سپهر:الو سروش جان

سروش:الو.......الو...... (قطع میکند)

تکرار شماره گیری.بوق بوق .بوق

سپهر:الو

سروش:الو(با صدای آرام)

سپهر:سروش جان سر کلاسی عزیزم

سروش:اره

سپهر:کی زنگ بزنم

سروش:صداش مفهوم نیست.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

عجیب دلم گرفت

                                                                   ارادتمند:سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 9:15 بعد از ظهر | لینک  | 

به یاد خاطرات تلخ و شیرین.به یاد آن روزگاران به یاد آن شبها.به خاطر آن همه وهم.برای آن همه نزدیکی.آن همه احساس عجیب.به خاطر آن همه سر در گمی. برای آن همه شهر گردی آن همه تصمیم . آن همه قرص.آن همه دود .سیگار .مشروب .مستی برای آن همه یاد .خیال .دوری .انتظار .وصال.به خاطر آن همه گیجی .گمی.ناراحتی.به خاطر آن همه تغییر آن همه پیشرفت.آن همه عشق.به خاطر آن همه سرما آن همه گرما.حرفهای سرد. تلخ. شیرین. گرم.

من با همین چند کلام ساده دنیا ی اطراف را شناختم و نجات پیدا کردم از ..........نامش را نمیدانم از چه؟چیز تازه اگر یافتی بر این(.....)اضافه کنید.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

کهکشان ها کو  زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانم؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من .ای زمان؟

کاش آن روز هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بود کاش.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است به سپیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است به چشمها ی من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دم به کله میکوبد و شقیقه اش دو شقه می شود

بی آنکه بداند حلقه ی آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق

...............................................................

چه دوست داشته باشم چه نه .چه بخواهم فراموششان کنم چه نخواهم . اینها همین چند خط به ظاهر ساده  تمام گذشته و آینده من هستند .همین چند خط و شرایط آن روزگاران سبب است که حال  من اینجا باشم .**(آنان که میشناسندم میدانند به کدامین بهار گریستم و به کدامین زمستان دل به هر چه پری بی گمان خلوت نشین دل ساده دادم.)**

 

(**): از مجموعه  شعر سال ۸۷  از سپهر.خ

 

از همین جا مراتب همدردی خودم را با خانواده مرحوم امید رضا میر صیافی وبلاگ نویسی که در زندان اوین جان باخت ابراز میدارم.

                                                                                  ارادتمند:سپهر.خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 11:22 بعد از ظهر | لینک  | 

اقتصاد خودمانی:

 

سلام بر دوستان نسبتا عزیز و محترم.کمی دو دل بودم که بروز شوم یا نه راستش را بخواهید موضوعی به ذهنم نرسیده بود تا همین چند دیقیقه پیش با یکی از عزیز ترین آدم های روزگارم صحبت میکردم که یک باره تصمیم گرفتم آخرین پست سال ۸۷ را هم بنویسم بروم.

*(یکی از دوستان میفرمود:به همه میگویم میروم سفر اما در کنج خانه مینشینم و یکی میدهم دو تا حساب می کنم.تا ببینیم وضع اقتصادی خانوار های دولت آقای رییس جمهور به کجا میکشد.)*

حقوق ها را تا بدهند یا جان خودشان بالا می آید یا جان ملت.دقیقه نود به اکثر کارکنان دولت حقوق دادند یا به عبارتی هنوز هم ندادند .تازه با احتساب ۲ میلیون ریال عیدی هم نمیشود تا سر کوچه رفت.فقط بنده ماندم اندر احوال این ملت .همه ریختند وسط خیابان فقط ناظر و شاهد اجناس هستند.داشتم حساب میکردم یک خانوار ۴ نفره با ۲ عدد دانشگاه آزادی بی غیرت حیف نان .مفروض بر این که پدر کارمند ۲۰ سال سابقه دولت با حقوق متوسط ۷ میلیون ریال در  ماه و مملکت فعلی با  خوش خیالی های آقایون نسخه اش به بد ترین شکل ممکن پیچیده است.

حالا تو خود حدیث مفصل بخوان......

 هر روز دارد به نحوی از سر سفره های مردم کاسته میشود.یه روز مثلا نوشابه میشود دوغ و دوغ میشود شربت و شربت میشود آب و بعد احتمالا آب خنک هم نیست چون برق نیست .برق را فرستادند (گینه نو).ماست نیست فلان نیت بهمان نیست .همین را میتوانید با حسابی کاملا سر انگشتی سر شکن در تمام مراحل و کوچه پس کوچه های روزمرگی .

این همان دوست زحمت کشی بود که میخواست نفت را بر سر سفره بیاورد؟

خدمت آقای رییس جمهور عزیز و بی نهایت محبوب باید عارض شوم شعار عزت و حق هسته ای به کنار با جیب های خالی مان چه کنیم؟من حال مژده خواهم داد بنشینید و وضع را در ماهای اولیه سال ۸۸ ببینید.

همچنان دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.با جیب خالی وارد سال ۸۸ که شدیم.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

(*) نقل قول

                                                                          ارادتمند:سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 11:2 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام

 

این بار هم دوست دارم در مورد مسائل اجتماعی صحبت کنم.احساس میکنم کمی در این اوقات اخیر به مسئله سیاست بیش  از حد پرداختم پس تصمیم من این است که کمی به حواشی جریانات سیاسی بپردازم تا تحلیل آن.

نمی دانم این روزها چقدر به مسئله ی انتخابات فکر کرده اید؟نگاهتان در مورد انتخاب و انتخابات چیست؟سعی میکنم کمی در مورد دیدم به این مسئله برایتان صحبت کنم.و نهایتش چند سوال

از سال ۷۶ تقریبا چهره ای را میشناسیم از جبهه اصلاح طلب که تا به حال هزاران نام برایش ساخته اند (سید خندان.سید بی رگ.آقای سید محمد خاتمی.رئیس انجمن باران و خیلی نامها و القاب دیگر).آقای خاتمی حرفهایش قشنگ و خوشبو ست اما عملی نیست بهتر بگویم تا به حال نبوده است.

از سال ۸۴ تقریبا نامی را شنیده ایم و صورتی را دیده ایم از جبهه اصولگرا که خیلی هم دور از حواشی نبوده است.تا به حال هزاران نام و لقب برایش ساخته اند اما من دوست دارم او را آقای احمدی نژاد صدا کنم.حرفهایش رایحه خوشی ندارد و خیلی ها به او خوش بین نیستند و همین خیلی ها اتفاقا در سال ۱۳۸۴ به او رای داده اند.

روی سوال با من است با شما با تمام آنان که می اندیشند کمی .اندکی به هر هوایی که اطرافشان است هر بادی که می وزد  و هر سنگی که از فراخ سنگی میلغزد.

آیا آقای خاتمی ناجی مردم بوده است یا خواهد بود؟

آیا آقای احمدی نژاد ناجی مردم بوده است؟

اصلاحات بهتر است یا انقلاب؟

 

پاسخ این سوالات را نمی دانم!!!از طرفی سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم!!سرم را نیز دوست دارم!!دوست نداشتم این ماه اینگونه به روز شوم ولی افسوس که چاره نبود.اینجا ها آدمهای بزرگی هستند که خطی مشی مرا در نوشتار این بلاگ تعیین میکنند از این است که هوای سرد چند سال است پا برجاست.پس صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

 ناراحتم و دوست دارم در هوای سرد حک شود این حس.به سفر میروم.

                                                                            ارادتمند:س.خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 0:46 قبل از ظهر | لینک  | 

با سلامی مجدد به گرمای سوخت مصرفی نیروگاه سیگل ترکیبی نزدیک ما که هم (مازوت) است هم (گاز شهری) که به علت حاتم بخشی های دولت محترم به کمبود مواجهه شده.

نه اشتباه نکنید حالا که در یک ماه دو بار یا حتی سه بار به روز میشوم علاقه ای به صحبت در مورد نیروگاه و برج تقطیر نفت خام ندارم اینها تمام مقدمه ای بود عجیب.

امشب یکی از دوستان همیشه گی من دو آدرس به من داد که دلیل بود برای به روز شدن نا به هنگام من.این دو سایت به ظاهر اسلامی البته از نوع تندروش محل ثبت نام (گردانهای استشهادی قدس جهت اعزام به غزه)از نامش پیداش در این گردان چه میگذرد.

اما در برخورد اول احساس کردم خب بد نیست از ایران قرار است عده ای جمع شوند مقداری کمک بشر دوستانه روانه غزه کنند و بعد هم تقدیری کنند از آنها خودنمایی های همیشه گی صورت گیرد تمام .

اما نه دیدم در سایت دیگری آماری داده که (تا ساعت ۱۱ امروز ۴ هزار و ۸۴۳ نفر شرکت کننده بازی کمدی فوق بوده اند) .که۳۵۳۷ نفر آنها آمادگی رزمی خود را اعلام کرده اند ۸۱۸ نفر آمادگی تبلیغاتی و ۴۸۸ نفر هم آمادگی کمک مالی .

با ترس و لرز فراوان در لینک ثبت نام کلیک کردم با فکر اینکه نکند از وسط مانیتور یه دفعه یه آقای محترمی ملبس به لباس روحانیت با ۵۰ سانت ریش و یه چفیه معطر به مشک و گلاب کاشان و یقه آخوندی بپرد و مرا یقه کند و بکشد داخل و ببرد غزه حالا قبل از بردن به غزه در راه چه حال و بلایی بر سر من می آورد بماند .

در هر حال کلیک کردیم .همان جفنگی که در بالا خدمت عارض شدم همانجا هم نوشته بود(محل ثبت نام گردان استشهادی قدس.....)چند خط پایین تر( نام و نام خانوادگی-آدرس-تلفن-ای میل-نوع کمک-)خلاصه هر چه اطلاعات شخصی و غیر شخصی داشته باشد یک عدد انسان دو پا اینجا لازم است.

وقتی دیدم خطری در این سایت مرا از نظر ربوده شدن یا مثلا بمب گذاری تهدید نمیکند شروع به پرسه کردم.خدا را چه دیدی از این بشر دو پا هر کاری بر میآیدم مخصوصا اگر  ریشش کمی بلند باشد .یک دفعه بمبی در مانیتور منفجر شود سرت بریده شود نمیشود ریسک کرد.

چه دردسراتان بدهم قسمتی از سایت مزین به تمثال آقا در کنار ساعتی عقربه ای که ساعت را با ۱۰ دقیقه تاخیر نشان میداد.تصویر نورانی آقا کوچک بود هم اندازه ساعت راستش کمی خنده ام گرفت .در پاییند عکس حضرا آقا نظر خواهی بود که گفته بود :شما کدام حزب حاضر را در دیگران ترجیح میدهید( اصلاح طلب -اصول گرا -اعتماد ملی-مشارکت ایران اسلامی -مردم سالاری -روحانیون مبارز -سازمان مجاهدین انقلاب-موتلفه اسلامی)و گزینه هیچ کدامی وجود نداشت .طوری نوشته شده بود که حتما باید یکی از اینها می بودی هیچ کدام برای آقایون معنا و مفهوم ندارد.

تازه از اینکه جالب تر  میشود بخوان تنبلی نکن جان من:

(به نور نگاه کن، سايه ها پشت سرت خواهند بود )این جمله را بلایی چند شماره که همه اش در حال تغییر بود و عدد بسیار بالایی چیزی در حدود عدد (آوگادرو) را نشان میداد.احتمالا منظور از نور وجود مبارک آقامون مهدی موعود یوسف زهرا بود و سایه هم هر چه منفافق و کافر و مرتد است که متاسفانه به تعریف اینان ما یکی از این سه تا باید باشیم.

حالا این شماره ها که سریع به گردی میگذشت چه را نشان میداد عرض میکنم:

دقیقا خود جمله این بود:از زمان غیبت امام زمان(عج الله تعالی فرجه) تا کنون 1139سال شمسی5 ماه 17 روز 7 ساعت 34 دقیقه 18 ثانیه گذشته است
و زمان
35955819258.734
همچنان در گذر است
آیا هنوز زمان آن نرسیده که خودمان را برای ظهور او آماده کنیم؟

جل الخالق به حق چیز های نشنیده و ندید راستی این پیام مزین به آرم(حزب الله )هم بود .

                                                                        ارادتمند سپهر.خ

               آینده از آن حزب اللهی هاست

                                                     از بیانات پر بار آقا مقام معظم رهبری

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 0:46 قبل از ظهر | لینک  | 

هیچ ظلمی بر مردم غزه وارد نشد .کمی تاریخ صحیح نه دولتی را بخوانید از گذشته تا به حال .به طور قطع

 و یقین در مییابید که ابدا ظلمی در کار نبود.

زیرا دیدم خیلی از شما دوستان حرف دولت اسلامی را میزنید.و تحت تاثیر تبلیغات آنها قرار دارید این  پینوشت را نوشتم .

البته سخنان بالا ابدا جانب داری از دولت اسرائیل نیست ولی خب این را نیز رد نخواهم کرد که حزب الله دارد

 با جان ملتش بازی میکند کسی که خطری اینچنینی را به جان می خرد طبعا قدرت تعقل و تفکر ندارد. 

                                                                                      ارادتمند:سپهر.خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 3:47 بعد از ظهر | لینک 

با عرض صمیمانه ترین سلام ها خدمت شما دوستان عزیز .خیلی سعی کردم تا زود تر هدوت برسم اما نشد چون هر کاری میکردم از سیستم شخصی خودم نمیتوانستم برای بلگفا متن بفرستم هر چه تلاش میکردم فقط تیتر متن می امد.حال که سیستمی دیگر خواستم به روز شوم میبینم فایل word که متن را برای ان ماه در آن نوشتم همراهم نیست و حسابی دستم در پوست گردو ماند .

در اولین فرصت متن را با خود به اینجا می آورم و برایتان مینویسم.

احساس میکنم در این پست باید کمی در مورد انتفاضه کفش صحبت کنم و اتفاقات و حرف و حدیث های پیرامون آن.

خودتان شاهد هستید که تلویزیون های رسمی حکومتی اسلامی ایران چگونه اتفاق را در بوق کردند.تیتر زدند که (آبروی نداشته آمریکا رفت) .

من احساس میکنم برخورد منطقی تر و حساب شده تری لازم است زیرا آقای احمدی نژاد فکر میکنند همه چیز بازی است.ایشان هنوز بچه گانه فکر میکنند و سر لجبازی با دولت های دنیا را دارند.

ببینید هر دولتی که روی کار می آید چه دمکرات و چه دیکتاتور منتقدانی دارد .طبیعیست که آقای بوش هم منتقدانی دارد .منتها فرق منتقدان غربی با منتقدان عرب و اساسا ملت عرب زمین تا آسمان فرق دارد.(تفاوت ره کز کجاست تا به کجا).

در نشستی که آقای بوش در عراق داشتند خبرنگار نمایی به نام (منتظر الزیدی) کفشی را به سمت آقای بوش پرتاب میکند .این به نظر من اساسا حرکت ضد انسانی و غلطی بوده است البته از تروریستهایی که قالبا توسط حکومت اسلامی ایران تغذیه میشوند انتظاری بیشتر نمیرود.

مثلا معلم اخلاق امثال منتظر الزیدی که بوده غیر از این است که این افراد در مکتب افرادی مثل (بن لادن یا مقام معظم و محترم و قابل تقدیر حضرت آیت الله خامنه ای یا افراد تحت دستور اینان ) رشد و نمو کرده اند؟ 

پس میبینید که چندان حرکت این افراد دور از انتظار نیست .من راستش چندان موافق سیاست های آقای بوش نبودم .شر صدام حسین را از سر دنیا کم کرد بله ولی نتوانست درست و باید و شاید با مردم عراق رفتار کند.مردم عراق را نمیشناخت نتوانست دستورات را طوری ابلاغ کند که مردم عراق یاقی نشوند و تحت تاثیر اسلام گرا های تند رو قرار نگیرند.

اما در هر حال برخورد آقای بوش با منتظر الزیدی بسیار قابل تقدیر بود.امثال آقای احمدی نژاد باید برخورد را از دولت مردانی همچون اینان بیاموزند.

سران مملکتی که میگویند در مملکت ما آزادی بیان حرف اول را میزند آیا کسی حق دارد حتی از آقای خامنه ای انتقاد کند یا از خود آقای احمدی نژاد ؟چه برسد به پرتاب شی .

همانطور که میدانید و گفته شده در فرهنگ ملت عراق پرتاب کفش معنی بدی دارد آیا مثلا ما میتوانیم در نشست خبری آقای خامنه ای یا احمدی نژاد یا کلا سران نظام برویم و انگشت شصتمان را حواله آقایون کنیم؟

من به شما قول خواهم داد قبل از این که دست شما بخواهد حتی شکل چیزی شبیه شصت بشود سینه گورستان خوابیده اید با کلی آثار شکنجه و حتی تعرض جنسی .فرق هم نمیکند شما مونث باشید یا مذکر اینان افراد متعارض هم برای آقایون دارند همه برای بانوان محترم .

به هر طریق این پست را برای تقدیر از رییس جمهور ایالات متحده آمریکا آقای پرزیدنت بوش نوشتم .حتی اگر به دست هیچ کس نرسد این وظیفه شخصی من بود همین.

 

 

از این جا به بعد را خواستید بخوانید نخواستید بگذرید چون ارزش خبری ندارد تا دلتان بخواهد دروغ میبینید.

 

گزارش  پایین مربوط به خبر آنلاین است.

 

...............................................................گزارش از وابستگان سببی و نسبی حکومتی اسلامی

خبرنگار عراقی در پرتاب دو لنگه کفش به سمت رئیس جمهور آمریکا از یک سو و چابکی بوش در رد این ضربه با جاخالی جانانه ای که به سبک جیمز باند ارائه داد، حقیقتا ویژگی های یک نمایش رسانه ای را داشت و به خاطر همین ویژگی بود که در اندک زمانی همه شبکه های خبری تلویزیونی دنیا بارها و بارها این صحنه را به نمایش گذاشتند و میلیون ها سایت اینترنتی نیز تصاویر مربوط به آن را بر روی خروجی های خود بارگذاری کردند.

از این رو منتظر الزیدی اگرچه تا حالا یک خبرنگار ساده و ناشناس در محیط کارش بود و احتمالا از عراق پای بیرون نگذاشته بود حالا به یمن تهوری که از خود به خرج داد یک شخصیت جهانی شده است و البته این را باید مدیون کفش هایش باشد چون او را یک چهره جهانی کرد.

جستجو در اخبار گوگل نشان می دهد که بیش از سه هزار و 500 سایت خبری این رویداد را پوشش داده اند و ده ها خبر دیگر مربوط به این رویداد در ساعات بعدی از سوی رسانه ها منعکس شده است.

از جمله خبر های جالبی که بلافاصله پس از این رویداد در خروجی ها قرار گرفت می توان به موضع گیری تلویزیون البغدادیه، تعیین وکیل برای دفاع از این خبرنگار، فروش کفش پرتاب شده به سوی بوش در حراجی، پیامک های بامزه ای که فلسطینی ها از ان ساختند و موارد دیگر اشاره کرد که به برخی از آنها  پرداخته می شود

ابراز نگرانی تلویزیون البغدادیه
پیش از اینکه به دفاع شبکه تلویزیونی البغدادیه از منتظر الزیدی بپردازیم باید این نکته را در ذهن داشته باشید که پرتاب کننده کفش یک تروریست ، یک آدم ساده و بی مسئولیت، یک مزدور که بابت پول، دست به کاری بزند و یا یک بی کس و کار که مهم نیست سر او چه خواهد آمد نبود.  

منتظر الزیدی، یک خبرنگار تحصیل کرده عراقی است که برای شبکه تلویزیونی العراقیه کار می کند. یعنی یک عراقی صاحب شغل، درآمد و خانواده است که این ها همه برای محافظه کار کردن و محطاط کردن یک انسان در شرایط زندگی در عراق کافی است. خصوصا اینکه او کارمند خوبی بوده  و شبکه کارفرمای او به شدت از کارش راضی بوده ا ست.

از این رو به محض رویدادن این حادثه و دستگیر شدن الزیدی ،مسوولان شبکه تلویزیونی البغدادیه، طی اظهاراتی ضمن ابراز نگرانی نسبت به حفظ جان این خبرنگار، آزادی او را خواستار شدند. این نگرانی زمانی تشدید می شود که در پی بیرون بردن منتظر الزیدی از اتاق کنفرانس، یک رد خون تازه روی فروش قابل مشاهده بود. به نقل از روزنامه اماراتی گلف‌نیوز، شبکه البغدادیه به منظور اعلام حمایت از خبرنگارش هم‌چنین اعلام کرد: منتظر الزیدی باید هر چه سریعتر آزاد شود تا شاید گوشه‌ای از آن آْزادی بیان و دموکراسی که مقامات آمریکایی مدتها است به مردم عراق قول داده‌اند، محقق شود.

افتخار دنیای عرب
در همین حال پخش این تصاویر از تلویزیون عراق سبب بروز موجی از شادی در میان مردم عراق شده است به طوریکه از این خبرنگار به عنوان قهرمان ملی یاد می شود. در همین ارتباط موجیر الخفاجی، یکی از کارگردانان شبکه تلویزیونی البغدادیه از الزیدی به عنوان «افتخار دنیای عرب و مردی روشنفکر» یاد کرد.

منتظر الزیدی از این جهت به محبوبیت رسیده است که در حین پرتاب کفش به سوی رئیس جمهوری آمریکا از اندوه ملت عراق پرده برداشته و به زبان عربی فریاد زده است: "ای سگ، این بوسه‌ی وداع با تواست. این از طرف بیوه‌ها، یتیمان و آن‌هایی است که در عراق کشته شدند. "

سایت‌های خبری و شبکه‌های تلویزیونی عراقی نیز اعلام کردند که این اقدام الزیدی آب سردی بر قلب‌های سوخته‌ عراقی‌ها و تسکینی بر درد‌های آنها بود. چرا که تمام وقایع فاجعه آمیز عراق به علت تصمیم‌گیری های بوش بوده است.

مزایده 500 هزار دلاری لنگه‌کفش‌
در همین حال منابع خبری از حراج لنگه‌کفش‌های خبرنگار عراقی در مزاید‌ه‌ای در شبکه اینترنت خبر داده اند که رقم 500 هزار دلار برای آن تعیین شده است. این کفش ها در ابتدا با قیمت پایه 100 هزار دلار به فروش گذاشته شد اما بعد از لحظاتی که از این مزایده گذشت، قیمت این کفش‌ها به 500 هزار دلار رسیده است.

این نخستین باری است که یک شیء ناملموس در اینترنت به مزایده گذاشته می شود، در صفحه‌ای که این مزایده در آن انجام می‌شود، عکس "منتظر الزیدی" قرار دارد که کفشش را به سوی بوش پرتاب می‌کند، همچنین عکس دیگری بوش را در حالی نشان می‌دهد که کفش از روی سرش عبور می‌کند.

شوخی دموکراسی
بوش که در این رویداد ناگهان شوکه شده بود با دستپاچگی و به شوخی گفت: «تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که شماره کفش این مرد 10 بود.»  وی در ادامه گفت: این کاری است که مردم در یک جامعه آزاد انجام می‌دهند!

بوش در حالی از این صحنه با عنوان "دموکراسی" و آزادی" نام برد که خبرنگار پایگاه خبری "آفاق" با تشریح این حادثه می‌گوید: محافظان و نیروهای امنیتی، این خبرنگار عراقی را آن‌قدر کتک زدند که صدای جیغ‌های وی، دل همه را به درد آورد.

پرتاب کفش نشانه تحقیر
از سوی دیگر عمده نشریات کشورهای عربی اقدام خبرنگار عراقی در خصوص پرتاب کردن کفش‌های خود به سوی جرج بوش رییس جمهوری آمریکا را با هدف تحقیر وی ارزیابی کرده اند چرا که پرتاب کفش در فرهنگ عربی، به مفهوم تحقیر و اهانت است.

در تحلیل شبکه خبری الجزیره آمده است: پرتاب کفش به سوی مقامات، نمادی بسیار منفی در جهان عرب است، این اقدام، نه فقط بیانگر اعتراض شدید بلکه مبین تحقیر و اهانت به سیاستمداران مورد هدف، است.

گرچه بوش در این حادثه آسیبی ندید، ولی اقدام خبرنگار عراقی دارای محتوای بسیار عمیقی بود زیرا از یک سو نشان‌دهنده اعتراض نسبت به سیاست بوش در عراق بود و از سوی دیگر، به شکلی اهانت و تحقیر را با پرتاب کفش به طور کامل نشان داد.

بر پایه این تحلیل، استفاده از کفش در فرهنگ عربی، معانی خاصی دارد و نمونه آشکار آن، هنگامی بود که مجسمه صدام در میدان الفردوس بغداد در سال ‪ ۲۰۰۳به زیر انداخته شد و دهها تظاهرکننده عراقی با کفش‌های خود بر آن کوبیدند تا میزان خشم و تنفر خود را از صدام نشان دهند.

نمونه دیگری از پرتاب کفش در فرهنگ عربی
یک بار هم فلسطینی‌ها برای دفاع از مسجد الاقصی و جلوگیری از ورود آرییل شارون نخست وزیر اسبق رژیم صهیونیستی به این مسجد شریف در ماه سپتامبر سال ‪ ۲۰۰۰از کفش‌های خود استفاده کردند و همین حادثه، مقدمه آغاز انتفاضه دوم مردم فلسطین شد. فلسطینی‌ها در سال ‪ ۲۰۰۳بار دیگر از همین ابزار برای ابراز خشم خود نسبت به سفر احمد ماهر وزیر خارجه وقت مصر به اسرائیل و دست دادن وی با شارون استفاده کردند.

لطفا پا برهنه وارد شوید
در پی بروز این رویداد برخی عراقی‌ها گفته‌اند نوری مالکی، نخست وزیر عراق دیگر در کنفرانس‌های آینده به خبرنگاران اجازه نخواهد داد که کفش بپوشند و احتمالا از این پس منابع امنیتی خبرنگاران را وادار خواهند کرد هنگام ورود به سالن کنفرانس مطبوعاتی پا برهنه وارد شوند.

به گفته ناظران پرتاب کفش به بوش اتفاقی بی‌سابقه بود و تاکنون هیچ رییس جمهوری با چنین مساله‌ای روبه‌رو نشده است. این واقعه در ذهن ملت عراق و ملت جهان به عنوان یک اقدام بی‌سابقه در تاریخ جهان باقی خواهد ماند. عدم واکنش دولت عراق شاید به این خاطر است که دولت هنوز از این حادثه شوکه است.

نگاه متفاوت در آمریکا
ملت آمریکا در برخورد با این رویداد اما به دو دسته تقسیم می شوند. عده ای این امر را اهانتی به ملت آمریکا توصیف کرده اند در حالیکه مخالفان جورج بوش نسبت به این واقعه ابراز خوشحالی کرده‌اند. حزب دموکرات آمریکا عنوان کرده است این حادثه دلیلی بر شکست سیاست جورج بوش در عراق و دلیلی بر شکست این دولت در دفاع از وجهه‌ بین‌المللی آمریکا بود.

وکیل صدام هم آمد
از سوی دیگر خلیل الدلیمی، وکیل صدام در اعلام همبستگی‌اش با خبرنگار عراقی‌ اعلام کرد که حاضر است وکالت این خبرنگار در دادگاه را برعهده بگیرد. او همچنین گفت:"اتحادیه خبرنگاران عرب در حال بررسی به خدمت گرفتن 100 وکیل برای دفاع از این خبرنگار است." الدلیمی همچنین آزادی فوری این خبرنگار را خواستار شد و با اعمال شکنجه علیه این خبرنگار اعلام مخالفت کرد. استاد فراس الجابوری، استاد حقوق بین‌الملل از تشکیل کمیته‌ای متشکل از 100 وکیل برای دفاع از این خبرنگار خبر داد. وی گفت: الزیدی مرتکب هیچ جنایتی نشده است وی از نظر قانون اسیر جنگی است.

پیامک لنگه کفش در فلسطین
در همین حال خبرگزاری ها اعلام کردند تمامی پیامک‌هایی که امروز دارندگان تلفن‌های همراه شهر رام الله بویژه خبرنگاران دریافت کردند در خصوص دولنگه کفشی بود که در کنفرانس مطبوعاتی بغداد به سمت جرج بوش، پرتاب شد. در یکی از این پیامک ها  آمده است : "بوش از محمود عباس، خبرنگاران وهمراهانش خواسته است که بدون کفش به کاخ سفید بیایند. " با مزگی این پیامک به این دلیل است که محمود عباس رییس تشکیلات خودگردان فلسطین جمعه آینده برای دیدار با بوش به کاخ سفید می‌رود.

یکی دیگر از پیامک‌ها که به اکثر تلفن‌های همراه فلسطینیان از جمله مقامات تشکیلات خودگردان مخابره شده حاوی این جمله بود که بر اساس اطلاعیه صادره از سوی تشکیلات خودگردان تمامی خبرنگاران باید پا برهنه در کنفرانس ها ودیدارهای رسمی حضور پیدا کنند.

این گزارش می‌افزاید، پیامک دیگری هم با این مضمون ارسال شد که مقامات امنیتی درپی اطلاع از وجود یک انبار کفش در سندیکای روزنامه نگاران کرانه باختری به آن یورش برده وتمامی ذخایر موجود را مصادره کردند. در یک پیامک دیگر آمده بود: یک خبرنگار که تلاش می‌کرد تعدادی کفش سایز ‪ ۴۴را به رام الله قاچاق کند، دستگیر شده است.

تظاهرات برای آزادی خبرنگار قهرمان
آخرین اخبار نیز حاکی از آن است که هزاران عراقی در حمایت از این خبرنگار که او را قهرمان می دانند به خیابان های بغداد ریخته و خواستار آزادی هرچه سریعتر او شده اند. این تظاهرکنندگان با دردست گرفتن پارچه نوشته هایی حاوی شعارهایی در حمایت از این خبرنگار شعارهایی در حمایت از منتظر الزیدی سر دادند...................................................................................................

 

در پایان آرزو میکنم تمام سایتهای خبری ایران و وابسته به جحکومت اسلامی ایران دست از جناح طلبی و اینگونه قضاوتهای نا به جا بر دارند.

                                                                          ارادتمند:سپهر .خ 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 11:29 بعد از ظهر | لینک  | 

  

۱-استاد مرحوم محمد مختاری      قتل توسط مامورین وزارت امنیت

۲-جمعی از زندانیان و آزاد مردان سیاسی در تبریز

۳-زنده یاد دکتر زهرا بنی یعقوب    قتل و شکنجه جنسی توسط عناصر امنیتی

۴- احمد باطبی که بعد از تحمل چند سال اسارت در بند ۲۰۹ اوین به واسطه حزب دمکرات کردستان قادر به فرار شد.

من می خواهم آزادانه بگویم و آزادانه بشنوم آزادی یعنی .....

 

تا آن جایی  که من اندر حال دوستان و فعالان سیاسی میبینم همه جمع شدند و فقط به بیان مشکلات اجتماعی و خلاء های سیاسی بسنده کرده اند و هیچ یک از آنان راه کاری ارزنده و کاربردی بیان نکرده و نمیکند.

ما آدمهایی که بیان کنند و منتقد باشند و بیایند و بروند نمیخواهیم .جامعه فعلی ما خواهان نیرویی کار آمد در زمینه فرهنگ سازی است .و گر نه ما شبکه های ماهواره ای کم نداریم که فقط نشسته اند و مشکلات را میگوییند (صدای آمریکا جزو این دسته نیست زیرا شبکه ایست خبری که رسالتش اطلاع رسانی است و انتظاری نمی رود که بیاید درد را که میگوید درمان را هم بگوید) روی صحبت من با انهاییست که گویی مردم کشورشان را گوش دم توپ کرده اند میگوییند(به پا خیزید و انقلاب کنید و بکشید و بگیرید یا محاکمه کنید).

لازم است بگویم:

شاید به بیان عامه و روزمره گفتن و بلفعل کردن این افعال ساده باشد اما در عمل نه حالا و نه هزار سال آینده جایی برای انقلاب های چریکی و مبارزات مسلحانه نیست.

دوره این حرفها گذشته .دوره ی کمونیست که خودش در عین مبارزه با فعودالیسم و مبارزه علیه حاکمان سرمایه دار وقت .خودش .با تعاریف فعلی دیکتاتوری بود ه گذشت.

دوره (چه گوارا و کاسترو در انقلاب آمریکای لاتین گذشت) حالا زمان زمان دمکراسی است .دوره دوره ی گفته گو ست .همه ی ما باید بدین سان بیندیشیم:( به حرفهای مخالفانم  گوش فرا میدهم اما تا پای جان میگذارم تا آنها آزادانه فکر کند).

سخنانی از این دست در حال حاضر حرف داغ بازار های سیاسی این ور آبی و آن ور آبی است .احمدی نژاد می آید میگوید:(انتقاد کنید.بعد می برد جنازه منتقد را تحویل خانواده اش میدهد از نظر ایشان این است معنای گفتگوی آزاد).مگر دکتر بنی بعقوب را ندیدیم مگر محمد مختاری را ندیدیم مگر پوینده را ندیدیم ؟البته احمدی نژاد نمادی سیاسی است خود وی دستش در دوره ۲ ساله به خون آلوده نشده.احمدی نژاد =جمهوری اسلامی

همان گونه که میبینید خبری از آزادی بیان در روزنامه ها هم نیست .(  شهروند امروز را هم بستند).البته به اعتقاد من دوستان و سیاسیون دست راست هم در داخل با خودشان در گیرند. خدا داند در لایه های نظام ۳۰ ساله چه می گذرد؟ گویند:بازاریست با بیشترین شباهت به بازار شام.

بگذریم:   

به نظر شخص بنده به عنوان شخصی حقیقی با نظرات و افکار کاملا مستقل ما فرسنگها با واژه دمکراسی فاصله داریم .در این سالها از عصر خاتمی تا عصر معاصر بسیار زیاد این کلمه به گوشتان برخورده است مرادم همین دمکراسی است.

انتقادی دارم از دوستان:ما یکی از هزار یک مشکلی که داریم این است که همه چیز را سر سری میفهمیم .مثلا میگویند :(مد) معلوم است در جامعه ما جوانان فقط در این باره شنیده اند هیچ یک در کم کیف آن نیستند.نمیدانم تا به حال علامت (همجنس گرا ها) را پشت (تی شرت ها)دیده اید ؟کله خرگوشی است با پاپیون.

زمانی مد بود پشت هر کلاهی و لباسی و شلواری این علامت را میدیدم.همه آن را میپوشیدند از دانشجو گرفته تا جوانی لات  که معلوم نبود از کجا آمده هیچ کس تا مدتها نمیدانست معنی آن چیست؟ و فقط می پوشیدند .نمیدانم منظورم را منتقل کرده ام یا نه.میگویند آزادی همه جوانان کوچه و بازار و محیط های مثلا آکادمیک ما آزادی را شنیده اند اما آزادی برای آنها یعنی (سکس پارتی و مشروب خواری و یا با دختر نشست  و برخاست کردن)آیا به راستی آزادی یعنی این؟

تا می آیند جلو عیاشی ها را میگیرند جوانان یاد انقلاب و تحسن می افتند و تا دوباره آزاد میگردند و در خیابان با دوست دخترشان نمیگیرندشان و در پارک راحت مخدر تهیه میکنند آزادی را از یاد میبرند.

نظام می خواهد با این بازی سر جوانان را به مسائل ساده و پیش پا افتاده گرم کند.امروز مانتو فردا مو و پس فردا کفش  و طبق معمول جوانانی هم چون من بزرگترین و احمق ترین بازی گران این کمدی.

این طرف میبرند و میگیرند آن طرف صندوق های رای یا تظاهرات ۲۲ بهمن( یا الله اکبر بام خانه ها) مالامال از جوان عاشق پیشه که به بهانه پول و آزادی سطحی و چهار تا حرف دلفریب آمده اند تا امثال خاتمی را انتخاب کنند که به اعتقاد من بزرگترین خیانت ممکن را به ایران کرد .آمد و جای پای نظام را محکم کرد و رفت .چه قدر زیبا سر مجامع بین الملل را کلاه گذاشت که خودشان هم خبر نشدند.

دوستان بیایید با مطالعه با دوستی با برادری و برابری آرام آرام به مراد دل برسیم.اگر منتظر انقلابی هستی همچون ۵۷ در اشتباهی .اگر منتظر دوم خرداد و هجدهم تیر هستی در اشتباهید. جامعه ما در حال حاضر محیا نیست.فراهم نیست.فرهنگ انقلاب را نمیداند .زیر ساختار ها فراهم نیست .دموکراسی را نمی شناسند فقط اسمش را شنیده اند.فرهنگ سازی  کنیم و بشناسیم.

بازیچه نشویم سرمان را به (مخدر و جنس مخالف و رابطه جنسی و حرفهای صدتا یک غاز مثل انرژی هسته ای و خیلی چیزهای دیگر گرم نکنیم).(تفکر را در ما از بین برده اند) و این دست دسترنج جمهوری اسلامی بعد از قریب به ۳۰ سال. 

........................................................................................................................................

سلام .دوست دارم کسانی که به خاطر من می آیند و از روی لطف نظری مخالف یا موافق میدهند بخوانند بعد نظر بدهند اگر فرصت خواندن نداشتند نظر ندهند بهتر است.

 

به بهترین آرزو ها برای فعالان و دوستانی که در سیاست دستی بر آتش دارند همچون ژاماسب عزیز و خیلی های دیگر.  

نوشته شده توسط چپ در ساعت 2:52 بعد از ظهر | لینک  | 

برای مشاهده سایت های عکاسی حرفه ای

آدرس:............>میدان امیر کبیر>مدیران>نهایت مهر اصلی>پلاک:۷۷۷۲۷۲۱

آنگاه که باد زمستان بود و زمستان برف و برف عید.آن اوقات بود که آمدی از آن سمت مبهم.آن چنان ساده که گاهی دلم برایت میسوخت ای شادمانی بی سبب.

بعد از گذر از کویر .کمی از هوای عجیب (شه میرزاد) برایم آورده بودی درون شیشه ای که در آن پیش تر ها نوشابه جادو بود.

همام قدر ساده و مهربان که گاهی میگریستی و گاهی میخندیدی. درست یادم هست آن سال سال سیاه زخم بود و سال زخم های محال .و بعد ار فراق کسی آمده بودی که دور بود و دور در چیزی شبیه ذهن من که بعد ها مغز نام گرفت بعد از او امده بودی کسی که انگار تمام دنیا را با خود برده بود و نهایتا پس نیاورده بود.

نامش شبیه گل بود و نه گل بود و نه گلی که بوی گل میداد تنها نامش را مثل توشه بر دوش میکشید فقط همین .

تو آمدی و او رفت انگار امده بودی مه برهانی .بروانی .شاید باید میرفت تا تو بیایی در هر حال حال ما حالی عجیب بود و حال شما عجیب تر.اینطور نیست؟؟؟؟

یادت باشد در آخرین نامه ات پاسخ این نمیدانم را بدانی .

باری

آمدید و آنگونه به سان جریانی غریب مهر اصلی تان به مهر اصلی ما پیچید نمیدانم چه شد فقط بیچید تو می دانی؟؟؟؟

بعد ار گذر ایام روز.روز.روز.ماه.ماه.ماه

تنها یافتم .شما همان کسی که انگار قرار بود روزی درون خانه خودم به شما بپیوندم همسر سالهای کویر و باد و کوهستان.

                                                                      

...........................................................................................

سلام .

دوستان معدود من امیدوارم این متن را هم مثل روزگاری که بر من رفت بخوانید و بروید رد روزگارتان.کوتاه شعری برای سرآغاز زمستان باز.اینجا بویش می آید.

این ویرانه های باد

نمک می شود

و بر زخمهای کهن ما

پاشیده می شود

زخمهای ما دهان می گشایند

گرمی هیزم ها

در غروب امروز

پایان است

ما در امان نیستیم

سرما از راه می رسد

ما سه بار به سکوت علف ها

در باد

شهادت داده ایم.

                                ارادتمند :سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 12:14 بعد از ظهر | لینک  | 

قابل ذکر:در جواب دوستانی که میفرمایند در حال حاضر لیبرالیسم قابل اعتماد ترین دکترین است .باید عرض کنم که تا دمکراسی قابل پیاده سازی نشود و شرایط برای دموکراسی محیا نباشد لیبرل ها آب در هاون میکوبند.دمکراسی در زبان عمیانه آن یعنی آزادانه صحبت کنیم و بدون هیچ ناراحتی گوش کنیم.که این جریان فعلا در هیچ یک از طبقات جامعه ما سازگار نیست (نه ملا نه دانشجو نه روشنفکر و دگر اندیش نه جوان عامی).

چه باید کرد؟(از شما میپرسم)

 

به دوستانم در سوئد تقدیم میشود:

 

سلام دوستان عزیز با بهترین آرزوها ی ممکن و نا ممکن برای شما این ماه هم آمدم تا برایتان بنویسم و تا ماه بعد بروم و هی بوسه و نگاه جمع کنم و برای شما با مهربانی بیاورم.

پس امضا یعنی با ماضی ما ور رفتن؟

اما ور رفتن با ماضی آن هم بر پشت مردم چه معنایی دارد؟پشت اطراقگاهیست برای آن که عاشق پیشه است.با امضایی بر پشت که معمولا نا خواناست.وبرای دیگری که مجری است و معمولا خوانا .خط در هم شلاق است.

در واقع هر دو به نوعی در هم اند.در اولی پیش و پشت در هم میروند.و در دومی پشت ار پیش درهم می شود.همین است که اولی اطراقش در حجره است و خاص.و دومی در شارع عام و عام.در اولی کسی هست که بر پشت مردم خود را تایید میکند.و در دومی تاییذ پشت مردم را پشت می کند.مردم؟

این متن ها طبیعت من است این متنها طبیعت هستند.و در امضا من پرنده ای هست که هر صبح اینجا به طور عجیبی میخواند.و من به زور عجیبی عادت کرده ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم و طبیعت از ارتباط با من به طور عجیبی خسته است.پنجره را می بندم .بدون آنکه مایوس شوم.

و بدون انکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند.چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعت دم دست را از دست می دهم .و طبیعت دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود.

و یا اصلا آواز پرنده او را دور دست کند.برای اینکه به دورتر از نگاه کنم نزدیک تر را از میان بر می دارم و این به نظر عادلانه نمی رسد که طبیعت نزدیک را فدای طبیعت دور کنم.گرچه این کار را هم که نکنم در عمل طبیعت دور قربانی طبیعت نزدیک خواهد شد.

پس واقعا نمیدانم چکار کنم.پنجره را می بندم و پرنده به زور عجیبی تنها می ماند.

 

پیوست:

نگران نباشید ار چیزی از این متن دستگیرتان نشد عاشق که نباشیم چه فرق می کند کجای جهان ایستاده اینم.

                                                                ارادتمند:سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 11:51 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام

به قول آلبر کامو انسان تنها مخلوقی است که از بودن آن چه هست سر باز میزند .و به همین دلیل دنیای او تبدیل شده است به دنیایی گرفتار در دایره و تکرار .

چرخیدن و هی چرخیدن و خسته شدن و از پا افتادن.

زمین و زمان نیز میچرخند و با خود آدمی را میچرخانند.هر روز مثل روز قبل بدون هیچ زحمتی شروع می شود و آنچه مقدر است اتفاق بیفتد پشت سر هم ردیف می گردد و اینگونه رنج آغاز می شود .سر و کله زدن با عشق های رنگارنگ رویایی با خیانت ها . جنایت ها و نداشتن ها و داشتنی های زود گذر و فکر یکنواخت آدمی تکرار شده خواسته ها و انتظاراتش از زندگی بیشتر می شود.

به خاطر توقعات بالا و آرزوهای نا ممکن نوع بشر.بی قراری ها یکی پس از دیگری می آید و او را دچار افسردگی می کنند هر چه از کودکی اش فاصله میگیرد چشمهایش بیشتر و بیشتر از دیدن زیبایی ها محروم می شود و برای گذران زندگی .خود را در بحران های گونه گون دیوانه تر میکند.

غافل از اینکه در این دنیا ی بی انتها و دایره وار. آدمی با همه ی تواناییها و تمدن غنی اش ذره ای بیش نیست و راز هبوطش بر زمین ایفای نقش اول نمایشی کمیک(کمدی) به نام زندگیست به یاد استادم (پناهی )عزیز می افتم که میگفت:((میزی برای کار.کاری برای تخت.تختی برای خواب .خوابی برای جان .جانی برای مرگ .مرگی برای یاد.یادی برای سنگ . این بود زندگی؟؟؟)).

آری زندگی با چشم های آدمی متولد می شود.و آن چه به چشم می آید و آن که نگاه می کنیم < به یکباره به هم پدیدار می شود.......

...........................................................................

خب دوستان مهربان و معدود . از این به بعد به علت همین واژه ساده یعنی (تغییر)در آخر با شما سخن می میگویم .امید وارم از این متن کوتاه لذب کافی رو برده باشید.سعی کنید از فرصت های زندگی استفاده کنید و عجله نکنید .(همیشه برای همه ما جا در دنیا بود و هست)

تقدیم به س.ن عزیز که چندین سال بهانه نوشتنم بود  و خواهد بود.باشد تا روزگار به کامش چرخد.  

این را برای خودم مینویسم تا بل به یادگار بماند:در اواخر همین ماه اتفاقات تاثیر گذاری در زندگی من پیش خواهد آمد .من خواستم .تلاش کردم .راه رفتم .پس من موفق خواهم شد.

                                                                    ارادتمند:سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 8:18 بعد از ظهر | لینک  | 

مثه اون دختری که پردش و دوخته

و اونیکه پول نداشت توو آتیش سوخته

مثه مادرم با اون زندگی زوری

زنی که خلاصه شده بود تو قابلمه و قوری

کسی تا به حال ندیده بدنش و 

کسی از سرش نتوسته بگیره روسریش و

میگفت: بعد مرگ میبرنش جهنم

میگفت: آدم و از سر مو آویزون میکنن

گفتم: مگه نگفتن بهشت زیر پای شماست

مامان بهشت سر کاریه

بیا دنیا رو بچسب

میگفت: اذون دارن میگن

مو به تنم سیخ شده

گفتم: می ترسی؟؟

ترس به روحت میخ شده

۷۰ سال زن بوده یعنی کلفت

یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

زنی که گناه بود بودنش ولی بی جا

زنی که با حصار کرده بودنش تو خاک

کسی که خیانت نکرد به شوهرش

چی شد؟؟

۵۰ سال فحش شدید و کتک خورد

باید تو سری بخوره      بمیره نفس نکشه

عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه

زنی که همیشه یه سایه اونو میپایید

عروسکی که مرد باش به هر شکلی میخوابید

بوی سیلی و شلاق میدی خانوم

تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم

مثه وطن شدی همدم ولگردا

تقدیر تو دسته تو ست واسه فردا

بوی زمین سوختمون و میدی خانوم

تو هم از عرش به فرش رسیدی  که خانوم

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش

یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش

ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدیم

از تو کتاب فقط اسم رستم شندیم

که اونم اگه امروز بود الان کراکی بود

رستم امروز از جنس بد شاکی بود

رستم اگه بود واسش جرم میساختن

تو گردنش آفتابه لگن مینداختن

شاید میرفت جنگ و برمیگشت احترام داشت

سرتیپ سپاه میشد توو دبی سهام داشت

رستم حتی می توست به قولی :گنجی شه

کمی (کانت و پوپر)بخونه فرنگی شه

می شد اسلام و سوپی آلیستی تعبیر کنه

می شد قرآن و توو (هرمونوتیک)تفسیر کنه

می شد فیلم بسازه توو (کن)تقدیر بشه

می شد جک بسازه معترض تعریف بشه

شاید میرفت اروپا الان دو تا (پاس) داشت

اونجا تاکسی میروند اینجا (الگانس) داشت

توو هر عیدی میرفت توو کنسر تا میرقصید

دیگه حرف سیاسی نمیزد می ترسید

رستم اگه بود (میگفت: جدم عرب بود)

 خزر مال روسا

خلیج خلیج عرب بود

رستم اگه امروز بود رستم از یاد میبرد

شاهنومه بیست سی سال توو گنجه خاک میخورد

خانوم ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش

پرچم بگیر خودت بشو رییس جنبش

ما که از مردی مردیم لا اقل تو زن باش

یه کم از عطر غیرتت رو ما هم بپاش

..............................................................................

پیوست: هیچ کس نیست.فکر میکنم تا به حال شما هم به این نتیجه رسیده باشید.دوستان عزیز که به فکر من هستید ممنونم.

کم کم هوای سرد نفسهای آخرش رو میکشه .دوستان همه چیز یه تاریخ مصرفی داره یه حسی به من میگه تاریخ مصرف هوای سرد سر اومده .بازم فکر میکنم

نوشته شده توسط چپ در ساعت 3:54 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اینجا ضلع چهارم یک مثلث است

 

به روز خواهم شد صبر کنید

 نه هوای سرد را فراموش می کنم و نه شما رو فقط یه کم سر شلوغه .نه نا امیدم و نه مشکلی هست .همه چیز عالی و خوب ممنونم اگر نگران بنده میشید و نظر میذارید دوستان گل.

                                        سپهر.خ

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:38 بعد از ظهر | لینک 

سلام بر دوستان محترم و عزیز. طبق معمول هر ماه و به علت درگیری با بیماری روزمرگی به روز شدم البته همانگونه که احتمالا دارید میبینید و به خیلی چیزها فکر میکنید.

شما الان در هوای سرد هستید افکار مزاحم رو از سر دور کنید و فقط و فقط بخوانید .فرصت برای فکر کردن به دوستان.زندگی.خانواده همیشه بوده و هست پس حالا که زحمت کشیدید و امدید دقت کنید به هر میخوانید.

در کودکی نمیدانستم که باید از زنده بودن خوشحال باشم و یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم.

فارغ از قضاوت هاغی آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که میدرخشید آن روزها میلیون ها مشغله دل گرم کننده در پس انداز ذهن داشتم .از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها .

از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بود و خواب فرمولی که تا به امروز با آن بودم و در کنار او (همزادم) روزمرگی را گذراندم بیبینم تا به حال  شده خواب هایت هم رنگ کلیشه و روزمره بگیرد یعنی بدانی هر شب چه خوابی میبینی؟اری برای من اینگونه بود.

به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.

گذشت ناگزیر روز ها و تکرار یکنواخت خوراکی ها ی حواس توقعم را بالا برد توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد . و این در دوران نوجوانی ام بود .

مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفشهایم به باران با همه عظمتش بد بین شوم.و حفظ کردن فرمولهای مساحت و بعدها لگارتم و انگرال و .....اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرارداد های اجتماعی(مذهب و خیلی چیزها)از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم.

آن روزها و احتمالا همیشه مرثیه خوان ان روزها باقی خواهم ماند .تلاش میکنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمت کشم که برایم تاریخ و دروغ و دین و تمدن ها ساختند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفشهایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذراان سالم و ساده خود را در بحرن های دروغ و دزدی دیوانه کنیم.

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال ان که ما مجه به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم در مقایسه با ان ظلمات سنگین و عظیم نبودن .بودن نعمتی است که با ره کیفیتی جذاب و شیرین است.

بدبینی ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست . فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد .منظومه ها میچرخند و ما را با خود می چرخانند.

ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم .برای زمین ۷۰ کیلو گوشت با ۷۰ کیلو سنگ فرق ندارد

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست اگر رد پای دزد سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم .

به نظر میرسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور میدزدد البته به نظر میرسد .تا نظر شما چه باشد؟؟؟؟؟

به :آدم بزرگ زندگی خانواده جدیدم صبا.ن

 

   

نوشته شده توسط چپ در ساعت 12:18 بعد از ظهر | لینک  | 

خبر فوری :(نظرات در پست پایین لطفا)

به گزارش منبعی از دوستان در قوه قضایه که نخواست نامش فاش شود

امروز مورخ چهارشنبه ۲۲ خرداد هشتاد و هفت آقای عباس پالیزدار دبیر کمیته رسیدگی و تحقیق در مورد قوه قضایه به دلیل افشا گری هایی در دانشگاه بو علی سینا (همدان) متاسفانه  بازداشت شد.

بیان حقایق نظام از سال ۱۳۷۰ تا به امروز از زبان عباس پالیز دار باعث بر انگیخته شدن خشم سران رژیم شد.

سر در گمی در هفته گذشته سراسر دولت را در بر گرفت و دولت آقای احمدی نژاد سر مردم را به گرانی برنج و چای و قند گرم کرده است.

عباس پالیزدار بعد از بیان داستان علی با برادرش عقیل در زمینه بیت المال به

کلاشی های ناطق نوری .معزی .رفیق دوست و عسگر اولادی در بنیاد نهج البلاغه

اشاره کرد (خرید نیم بها ء خودرو پرشیا از ایران خودرو برای عده زیادی از کارکنان )

حال تحلیل من:

به طور مثال کارگران کارخانه نساجی کردستان ماهی فقط ۱۰۰ هزار تومان حقوق (تازه اگر بدهند) دیافتی دارند ولی هزینه پوست هندوانه برای اسب های دختر خانم هاشمی رفسنجانی فراتر از این مبلغ است.

 دوستان به قول: لورد اکتور قدرت فساد می اورد و قدرت مطلق مطلقا فساد.در حال

 حاضر قدرت متمکز بدون هیچ قید و شرط در ایران آقای خامنه ای است پس طبیعیست که چنین قدرتی برای دار دسته این ها فساد به همراه دارد راه چاره به پایین کشیدن

 این قدرهای فاسد است دولت ژاپن متوجه شد نخست وزیر این کشور ۲۵۰ میلیون

 دلار اختلاس کرده است از قدرت خلعش کرد حال چه طور در مملکت عدل مهدی

نمیشود؟؟؟

احتمالی که من میدهم به زودی آقای خامنه ای از پشت دولت نهم شانه خالی

 میکند چون وجهه تمام ابری خود را نزد مردم بارانی میکند.این کناره گری از پشت

دولت احمدی نژاد به دلیل اشتباهات پی در پی است که روز به روز بد تر هم میشود.

به گفته نظر سنجی های غیر مستقیم  پی در پی دستگاه امنیتی به گوش سران

بلاخص اقای خامنه ای احتمالا رسیده که مردم عمیقا نا راضی هستند.و احتمال این

 را میدهم که به زودی فرافکنی ها شروع شود و دو نفر مثل قضیه شهرام جزایری دزد بیت المال معرفی شودند و پرونده مسکوت شود.

چند صباح پیش هیاتی به سر کردگی هاشمی رفسنجانی به عربستان سفر

 میکند.سفرهای هاشمی هم که الاماشاالله خانوادگیست در این سفر اقا مهدی

 شون و فاطی خانمشون (دختر بزرگ) +محسن رضایی+مصطفی میر سلیم (که

 انتظار دیدار این رو نداشتم که بعد ما جرا های وزارت ارشاد به این زودی در صحنه

 حاضر شوند)و حتی فلاحیان که پلیس بین الملل هم دنبال اوست به دلیل بمب

گذاری (خوبر)در عربستان .در کل تعداد نفرات ۲۰۰ نفر اعزام به عربستان بودند برای

 بهبود روابط حال چقدر پول خورده شده در این سفر نمیدانم .و چقدر مفید بوده.

داشتم به هزینه سفر آقای خامنه ای به شیراز نگاه میکردم (۵۰۰۰ اتوبوس برای

 دوستان استقبال کننده+تا شعاع چند کیلومتر خانه های اطراف محل اسکان ایشان

 خالی شد و روزی ۱۵۰ هزار تومان کرایه همین خانه ها را میدادند که دوستان راحت

باشند)

و از طرفی پلمپ شدن شعب بانکهای ملی وصادرات در لندن و هامبورگ و اتریش

و .....

بحث تحریم هم با سفر بوش به اروپا قطعی تر شده و ۲۷ کشور اروپایی از این تحریم

 حمایت میکنند و ایران هم به دلیل قطع رابطه ۲۷ ساله با امریکا نیازی مبرم به اروپا

دارد از جمله  صنایع مختلف از جمله اتومبیل.

بحث قطع برق در این چند روز اخیر در ایران که سرویس و (over hall)در وزارت نیرو اعلام

 شده .دوستان این نیست دلیل نبودن قطعات یدکی ژنراتور های برق و سوخت برای

آنهاست این را بدانید که فقط 30% تولید برق از راه توربین های آبی صورت میگیره و بقیه دست به دامن سوخت ماده مازوت و به اصطلاح اینها غرب است.

اتفاق دیگر همراه شدن آرام خاورمیانه با اروپا و امریکاست زیرا خاورمیانه از جمله

 امارات و قطر و و و و  منافع زیادی در اروپا و امریکا دارند که به اسلام میفروشند.مثلا

 سوریه کم کم دارد با فرانسه وارد مذاکره میشود و زمینه سازی میکند.

کم کم رژیم هیچ دستی را برای فشردن پیدا نخواهد کرد .

دوستان این روزها این اتفاقات افتاد زمانی که اخبار مردم را سرگرم میکرد به چرندیات .این اتفاقات در جریان بود زمانی که شما نسکافه روبه روی شبکه (VH1) میل میکردید.

میبینید که ان چنان که دوستان میگویند شفاف سازی نیست

در همین ساعت زندانی که در اوین به جرم بیان عقاید شکنجه میشود و شما در اینترنت چت میکنید و معاشقه و وبلاگهای عاشقانه ثبت میکنید

تذکر:

دوستان اگر فیلتر شد این بلاگ لینک همه دوستانی  که باید داشته باشم را دارم و با وبلاگی جدید خدمتان میرسم

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 1:49 قبل از ظهر | لینک 

سلام دوستان عزیز امیدوارم بنده رو به خاطر تاخیر نسبتا طولانی ام ببخشید .به هر حال سعی میکنم هر ماه با تجارب فزون تری در خدمت شما باشم .با چیزهای جدید با حرفهای جدید با روزگار جدید آدمهای جدید. میخواستم از چند تن از دوستان تشکر کنم ولی یکی از دوستان نزدیکم گفت :هر کس رو میخواهی بزرگ کنی یا به عبارت  خودش(گنده )کنی اسمش رو بذار تو بلاگت تا به سرعت حرف ها و حدیث ها شروع شود پس معذوریم ای شیخ پاک دامن.هنوز در گیر خواب دیدن برای این و آنیم.هنوز بر سر تصمیمات گاه دشوار و گاه سهل مانده ایم .بگذریم.

سعی میکنم این بار از دو  اپیزود استفاده کنم که به خوابم نزدیک باشد و به وهم.صبر کنید و بخوانید و ببینید چقدر نزدیکم به خواب.

اول: راستی شما چرا راه خانه را در باران گم کردید؟و پناه خویش را در یک سبد میوه که در باران مانده بود یافتید . اگر باز هم از شما بپرسم در باران خواهید ماند تا سال تحویل شود . از این ساقه تا آن شاخه درخت بید مشک ــــ از این لیوان شکسته در پله ها ـــ تا سبدی انگور که در پله ها مانده  است و صاحب ندارد یک سال خورشیدی فاصله است .در همه ی این یک سال خورشیدی برای ما چه تفاوت دارد که سال آفتابی باشد یا ابری ما فقط آموختیم که حرمت باغ و انگور ها را بدانیم . راستی چه تفاوت بود میان ما که انگورها را دوست داشتیم و آن کسانی که انگور ها را در روشنایی سپیده لگد کوب کردند .اطمینان دارم که شما جوابی ندارید.

دوم: از این منظومه های عاشقانه چنان دورم که دست هایم را بر پنجره می سایم تا معجزه رخ دهد تا من از این خانه بیرون بروم .به کوچه ـ در یا ـ به قایق ـ به نیستی ـ به کودکی ـ کنار پامچال ها که دیگر گل نمیدهند برسم ـ نمیدانم ـ نه صبورم نه دیگر صبر دارم مشتاق دیدار این بنفشه های بنفش هستم که در گلدان در بالندگی ـ در حدسی در گمانی گل بنفش میدهند ـ دیگر نه امید های من ـ دیگر نه نا امیدی های من میوه نمیدهند ـ روزی باطل از تقویم گم که در شناسنامه نوشته می شود . اگر بگویم جنگل را به تو نشان دادم دروغ گفته ام ـ کدام جنگل ـ کدام روز ـ ما و من ـ تو تنها ـ در خیابان می دویدیم ـ رویای من دیگر نمی دانست عرض و طول خیابان را تخمین بزند ـ به راستی که ما به دنبال لقمه ای نان بودیم ـ ما سعی داشتیم شباهت خود را بیابیم ـ راستی ما شبیه چه بودیم ؟ برف ـ رویا ـ دریا ـ انسانی که در آینه خیره است و خبر از مرگ ندارد یا بارانی که دیر می بارید همه ی روز را سعی کردیم که بدانیم راستی ما به دنبال چه بودیم ؟ تکه ای نان ـ ذره ای خوشی ـ مقراضی که گذشته ی ما را از آینده ببرد ـ شاید تکه ای نان واقعی ترین باشد ـ خوب بیاد دارم ما را نرگس و عشق کافی نبود ـ ما تکه ای نان هم میخواستیم ـ اتاق هم باید بیاد گرم تا رویا ما جوانه بزند ـ به شما گفتیم :تکه ای نان می خواهم ـ اتاقی گرم می خواهم ـ شما چه کسانی بودید ؟ به یاد ندارم ـ در حیاط خانه ام به تنهایی قدم میزدم ـدو سه روز بود که باغبان بنفشه ها را در باغچه خانه ام کاشته بود ـ خرداد ماه بود که من مردم و دیگر هرگز آرام نماندم. 

دوست دارم مرا همین که هستم بپذیرید با همین روش نوشتار.

تقدیم به س.نجم الدین عزیز و صبا آدم بزرگ زندگی خیلی ها .

                                                                    اردتمند شما : سپهر.خ 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 4:14 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 ببین دیازپام ۱۰ خورانده اند خلق را

 نظرات در پست پایین لطفا:

خیلی جالبه به این عکس توجه کنید :نویسنده این مطلب متسفانه به خدا میگفت:خدا کجایی؟بعد از اون جالب تر لینکش مطالب و کلیپ های غیر اخلاقی بود.توجیح کرده و گفته این مطلب رو نوشتم تا شاید از جستجو از گوگل به اینجا برسد کسی.یه سری آمار و ارقام از بی غیرتی امثال خودش داده بود در کل موضوع قابل بحثی نبود به جز این عکس .صحت این عکس مورد تایید من نیست.عادت به نشر اکاذیب ندارم مثل بعضی دوستان زحمتکش.

نوشته بود در وبلاگش که:این وبلاگ تحت قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره میشه .با خودم گفتم حیف ایران.گویا این دوستمان نمیداند این خرید و فروش ها رو شیخ و شیوخ عرب زاده میکنند.ما امثال این افراد در ایران کم نداریم.درسته؟

 

 

.................و خبری دیگر.........................

 

سروش سمیعی برایم نوشت:

سپهر .تیر های چراغ برق بین شیارهای پوسیده مغزم دراز کشیده اند.نشد اونجا رو به تو نشان دهم.

 

 

 

به یاد دوستی در تبریز( به یاد آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیدیم) از روزگار مبارزه  :

درود بر دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز

- 19 تن به بيمارستان منتقل شده اند . و يكي از دختران با تشنج شديد روبرو است . 12 روز اعتصاب غذا . حتك حرمت دانشجويان دختر از سوي برخي عوامل حراست دانشگاه . تفكيكي جنسيتي در دانشگاه . تجاوز به حريم خصوصي خوابگاههاي دختران دانشجو . اعمال فشار و تحديد و ... از سوي حراست دانشگاه

                                              منبع خبر

                                                            سرکار خانم محبوبه آب برین 

                                                                            فعال سیاسی و مدافع حقوق زنان در ایران

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:21 بعد از ظهر | لینک 

سلام دوستان خوبم .دیگر میلی به نامه نوشتن ندارم .کمی به حقیقت نزدیک میشوم و به دوستان حقیقی فکر میکنم.زندگی حقیقی.کار حقیقی.کلاس حقیقی.درس حقیقی.نام این پست مفهوم خاصی داره البته برای دوستانی که من رو میشناسند.این اسامی برای من تداعی خاطرات خوب و شیرین رو میکنه.پس به یاد خودم نوش میکنم لحظه لحظه زنده گی ام را به یاد دوستان.پست جدید کمی البته کمی بیشتر به واقعیت نزدیکه و (وهم) رو کمرنگ کرده و در این متن (وهم) جایگاه کمی داره.

 به سرکار خانم( س. نجم الدین) به یاد (لابی) هتل جهانگردی:

چوبی ایستاده که در ساحلی گدار را نشان می دهد .ساقه ی عدسیم.عمودیم.چون تیغ تیغ سبیل سمورها! موییم بر پوزه ی پیر زمین ملتهب.می کاود و ساییده می شویم! با کتاب فیزیک تفائل می کنم !فالم خط پر پیچ و خمی ست که هم چون جاده ی غریب گرگ یک چشمی را در افقی سرخ نا پدید کرده است ! رو به بهشت چشم باز میکند گراز پیر در مالیگاه*جهش ملخ نت ریزی ست از ملودی با شکوه  احساسش! گل گل گچ و گچینه ! سبزی سبزه قبا اشتهایش را به سیر های وحشی دو چندان می کند ! می چرخد سیر تا خورشید در قوس زیر شکمش غروب کند! سر انجام گردنش را به شاخه یی می خاراند .خمیازه میکشد و مست خواب به لانه می خزد .من اما بیدارم .پای چپم پنج انگشت دارد مثل پای چپ ناپلئون و راندمان عملکرد دماغم هم تراز با همه لویی هاست! چشم میچرخد !مثل چشمهای داریوش کبیر ! در حال حاضر به این نکته فکر میکنم که مرگ شاعران در هیات فلسفه می آید! فریبا و مه آلود.و عشق...... هووی نامریی زنان است .که چشم ها را بر حضور علمی شان کور میکند ! شاعر باید مثل ماشین آتش نشانی در گرگ و میش صبح در خت های حاشیه ی خیابان های زندگی را بشوید !سر بر زانوی اسکلت داغ نیچه دراز می کشم تا به معجزه T.M معظل شام را از یاد ببرم.سادویچ ها قوم و خویش های حماسه اند که در سکوت مجلس .صحبت های احمقانه می کنند و می خندند.با آن جوراب های شلواری شیشه ای مسخره و ماکسی های پشت باز و کفش های پاشنه ۳۰ سانتی و بوی عطر عجیبی که معجزه میکند در مجلس و آدم را مست میکند مثل مشروب سگی (وارتان ماسیس).

زرافه ها مثل آقایون و خانوم ها مجازند دماغ خود را عمل کنند .پیتاژ کنند و ابروهایشان را (تتو) .هیچ فلسفه ای جهان بینی جهان بینان را تیره نمی کند و کمتر کسی است که نداند ( معیار شناخت مرده ها و زنده ها عمل کرد روده هاست).

گریزی نیست ! اندوه به دل ما گیر سه پیج داده است ! باید سر به بیابان گذاشت !با کفش های (آدیداس) و علم شناخت لودر ها و زن ها.وقتی در جیب ها دنبال یک عکس سیاه و سفید از ساینا میگردی نباید خطوط را زیر پا را لگد کنی .مردی را دیدم در ترانه ی قدیمی گلنار را به نام میخواند !به امید روزی که انجیل قانون زنان را مجاز کند تا اتوبوس برانند .گلنار کنار ایینه نشسته است و با اشک چشم ها سرخ آب گونه ها را پهن میکند و عشق با صدای مردانه اش او را به نام می خواند تا بیاید و رخت های ابدی چرک را بشوید و این قدر بچه بزاید و بزاید تا خود بر سر زا برود.

ساینا چون سایه ی ابری که در هیچ خاطره ای مرور نمی شود !بی هیچ منتی بر او که دید و بر او که شنید پای من صدای پای مرا .منشینم به سادگی می ایستم به سادگی با تاجی از ستاره .بو میکنم زیباترین گل آبی جهان را (ساینا) و لب خند می زنم !انسان غاری ست که ارواح هزار موجود را بر شیاره های کهنه ی روح خود آویز کرده است.

سنگ رنج سر انجام یاقوت خواهد شد !تنها تا مرگ لعل چهار سال وقت باقی ست.با این همه تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !شعر عاج است! عاج فیلی مرده ! سیگاری بر لب دختری جوان !سوت سوتکی در دستی لاغر و سیاه !گلی ست سفید آذین مو ها و کاجی ست سبز که منظره قبرستان را تکمیل میکند ! جیر جیرکی ست که وقتی من مست میکنم برایم می خواند ! کروات زرد است آویخته بر گردن پیرمردی کور . ! من و شاعران تنها موجوداتی هستیم که میتوانیم با یک کاسه ماست دریا را به دوغ تبدیل کنیم.

امروز در خیابان (پانیز غربی) یازده دقیقه نان بربری خوردیم و یازده ساعت در مورد (تفکرات نو کانتی در باب نظریه انتقادی ) بحث کردیم .همتی بود .آقای راد بود.آقای کامیار بود. علی ـ ش نیز هم .فردا که همراه شیشه ی پنجره در طبقه دوازدهم به زمین سقوط می کنم باید برای حفظ رکورد طبقاتی خود سرم را شانه نکنم و صورتم را نشویم ! سالهای سال است که از آسمان خوابم پرنده ای نگذشته است !دل تنگ نهال هیچ نخلی نگشته ام ! و سایز پیراهنم را از خاطر برده ام ! لب بی هیچ نشانی از دل غنچه می شود و اراجیف پشت صحنه ی زندگی ام را بر ملا می کند .

و شعر باید مسافت اتوبان را از بر باشد ! شعر باید بداند خشاب (کلاشینکف) چند فشنگ می خورد !با جناغ وزیر سابق شرکت نفت کیست و (کاربراد) ماشین چند پیچ و سر پیچ دارد.دو سال تمام است دنبال فرصتی می گردم تا به مادرم.نیلوفر.نازی .سارا.شبنم و سپیده و گلنوش   فکر کنم !دو سال تمام ! سال سوم را امروز آغاز کردم !امروز ! با این همه .تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !نیست ؟

خب عزیزان تمام شد مثل هر بار و همیشه .ممنونم اگر خواندید.تا ماه آینده خودتان نگهدارتان .

                                                                                 ارادتمند:سپهر.خ

*مالیگاه(کوهی در استان مرکزی)

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 3:49 بعد از ظهر | لینک  | 

یه کم مقدمه نویسی من احساس میکنم دچار روزمرگی و کلیشه شده.لازمه یه کم مدرنیته رو در اون تزریق کنم مثل همین الان.(امیدوارم منظور من رو بفهمید .خسته شدم از بس اول سلام عرض کردم و ........).از دوستان و همراهانی که من رو یاری میکنن با نظرات مفید و مرتبط شون ممنونم .احساس میکنم مخاطبین من در هر پست سیر نزولی پیدا میکنند .هر ماه کمتر از بار قبل.دلیلش را میدانم .هر چه سخنان تخصصی تر میشود و فهمش برای عوام سخت تر میشود دوستان کمتری برای دیدارم می آیند .ما درچار ارزانی ه اندیشه شده ایم.متاسفم برای خودم.فکر میکنم کمکم دوستان حتی نتوانند از روی نوشتار من بخوانند .چه برسد به نظر دادن و تفسیر و تامل. البته دوستانی که می آیند نظر میدهند هم کارشان حرف ندارد و چه بسا در این محیط بنده خانوم هایی رو میبینم که حقیقتا اهل تفکر و اندیشه هستند برای من جالب است .شروع میکنم به یک توضیح کوتاه:این پست اعتقادات شخصی منه و بیانگر و ترویج کننده مذهب خاصی نیست دوستان لطفا سوءتعبیر نکنند.

عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ . عقابی در چنگال شیر.شیری شیره میشود به جذب ریشه های بلوط .صاعقه به آتش کشیدن بلوط را و گم شد در افق صاعقه.......

پس اینچنین شد سفر ما از هیبتی به هیبت دیگر.در دوران دگردیسی ....وما زاده شدیم .ترکیبی از بشر و درخت و صاعقه .من و تو .تو و من .ما زاده شدیم و کلمه زاده شد. و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا.از شیطان که کلمه بود و از کلمه که شیطان بود.از خدایی که کلمه بود و از کلمه ای که خدا بود.کلمه ای از پس کلمه ای زاده میشد.و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد.و خدا را با کلمه تعریف کرد.پس انسان از خدا قدمت بیشتری دارد.وتا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود.و خدا نیاز بشر بود و خدا فقط کلمه بود.خدا .خدا نبود هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید.و همه مردند به بیداری و همه کور بودند و دستمال سرخ دلشان را بیهوده برای خدا تکان میدادند در پی هیچ.در سکوت سترگ آفرینش ما حرف زدیم.و حرف نیاز ما بود هم گونی کلمات محال بود! پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید که خدا کلمه ی من است و کلمه تو خدا نیست.و این شد که ما به جنگ کلمه به جنگ خدای خود رفتیم.و همدیگر را کشتیم .هم گونی کلمات محال است! پس نه تو به خدای من اعتماد کن و نه من به خدای تو .ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک نمیریزد.با کلاغی در (بکراند ش).نا نوشته ماند به خیانت زمان کشف و شهود هایم.فلسفه نیز عروسک رویا های من شد.و  از لپ لپ بیرون نیامد و از  چمدان هیچ مسافری بیرون نپرید.با این وجود ادامه میدهم همچنان با تو در طول و عرض زمان به سفرمان ادامه میدهیم.به هر کجا که سرابی به فریب دریا میدرخشد.به اعماق زمان ها برای رسیدن به تعریفی به تفسیری به حقیقتی هر چند کوچک تا مسکن استخوان دردهای روحمان گردد.

پس اینچنین آغاز میکنیم:در اغار سکوت بود و سکوت خدا بود و خدا کلمه ای بیش نبود و کلمه که نیاز بود.و هنوز انسان در چرخه ی خلقت دوران جنینی را طی میکند. در آب ها و اتشفشان ها.طراحی میشدیم در تصادف مولکول ها و گاه برق میزد چیزی شبیه برق چشمان ما. در چشم جلبگ ها که حمام  آفتاب میگرفتند . بر سواحل بی نام دریا ها و رودخانه های بی نام....

که هنوز نامی نبود و نام احتیاج بود . و خدا نبود و انسان مثل همیشه بزرگ بود و بزرگی انسان .بزرگ توصیف ما نبود. و خدا بود که هنوز مانده بود تا خدا باشد . حیات-این معمای شگفت شناور بود بر دریا ها و اتشفشان ها ! منظومه ها میچرخند بر محور شگفت جاذبه و دافعه. نیاکان تک سلولی ما. یاخته ها میرقصیدند در آن رقص لا جرم.و ما در کدام جهان بودیم و کدام نیز کلمه بود و هنوز در بازی دگردیسی فرصت به خدا نرسیده بود.

سیگاری روشن میکنم و به برق چشم های تو می اندیشم. به سمت کتابخانه ام گردن می چرخانم .میز کار .سوت میکشد سرم از این همه نادانی بشر .و افسوس میخورم به حال بشر که هنوز هم نادان است و کور.تلویزیون دعای کمیل میخواند و بشر گریه میکند بر کلمه.ساعت ۱۰ دقیقه از دو و نیم گذشته است .نسکافه برای خودم درست میکنم با شیر زیاد و شکر کم.و به چشمان تو فکر میکنم.ما کجای تاریخیم؟و به نامه هایمان بر میگردم که تاریخ کلمه بود و کلمه نیاز انسان و خدا با هم.و خدای نامه ی ما هنوز جنین سه ماهه ی زایش افکار ماست.و زمین ریزه سنگی بود افتاده بر ساحل منظومه ی شمسی.

من سیگارم را روشن کرده ام تو نیز سیگارت را روشن کن.با اندیشیدن به ترسیم تصوری که اکنون از زمین و انسان و خدا  برایت توصیف کردم..............

و زمین خاک بود و خاک پر بود از فرمولاسیون های شگفت پیرزنی کولی با صد ها گردن آویز عجیب مثل من و با رنگ ها و بو های عجیب ترشان .به استعاره ! چند سال مانده است به خلقت خدا . سال زمان بود و زمان نیاز بود و خدا هنوز نبود. ازل. ابد . نهایت . بدایت ....بیا ساده از کنارشان گذر کنیم ورنه نامه هامان به درازی ازل و به پهنای نهایت خواهند شد. اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد بر زمینی که سراسر بلوط است و اکالیپتوس است و سپیداران بلند . درختان سیب است و انجیر است و زیتون .کلاغی بر شاخه ی انجیری نشست و خدا در جنینی ۸ ماهه گی دگردیسی در قالب انجیری خرده شد .تو با من بودی و من با تو .تو در من بودی و من در تو. و هنوز کلاغ سیاه نبود بلوط تنومند توصیف نمیشد و عطر اکالیپتوس نامی نداشت ! باران خیس نمیبارید و سیب و انجیر و زیتون میوه نبودند و انسان بود اما خدا........سرم درد میکند خیلی .تا نامه ای دیگر تو را میبوسم ای مسکن همه سر درد ها.

پیوست :  لازم میدونم توضیحی در زمینه نوشتار این پست بدم.من در نوشتار به دنبال وهمی میگردم که مورد علاقه من در تمامی هنر هاست.وهمی که من رو به فکر کردن وا میداره.فکر میکنم بعد از قریب به یک سال و اندی نوشتن به مورد علاقه خودم رسیدم و اینگونه بود که وهم در کلامم زاییده شد .

جدیدا کتای خواند تحت عنوان (واپسین شطحیات نیچه).کتابیست حول محور شناخت بیش از بیش فیلسوف بزرگ عصر ما نیچه و توضیح نکته بینانه در کسوف معنوی نیچه اگر فرصت شد تهیه کنید مولف و مترجم این اثر استاد دکتر حامد فولادوند. 

خب دوستان عزیز دوست دارم متن بالا رو بخوانید و نظر دهید زیاد است. سنگین است. ولی خب با این احوال های و هوی خالی از لطف نیست.قول میدم زین پس بلند ننویسم تا خواندش برای شما هم آسان باشد.مسافرت تا ۸ فروردین به طول انجامید خوش گذشت یا لایعقل بودیم و سست و مست یا خواب .

                                                                       ارادتمند شما :سپهر.خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 2:21 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

سلام خدمت شما دوستان عزیز .قابل احترام و خوب این بار هم آمدم .آماده برای شنیدن حرفهای شما و رفع اتهاماتی که همه اش از سر صدق و دوست داشتن است.دوم از همه بگذارید فرا رسیدن سال نو رو به همه شما دوستان مهربان تبریک بگم.و برای شما آرزو میکنم که از سال ۸۶ راضی بوده باشید و خوشحال به آغوش سال ۸۷ گام بگذارید .من معتقدم ما وسیله هستیم .توجیح هستیم.برای ما از پیش تصمیمات گرفته شده و فقط وظیفه داریم نفس بکشیم.همانگونه که میدانید انتخابات ریاست جمهوری امریکا در حال برگزاری ست امیدوارم (اباما*)رای بیاره نه خانوم (هیلاری*)چرا؟خب نمیدونم همینجوری(بنده قول دادم سیاسی نشم).آقا به من و شما چه مربوط؟فقط بدانید حرف در موقوله سیاست بسیار اما به دلایلی (ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را).از همه شما ممنونم بابت همه چیز مثل همیشه.اینبار دیگه اسم برای دوستان نمیگذارم (چیستا و ........)میگویم آنا یا ساینا که رفع شبهه شود.

ساینا ی من به من و گنجشک ها برده است و شعر وجودش قافیه هایی محال دارد.ساینا ی من ۲٪ عشق دارد و محبت و صفا.ساینا ی من فرشته ای را ماند که دو بال سفید ندارد.و همیشه از کفش هایش ناراضی ست.ساینای من بابونه ای را ماند که راه می رود باغچه ی زرد دلش!کج راه میرود و پای چپش به پشت پای راستش میگیرد و همیشه اتاقش نا مرتب است پر از کاغذ و شعر و گیتار . ساینا ی من به گل غریبی می ماند که در کرت پیاز روییده باشد.سفید با پنج برگ کوچکش.....

ساینا ی من اشک دختر جوانی را می ماند به صورت پهن تاریخ در ابتدای آلبالویی تاریخ!ساینا ی من در همه ی عکس هایش هارمونی تعادل را حفظ میکند.ساینای عزیزم این روزها هر وقت به تو فکر میکنم به تصویر کبوتری میرسم که در لا به لای درختی ناشناخته نشسته است.و در زیر باران یک ریز به دنبال چیزی نا معلوم به چپ و راست گردن میکشد.این تصویر را شاید از حسی گرفته ام که در اعماق نگاهت پنهان کرده ای .نمیدانم. غرور در در لیست فرمول سرشتت فراموش شد.آیا به همین علت نیست که همیشه دلم برایت می سوزد؟این دل سوزی ها مرا به دورهای دور میبرد.به زمانهای بسیار دور در کابوس ها هر لحظه انتظار ورود چهار مرد گردن کلفت را می کشم که به غار من می آیند تا به من اعلان کنند:امسال برای بت اعظم قرعه ی قربانی به نام ساینا ی تو افتاده است.راهبه ای که هفته ای دو روز از (دیر)فرار میکند تا به دیدن معشوقه کافرش بیاید.

گاه در اوهام تو را میبینم که با دو بسته سیگار در برزخ دنبالم می گردی ......بگذریم.هم چنان حالم خوب نیست احساس میکنم نیسان وانتی از رویم رد شده است یا احتمال قریب به یقین میخواهد از رویم رد شود.احساس میکنم کلمه ی (ابد)گنجشک وجودم را مسحور(جادو) چشمان خود کرده است!ساعت ۵:۰۲ دقیقه بامداد است از سر و صدای گربه های آن سوی پنجره احساس آرامش میکنم نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم!(حال تو باید اعضای بدنت را برای مرگ مغزی احتمالی پیش کش کنی یا من؟)گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم تا همه بسوزیم و از دست خودم و فلسفه و کتاب راحت شوم ولی خودکشی بدترین جلوه ی خودخواهی غرور است .تکنولوژی قداست ادبیات را لوس کرده است. مدام دلم میگیرد.میدانم ذهنت انباشته از گلایه هاست اما نه گوش کن ما (سم)مار را با پادزهر خنثی میکنیم اما (سم)کلمات را چه گونه؟در نامه ی بعد سعی میکنم صادقانه تر برایت بنویسم و با حوصله تر.

دوستت دارم زیرا خودم را دوست دارم.و تا آخرین نفس جایی که ذهنم قادر به تمرکز باشد !یک بار توله سگ چشم بسته ای را دیدم که به پستان مادر مرده اش مک میزند!این را بدان که در ظلمات شعر و ادبیات و فلسفه مدام روحم به پستان مادر نوشتن مک میزند بی انکه بداند زنده است یا مرده....

تا فردا صبح که دوباره برایت نامه مینویسم شب شاد.

خب دوستان عزیز ممنونم که تا آخر نامه همراه من و ساینا بودید .عید به همه شما خوش بگذرد.من که عید با آقای م.همتی یک سفر ۶ روزه را به جنگلهای (سیسنگان)آغاز میکنیم.جای همه دوستان نفس میکشیم .اشک میریزیم.و به یاد دلبرکان غمگین جام می در هم میکشیم.

فقط تنها نگرانی من اینه فعلا که:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                                                 وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

                                                آری شود ولیک به خون جگر شود

                                                                  ارادتمند:سپهر.خ   

 

 

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:15 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام .این روزها به خاطر مشغله کاری حضورم کم رنگ تر شد. اما باز به اسم هر انچه تو دوست داری به روز شدم .دوباره روزنامه (اعتماد)گرفتم .مورخ ۱۳ فوریه .۲۴ بهمن.خواندم:به دستور هاشمی شاهرودی نقض حکم اعدام شهلا جاهد.

کروبی:فحاشی و اهانت به سید حسن خمینی را تحمل نمیکنم.سید حسن خمینی .چند نماینده مجلس برخی روحانیون از جمله کسانی بودند که نسبت به هتک حرمت بیت بنیانگزار انقلاب واکنش نشان دادند.و ناپدید شدن دو همکار در آژانس هسته ای.

به موقع آمدی چیستا.بیست و شش سالگی دوران عجیب و غریبی از عمر آدمی ست!به وضوح میتوان احساس کردکه به اخر همه چیز رسیده ای.یا به عبارتی همه چیز به یک پایان رسیده است.دیگر کمتر خبری تو را هیجان زده میکند.آینده برایت مثل یک خبر بد تصور میشود.به دلایل مغشوشی خود را مجنون احساس میکنم.بی حوصله و بد بین میگویی :می شنوی؟؟کمتر حوصله تمرکز بر مسائل ریز و درشت را داری.در بیست و شش سالگی گاه که به اصطلاح (تقی به توقی)میخورد و خردک حوصله ای به سراغت می اید.از آن بالا بالا ها به انسان و تاریخ نگاه میکنی.دیکته های پر از کلمات غلط و پر از خط خوردگی .............

از ان جاست که می بینی ساکنین این کشتی طوفان زده که فرجامی جز غرق شدن ندارد.چگونه با توجه هات بچگانه حرفهای درشت بی ربط میزنند! آنوقت یک جوری عجیب دل آدم میسوزد.به خال خودت! به حال هم نوعان خودت  ! به حال همه کسانی که در هیبت انسان زندگی میکنند. و زندگی می کنند چون قرار است زندگی کنند. این دلسوزی چون گردابی می چرخد و تو را با خود می چرخاند! تا آن جا که  جز خودت فرصت به دیگران اندیشی  را بالکل از دست می دهی . به دروغهای خودت خیره میشوی به این که به روزها  و لحظه هایت لعاب نظم زده ای.من در همان دوران کودکی به موسیقی علاقه داشتم از همان وقت علاقمند به پزشکی بودم من از همان...........

 حالا دل و جراتش را پیدا میکنی که به زهر خندی به دروغهای کودکانه ات لب کج کنی! به دنیا می ایی چون خسی بر میقات .چون بوته خاری در باد.تا روزگار سر تو را از کجا در اورد.!!؟

تصادف؟اتفاق؟ استحکام آن همه تاکید بر راه را به آسانی زیر سوال می بری !اگر در امتحان معلمی قبول شه بودی حالا به عنوان بک معلم با تو حرف میزدم.((چیستا با تو هستم گوش میکنی .الو صدای من رو میشنوی؟خوابی چیستا؟بخواب ارام تر حرف میزنم بیدار نشوی .فردا بیمارستان ارتش کار اموزی داری.میگویی بیماران  (ای سی یو) هشیاریشان کم است .یک باره از خودشان واکنش نشان میدهند نزدیکشان نشو.))بگذریم میبینی ؟میان این همه کوره راه هر کدام را انتخاب میکردی تو اکنون خاطارت دیگری داشتی و موقعیت دیگری........

نه عزیز دلم !چیستا خیلی درست به موقع امدی در سن بیست و شش سالگی در این پایان چیزی جز راست برای گفتن برایت ندارم!بی نیاز از اسم .بی تفاوت به شهرت دل شکسته و گیتار شکسته از شگردهای مادی. فارغ از دل بری و دل دادگی. راحت. معلوم است بله به احترام تو هم که شده سعی میکنم بر هر مسئله یی که بخواهی تمرکز کنم مطمئن باش جز راست چیزی نخواهی شنید!

.........................................................................

پیوست: جمله ((داخل گیومه)) نقل قول است .

از شما دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنند دعوت میشود در صورت تمایل به آدرس www.gloomy.blogfa.com نیز مراجعه فرمایند.کامیار عزیز سرار از تجارب زیستن و یکی از هم قطاران و همراهان من.تنها کسی که در دوران سخت زندگی دست هایش دلم را نوازش میکرد.

نوشته شده توسط چپ در ساعت 3:14 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سلام حالم خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن« شادمانی بی سبب میگویند.تا یادم نرفته بنویسم ساعت 5:35 دقیقه صبح :پنجاه . پنجاه نه خوبم و نه بد . چای که درست کردم بقیه نامه را برایت مینویسم گلی عزیز. خب؟حالا تو خوابیده ای کودکانه و مظلوم! تلویزیون (بسکتبال نوین) پخش میکند ! بین شیکاگو بورس و فیلادلفیا ! از رقابتهای جام (ام.بی.ای) آمریکا.

 از آمریکا گلایه یی نمیشود داشت آنها حق (وتو) دارند به همین خاطر جایگزینی (مایکل جردن با لینکستون هیوز) کار عجیبی نیست !!!! از فرانسه نو میدم که در قرن 19 و 20 مهد زایش مکاتب متعدد هنری بود در شعر و رمان و نقاشی و کل فرهنگ بود.ولی ناگهان آدامس جای آن را گرفت!!!! ژان پل سارتر . ژاک پروه . سیمون دوبوار . ویکتور هوگو ..........قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شدند !!! به جای دست ها پا ها ارزش یافته و به سرعت هم پیش میروند.......... طرح این مسئله حساس و جدی به این صورت کمی عقده ای به نظر می رسد منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر به این نتیجه رسیده اند که به جای فکر کردن مست کنند .به جای طرح مسائل فلسفی خوب غذا بخورند . خوب بخوابند . و خوب بدوند و خوب بخندند...... به جای کافه های روشن فکری و بحث ها و مجادله ها به (کاباره ها و دانسینگهای مبتذل و دیدن فیلم ها و عکس های پورنو گراف) پناه ببرند.

 آیا این چنین است؟؟؟؟؟به دنیا نگاه کن حالا هی نا مهربانی کن. وحشتناک است فکر میکردیم به وجود سازمانهای معتبر یونسکو و یونیسف یا سازمان ملل دیدبان تعادل در جهان اند. کار به جایی رسیده است که ترکهای ترکیه حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را برای خرید به وزنه بردار به تربیت بدنیشان تقدیم کنند با حقوق ماهیانه خدا تومن . تا از قافله بورس عقب نمانند در کسب امتیازات ملی غرضی نیست ! مرضی نیست ! حسادت نمیکنم به خداوندی خدا منظورم ارزانی اندیشه است و بی اعتباری فکر . یعنی پاسپورتی که بدون آن کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمیدهند. شاید بیلیارد برای مردم سوئیس که در اوج رفاه بیشترین آمار خودکشی را دارند بهتر از خواندن رمان سقوط البر کامو باشد.دانشگاه هاروارد در مقابل فیفا کم اورده است .سانترهای دیود بکهام از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تحمل تر شده است !!! ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگشته است . هنوز در حال تجربه ایم هیجان آدم را میکشد و جویدن آدامس از سکته جلوگیری میکند . فرار از فلسفه و اندیشه خود فلسفه ی جدیدی ست که تازه راه افتاده است شاید......ساعت 6:12 دقیقه صبح است . چشمانم تار میبینند برای خودم چای میریزم تا همه هوش و هواسم را متوجه کلاغی کنم که ما را در هیبت یک انجیر خورده بود........ چاییم را بخورم گلی من روزی که از چاپ مقاله ات حرف میزدی انگشتان لاغر و ضعیفت گوشه لباست را میفشرد و نگاهت از سطح ناخودآگاه به بالا میرفت!!!! همین حالت را هم وقت شعر خواندن خودم و گوش دادن تو در تو دیده ام !!! بیا یک روز به قبرستان (نیچه) برویم و روی مزار نیچه دو دست گل بابونه بذاریم و بگوییم : ما از دیار زردشت می آییم !!! پیامبری که خدایش هرگز نمیمیرد !!! بدتر از (هیتلر) بنبارانمان میکند که آتش مردنی است !!!! چشمانم به سختی کلمات را تشخیص میدهد به سرعت در سیاه چال تکلف سقوط میکنم هر چه از نیچه و زردشت گفتم پس میگیرم .و به جایش سیگاری روشن میکنم. تو به جای سیگار پسته بشکن یا آّب پرتقال بخور تا سالم زندگی کنی . بالشم بوی مرغ مردار میدهد بالش تو چه طور؟؟؟؟؟ جمله ی سفر به آلمان و گل بابونه و نیچه و زردشت را خط بزن به جایش برایم دعا کن چشمان تو گل آفتابگردان است به هر جا که نگاه میکنی خدا آنجاست (از خنده روده بر میشوم) هزارمین سیگارم را روشن میکنم پس چرا سکته نمیکنم؟

                                                                 ارادتمند: سپهر .خ زمستان سرد امسال

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:35 قبل از ظهر | لینک  | 



ظاهر و باطن این من سپهر.خ

سلام دوستان و همراهان عزیز من .سپهر دوست داره فکر کنه همه خوبند و خوش گر چه خودش دل خوشی از روزگار نداره.این ماه قصد دارم کمی بیشتر با طنز روزمره بازی کنم .طنز عامیانه .چیزی که ما به اصطلاح ایرانی ها باش آشنایی کامل داریم.ببینم دوست عزیز تا حالا به ازدواج فکر کردی ؟تا حالا خواستی ازدواج کنی؟تا حالا فکر کردی شرایط تو برای ازدواج چیه؟اره با تو ام اقا یا خانوم عزیز .فقط باید خانوم ها شرط و شروط بگذارن؟نه من فکر میکنم این دفعه نوبت منه که شرایطم رو برای ازدواج بگم.

از انجایی که امر ازدواج یکی از مهمترین اصول اجتماعی و همچنین تشکیل خانواده یکی از مهمترین و بنیادی ترین ساختارهای اجتماعی مد نظر قرار میگرد.و همانطور که میدانید حضور یک عدد پسر مجرد در میان جمعی .برای آن جمع موجبات معصیت را فراهم میدارد.لذا سپهر تصمیم میگیرد با طی مراحل قانونی ازدواج کند.من از همین تریبون رسمی اعلام میکنم که میخواهم برای خودم دولت تعیین کنم.

****من اصلا قصد ازدواج ندارم****** ولی خب حالا که اصرار میکنید چی بگم ؟رشد قارچی آمار طلاق و رشد منفی ازدواج در جامعه بنده رو بر این داشت که به علت بر قراری تناسب بین خانوم ها ی محترمه و اقایون محترم (یعنی به ازای هر ۵ خانوم ۱ آقا) از جان گذشتکی کنم و تن به ازدواج با یکی از  همین خانوم های (مجنون دیوانه دور و اطرافم بدم).

در همین راستا از تمامی علاقه مندان و واجدین شرایط دعوت به عمل می آید مشخصات خود را تا پایان وقت اداری یک روز غروب در ماه آینده به صندق پستی : ۱۴۷۸۵۲۳۶۹۳ارسال نمایند.اون خانوم بخت برگشته تا ۳۰ سال دیگه که من پول دار شدم و دستم رفت توو جیب خودم باید صبر کنه که عقد کنیم.لازم به ذکر  که عرض کنم در حال حاضر با 15 تن از دوستان در یک شب زمستانی سرد نشسته ایم تا برای من شرایط ازدواج تعیین کنیم.

مهم: محدودیت سنی:فقط ۱۹ تا ۲۲ سال(برای حفظ جمع محوری عزیزانی که سنشون بالاتره میتونم به عنوان خواهر در معیت ما پا در رکاب باشن.حد اقل مشخصات ظاهری که در حال حاضر در ایران مهم ترین رکنه متاسفانه به شرح زیر است:

قد ۱۷۰-۱۷۸ (چون باید لا اقل تا شانه های من باشه).وزن:۶۰ -۶۵ بیشتر نباشه لطفا.زن میخوام بگیرم امیر قطر که نمیخوام.یا بهتر بگم (گاو میش).یکی از دوستان میگن بفرمایید خدمت واجدین شرایط اندام باید برزیلی باشه (حالا چه مدلیه نمیدونم هر۱۵ نفر ما فقط شنیدیم.دوستان میفرمایند با این حرف همین اول کار ۹۰٪ میریزن.(اصطلاحا).چهره:اون هم اسیای غربی .قابل تحمل اجالتا(دم بریده.گوشها پلاتین گذاری و گارد)دوستان میفرمایند اقا سپهر (تینایجر باشه).احتمالا این هم هیچ کس نمیدونه یعنی چی فقط شنیدن.یکی از این جمع ۱۵ نفری میگه فکر کنه میشه از این خانوم های نازک نارنجی و خردسال حالا مد شده ما هم از اونا میخوایم همین جدید ا.لباس مارک پوش باشه .تمایل به عطر زنانه داشته باشه.دوستان میگن بگو دامن پوش باشه(اخه شلوار ماله اقایونه دامن برای خانوم ها دوست داری عین امار ۱۵ نفر ما (رژ گونه) بمالیم.؟؟؟؟ رنگ پوست یا برنزه یا سفید .وسط نداریم بگی سبزه و اینا من خر نیستم ..از پشت کوه اگر امدیم از سلسله جبال راکی امدیم.(من از تو بهترمارک لوازم ارایشی بلدم پس قصد برنزه شدن نداشته باش).رنگ چشمها ترجیحا مشکی یا قهوه ای سوخته.ابدا عینکی نباشه خودم از بس پای جعبه جادو نشستم عینکی شدم( به تازگی) اون نشه.لنزم هم نذار چون از قرمزی چشماش میفهمم که تا مچ دست ۱۰ دقیقه پیش تو چشماش بودی.دماغ عملی نباشه از ۳۵ سال به اون طرف یه مقاله خوندم افت میکنه .گوشتی میشه.!!! مادرش نباید چاق باشه (این خیلی مربوط میشه به مادرش.دخترم به همسایه که نمیکشه به مادرش میبره علم ژنتیک ثابت کرده بچه جاقیش به مادرش میبره سبزی (تره )به تخمش.)پس هم چاقی مادر زن باعث چاقی همسر میشه هم باعث چاقی دخترمون که بعدا میاد .استخوان درشت باشه پس فردا خدایی نکرده دخترمون می خواد  ببره به این خانوم)یکی از دوستان میگه موها حتما بلند تاکید میکنم حتما بلند (یعنی چی  جدیدا مد شده آقایون موهاشون را میندازن رو گل شونشون عقب پیش پیش میکنن خانوم ها کوتاه میکنن موهاشون رو آدم میترسه خونه راحشون بده فکر میکنه سرباز فراری هستن.رقص عالی مثل تمام این ۱۵ نفر .اگه رقصش بد باشه رقص من هم افول میکنه یعنی محور مختصات سیر نزولی پیدا میکنه.حتما رنگ روشن بپوشه -صبح تا شب عزادار نباشه همیشه سیاه بپوشه......ابروهاش پر باشه که بعد از یه مدت بتونه مدلش رو عوض کنه حوصلمون سر نره.رویش موهاش کم باشه من پول ندارم هی بدم بابت آرایشگاه.صداش نرم باشه .ادم سکته نکنه پای تلفن.پیشانی بلند .انگشتان پای چپ با پای راست توفیری نداشته باشد .تابستون کفش تابستونی میپوشه آدم یاد پاهای اون یارو توو اربابه حلقه ها نیوفته.دیگه هیچی ماه بعد در مورد موقعیت مالی همسر آیندم مینویسم.

حالا چی :میبینید افکار اقایون و بیشتر از اونا خانوها همین شده ازدواج بر سر من خورد شد برای یه دوستی کوچولو از ۷ خوان رستم باید بگذریم. این پست رو نوشتم تا بگومیم قشر جوان چگونه می اندیشند بلا نسبت مغز پوک خالیه خالی این سخنان نه طرز فکر منه و نه دوستان هم کیش حاضر در این مجلس. به زبان عامیانه نوشتم تا درکش کنید.همه اش طنز پردازی بود و بس و نه پایه حقیقی داشت نه حقوقی.حالم خیلی خرابه ارزوی های خوب برام کنید دعا به من سازگار نیست.

                                                                      ارادتمند سپهر.خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 12:14 بعد از ظهر | لینک  | 

 

سلام به دوستان عزیزم.امیدوارم هماره در رگهای تان خون سرخ مهربانی جاری و ثاری باشد و همواره هر جا هستید و سر بر شانه هر دوستی که می نهید مانا و شاد به یاد دیروز خوب و فردای بهتر باشید.تشکری عمیق از سر مهر به عزیزانی که این ماه هم من رو یاری کردند و بهانه ای بودند برای نوشتن من در این ماه.اگر دقت کنید میبینید که کامنت های وب من سیر نزولی پیدا کرده این هم هزار و یک دلیل میتواند داشته باشدفرقی نمیکند شاید شما هم مثل من سرگرم کار  روزمرگی باشید و فرصت نکنید به من سر بزنید درک میکنم و همین که درک میکنم برای من و شما کافی و وافی باشد.

و زمستان دوباره افسرده ام میکند:

به عهده ی خودم است میتوانم در مورد این واقعیت که بعضی آدمها با نور کم زمستان افسرده میشوند شاعرانه فکر کنم.میتوانم فکر کنم که این خودش جای امیدواریست که هوز عده ای در دنیا اینقدر از طبیعت تاثیر میگیرند که غمگینی شان را هم آب و هوا تعیین میکند.و یا میتوانم به دنبال دلیل فیزیولوژیکی یا داروینی و تکاملی بگردم به عهده خودم است که در مورد افسردگی هوای سرد چه طور فکر کنم.

واقعا وقتی از افسردگی حرف میزنم از چه چیزی حرف میزنم؟؟(اوه فلسفه).من فکر میکنم افسردگی واژه دستمالی شده و دهن مالی شده قرن ماست.بعضی اوقات من با کوچکترین احساس غمگینی فکر میکنم افسرده ام و اگر هم صادق هدایت نشخوار کرده باشم فکر میکنم چیزی به خودکشی ام زمان نمانده.اولین چیزی که با هزار زبان به من میفهماند افسرده ام همان احساس پوچی و غمگینی خودمان است همان که بیشتر شما ها فکر میکنید دچار هستید.که به نظر من چیزی جز عامل سن و سال در آن تاثیر گذار نیست.اما با اینکه فکر میکنم مهمترین دلیل افسردگی همان حس غمگینی است اما فکر میکنم دلایلی هست که سپهر را به یه دیوانه تبدیل میکند.مثلا من دیگر از فعالیت هایی که قبلا لذت میبردم حالا نمیبرم.من دیگر به همه چیز بی میل هستم. افسردگی برای من همیشه شمشیری ست که اول فعالیت هایی که قبلا هم چندان لذتی نداشته را از ته می زند و کم کم جلو می آید تا میرسد به عزیز ترین فرد آدم یعنی ...(بماند).در موسم افسردگی من یا خیلی بی اشتها میشوم و یا بر عکس خیلی پر اشتها.در مورد خوابم هم همین صدق میکند و عموما وقتی دچار افسرگی میشوم تنبدل و پر خواب نیستم  من بیشتر در آن دوره به جغد شبیه میشوم تا سپهر.دقیقا میدانم وقتی افسرده میشوم خیلی (یواش )میشوم دقیقا کار های یدی و حتی مغزی من هم کندمیشود وقتی بگویند دو .دو تا میگویم ۱۰۰ تا.وقتی افسرده میشوم حس میکنم بی ارزشم و همه چیز برایم بی معنا می شود.احساس گناه میکنم و جالب اینجاست احساس گناه میکنم در مورد فعلی که اصلا مرتکب نشده ام.

افسردگی غمگینی عصر جمعه نیست.انگار هر فرهنگی برای خودش یک عصر جمعه دارد مثلا مادرم میگوید اروپایان صبح دوشنبه را دلگیر میداند .با این حال حتی این حس هم افسردگی کامل نیست.به هر حال درد ناک است که ما زمان افسردگی خود را بدانیم و این همان تلقین است.دوشنبه ِجمعه. سه شنبه.چه فرق دارد. پس این خودش جای شکر است که ما خودمان لا اقل از افسردگی چیزهایی بدانیم.

و در آخر  روزی خواهد آمد که نام تمام شما را برای همیشه از یاد خواهم برد و با پارچه ای که رنگش هم چندان مهم نیست زیر خروار ها خاک به فساد نعشی دچار خواهم شد .راستی وبلاگ من یک سال شد وبلاگ تولدت مبارک و این یعنی من افسرده نیستم یعنی تضاد.

تمام..............

نوشته شده توسط چپ در ساعت 1:27 بعد از ظهر | لینک  | 

سلامی باز خدمت دوستان و همراهان عزیزم به خاطر غیبت تقریبا طولانی ام دست تک تک شما دوستان عزیز را به گرمی می فشارم.امیدوارم سایه گستر آنانی باشید که دوستتان دارند و شما هم متقابلا دوستشان دارید.این بار احتمالا فرصت من بیشتر از دفعات قبل است.پس کم کم مثل همیشه از سرمای این روزگار سردم میشود و گریز میزنم در کنار شما تا کمی از روزگار بگویم( برای شما).راستی دلیل غیبت بنده برای دوستانی که مشتاقند بدانند این بود :طبق عادت شب تاب کار کار کار کار.خیلی زود برای شما میگویم انچه را که باید بدانی.(بدونه حاشیه).

قسمت دوم بحث تقریبا طنز ما نیز این است:

در خوابگاه مواد لازم برای زنده ماندن:هتل که نیامده اید!!اتاقی که روز اول تحویل شما داده میشود معمولا غیر از سفت کاری و فنداسیون و موکت وتشک ابری و بقایای تمدن گذشته روی کف و دیوار و...اگر شانس بیاورید کمد و میز احتمالا چیز دیگری ندارد.بعضی چیزها را مجبورید خودتان تهیه کنید.درباره ی اجناس و کالاهای عمومی هم باید با بقیه هم اتاقی ها به توافق برسید.پیوند اخوت که نبسته اید.در بهترین و عاشقانه ترین حالت بعد از ۲-۳ سال جمعتان به هم میخورد و آن موقع .تقسیم قابلمه و اتو به ۵ قسمت مشترک کار چندان ساده ای نیست.

هم اتاقی خوب نه.سازگار  :بی تفاوت نباشید .خیلی هم سخت نگیرید.اگر بی تفاوتید و فکر میکنید که آبتان  توی جوب هم میرود بدانید که رادیاتور خوب را در سفر باید شناخت دوست خوب را زیر یک سقف.یعنی هیچ تضمینی وجود ندارد کهحتی فابریک ترین دوستان هم اتاقی خوبی از آب در بیایند.فرقش درست مثل فرقه یک آدم خوب و یک همسر مناسب است .زندگی مشترک در هر سطحی یک حد اقلی از رشد و شعور اجتماعی و مسئولیت پذیری میخواهد که خیلی ها به رغم (دک و پز) و بعضی جذابیت های شخصیتی-بی تعارف-فاقدش هستند.اما اگر خیلی سخت میگیرید احتمالا خودتان جزو همین دسته اید!باور کنید ادمها انقدر هم که قیافه شان میگوید با هم فرقهای اساسی و لا علاج ندارند.همه ی هم سن و سالهای ما یک چیزهایی دارند و میخواهند به یک چیزهایی در زندگی برسند و اگر این وسط وجود بقیه را هم لحاظ کنند زندگی کردن با انها در زیر یک سقف کار چندان مشکلی نیست.

قوت لا یموت  :اگر از خوبگاه مجهز به قابلیت درست کردن نیمرو بیرون نیایید تا ابد مجهز به همین قابلیت خواهید ماند.آشپزی کردن را میتوانید با تلاش برای قابل خوردن کردن غذاهای خوابگاه شروع کنید.بعضی از این (دور از جوون) زهر عقرب ها را میتوان تغییر کاربری داد.و با کمی حرارت و افزودنی های البته مجاز مثل رب گوجه فرنگی یک و یک وچیزهایی از این دست به غذاهایی تبذیل کرد که مارد آدم را جلوی چشمانش بیاورد.وقتی در این مرحله استاد شدید و توانستید کاری کنید که چیزی از کباب کوبیده و مرغ خوابگاه(گلی خانوم مرغ دوست داره)نماند کجکاویتان هم برای آزمایش بقیه قابلیت های این رشته ان قدر زیاد شده که رسما دست به پخت ماکارونی و یا برنج دودی کیلویی ۸۰۰۰ هزار تومان میزنید و از ساندویج خواری جمعه ها درست بر دارید. خوابگاهی گرسنه چیز زیادی از کیفیت نمیفهمد و این بهترین فرصت برای آزمون و خطا و تبذیل برنج طارم به شفته و آش کشک و کربن ۱۲ و سایر ترکیبات آلی و البته نهایا یک پلو با کیفیت است.

حساب و کتاب: حساب حساب است کاکا برادر و هم اتاقی کوچکتر از کاکا. یعنی یه چیزی در حدود عدد آوگادرو.از یک هفته فزون تر نمیشود که میفهمید با (نوش جان.قابلی نداشت.برای ما باعث افتخار. و چه و چه)نمیشود در هیچ کجای دنیا زندگی کرد چه برسد به این (تویله).زندگی حتی خوابگاهیش کلا با علف خرس و جیب بابا فرق دارد .اگر مسئولیت پذیری و و ضع مالی افراد یکدست از آب درآمد و وجدان و حافظه ها درست کار کرد که چه بهتر احتمالا بدون چوب خط و با همان سیستم (مرام و معرفتی) میشود سر کرد که صفایش کم بیشتر است ولی در غیر این صورت جنبه ای وجود ندارد وباید از جنبه های استبداد و ماتریالیستی استفاده کرد.

از دور و بر چه خبر؟:موقعیت خوابگاهتان را در اسرع وقت نه از نظر نزدیکی یا دید داشتن به خوابگاه دختران بلکه از نظر محیطهای فرهنکی و رفاهی بسنجید .خیلی ضایع است که بعد از ۳ سال ۱۲ هزار تومان پول اصلاح و جدیدا آرایش (از ما دور) دادن تازه بفهمید که در سه اتاق آن ورد تر با یک هشتم این پول همین کار را میکنند.خوابگاه معمولا کلی جاذبه غیر رسمی هم دارم مثل (راه پله که پنجره داشته باشد.پشت بامی که مشرف باشد و و و . که میتونید از همه اینها با رعایت شئونات اسلامی بهره ببرید.

تلاش مذبوحانه(موزیانه) برای درس خواندن:تلاش برای درس خواندن توی یک اتاق ۳ در ۴ .۵ نفره مجالی برای تجربه مدیریت زمان و وفاق ملی و عزم عمومی و چیزهایی از این قبیل است معمولا اگر حتی درس خواندن در اولویت نهم شما اعضای یک اتاق هم که باشد به توافق رسیدن بر سر برخی مسائل کاریست بس آسان.قوانینی از جمله(منع عبور و مرور و نطق کشیدن.سیگار کشیدن .ورق بازی کردن مخصوصا فال که باید (بر زد) ممنوع.

امیدوارم دوستان عزیزم با حوصله بخونن و نظر های مختلفشون رو برای بنده کامنت بذارن.شاد و مانا در کنار عزیزان.

                                                            ارادتمند سپهر .خ

 

نوشته شده توسط چپ در ساعت 7:33 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام: دوستان عزیزم .گلی عزیزم سلام.امروز بعد از مدتی تاخیر با یه طنزپردازی اومدم سراغ شما.من هم بلدم بخندم اگر بتونم .عزیزان ممنونم که اومدید و مثل همیشه یاریم کردید من به کمک شما نیز دارم این رو درک کنید با تمام وجود همه شما رو دوست دارم البته نه با یک معیار.

من باید خیلی سریع شروع کنم چون در همین شرایط هم کار ها دارم از سر و کول من بالا میرن.این بار تصمیم دارم در مورد دانشجو شدن صحبت کنم مشکلات .خوبی ها و کمی هم تلخی البته اهای امروز توو بورسه دانشجو شدن به اون دسته از دوستایی که قبول شدن تبریک میگم(دوستان تبریکات صمیمانه من رو پذیرا باشید).یه کم بحث امروز میخندونتون البته اگر یه کم واقع بین باشید. من دانشجو نیستم ولی اکثر دوستان من دانشجو هستن حالا یا با خوابگاه دست و پنجه نرم میکنند یا (خونه دانشجویی و مجردی و و و و و )قرار نشد پته رو آب بریزیم.

اول مشکلات روحی خوابگاه:خوابگاه و خانه پدری فرق های زیادی با هم دارند اما شاید سنبل های این تفاوت ها در یک کلمه خلاصه بشه.(ص ب ح ا ن ه).صبحانه غیر از قند و پنیری که دانشگاه هرزگاهی میدهد بیدار شدن میخواهد و چای گذاشتن و بین نعش های مورب دوستان در وسط اتاق جایی(به قول سهراب سپهری) برای پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن (سفره) پیدا کردن و... همه اینها یعنی زندگی.

دومین مشکل سیگار:ممکنه شما تحت تاثیر عوامل بیرونی جو بگیرتون و بخواهید تجاربی رو که هیچ گاه تجربه نکردید رو تجربه کنید و در اصطلاح (لاط) بشید.سیگار یکی از این چیزهاست.اقا .خانوم خدا وکیلی اگر به اصرار دوستان ۴ نخ سیگار دود کردی و از طعم (گس)سیگار خوشت نیومد تویه رودر بایستی گیر نکنید و به زوووووووور بکشید چون همه میفهمم که اینکاره نیستی .دوستم میگه اصلا فکر نکن که سیگار ذهن رو باز میکنه یا علاجیست برای شب نخوابی برای امتحان ولی من میگم هسسسست.

سومین مشکل افسردگی :۳::افسرگی معمولا شاخ و دم نداره.و همراه با کاهش اشتها.وزن اختلال در مکان یابی همراهه. مثلا به قول فرانسوی ها(اشتباه گرفتن توالت با قهقرای ظلمت).زیاد مهم نیست چون این افسردگی برای همه هست پس نرو روان درمانی.و با افتادن و مشروط شدن در یه ترم دنیا به اخر نرسیده.خیلی از موفق ترین دوستان هم بلاخره یکی دو واحد رو جایی سوتی دان حالا نمیگن و انکار میکنن بماند.

این بحث چون گسترده شده و خیلی صول و دراز داره و من هم باید برم به کلاس و در س و زندگیم برسم پس میرم ولی مطمئنا زمانی برسه که احساس کنم همه این پست رو خوندم نظرات هخم قابل قبول بود قسمت دوم رو میررم مطمئنم که میخندید الان اگر بی مزه بود شرمنده.

همه شما رو دوست دارم خودتون هم میدونید البته عرق سگی در مقابل ویسکی قوطی یه چیزه دیگست.(یه اصطلاحه اونایی که باید بگیرن میگیرن).

نوشته شده توسط چپ در ساعت 5:49 بعد از ظهر | لینک  |