تبليغاتX
عکاس و تنهایی درساعت3:12 صبح روز سه شنبه
عکاس و تنهایی درساعت3:12 صبح روز سه شنبه
عکاس و تنهایی در ساعت 3:13 صبح روز سه شنبه
خبر فوری
 

 

 ببین دیازپام ۱۰ خورانده اند خلق را

 نظرات در پست پایین لطفا:

خیلی جالبه به این عکس توجه کنید :نویسنده این مطلب متسفانه به خدا میگفت:خدا کجایی؟بعد از اون جالب تر لینکش مطالب و کلیپ های غیر اخلاقی بود.توجیح کرده و گفته این مطلب رو نوشتم تا شاید از جستجو از گوگل به اینجا برسد کسی.یه سری آمار و ارقام از بی غیرتی امثال خودش داده بود در کل موضوع قابل بحثی نبود به جز این عکس .صحت این عکس مورد تایید من نیست.عادت به نشر اکاذیب ندارم مثل بعضی دوستان زحمتکش.

نوشته بود در وبلاگش که:این وبلاگ تحت قوانین جمهوری اسلامی ایران اداره میشه .با خودم گفتم حیف ایران.گویا این دوستمان نمیداند این خرید و فروش ها رو شیخ و شیوخ عرب زاده میکنند.ما امثال این افراد در ایران کم نداریم.درسته؟

 

 

.................و خبری دیگر.........................

 

سروش سمیعی برایم نوشت:

سپهر .تیر های چراغ برق بین شیارهای پوسیده مغزم دراز کشیده اند.نشد اونجا رو به تو نشان دهم.

 

به یاد دوستی در تبریز( به یاد آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیدیم) از روزگار مبارزه  :

لطفا اطلاعاتی بیشتر از من برای این نوشته و این عکس نخواهید که معذورم.

درود بر دانشجویان دانشگاه صنعتی سهند تبریز

- 19 تن به بيمارستان منتقل شده اند . و يكي از دختران با تشنج شديد روبرو است . 12 روز اعتصاب غذا . حتك حرمت دانشجويان دختر از سوي برخي عوامل حراست دانشگاه . تفكيكي جنسيتي در دانشگاه . تجاوز به حريم خصوصي خوابگاههاي دختران دانشجو . اعمال فشار و تحديد و ... از سوي حراست دانشگاه

                                              منبع خبر

                                                            سرکار خانم محبوبه آب برین 

                                                                            فعال سیاسی و مدافع حقوق زنان

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط سپهر.خ
سمنان.مدیران.تهران.یوسف آباد.جهان آرا

سلام دوستان خوبم .دیگر میلی به نامه نوشتن ندارم .کمی به حقیقت نزدیک میشوم و به دوستان حقیقی فکر میکنم.زندگی حقیقی.کار حقیقی.کلاس حقیقی.درس حقیقی.نام این پست مفهوم خاصی داره البته برای دوستانی که من رو میشناسند.این اسامی برای من تداعی خاطرات خوب و شیرین رو میکنه.پس به یاد خودم نوش میکنم لحظه لحظه زنده گی ام را به یاد دوستان.پست جدید کمی البته کمی بیشتر به واقعیت نزدیکه و (وهم) رو کمرنگ کرده و در این متن (وهم) جایگاه کمی داره.

 به سرکار خانم( س. نجم الدین) به یاد (لابی) هتل جهانگردی:

چوبی ایستاده که در ساحلی گدار را نشان می دهد .ساقه ی عدسیم.عمودیم.چون تیغ تیغ سبیل سمورها! موییم بر پوزه ی پیر زمین ملتهب.می کاود و ساییده می شویم! با کتاب فیزیک تفائل می کنم !فالم خط پر پیچ و خمی ست که هم چون جاده ی غریب گرگ یک چشمی را در افقی سرخ نا پدید کرده است ! رو به بهشت چشم باز میکند گراز پیر در مالیگاه*جهش ملخ نت ریزی ست از ملودی با شکوه  احساسش! گل گل گچ و گچینه ! سبزی سبزه قبا اشتهایش را به سیر های وحشی دو چندان می کند ! می چرخد سیر تا خورشید در قوس زیر شکمش غروب کند! سر انجام گردنش را به شاخه یی می خاراند .خمیازه میکشد و مست خواب به لانه می خزد .من اما بیدارم .پای چپم پنج انگشت دارد مثل پای چپ ناپلئون و راندمان عملکرد دماغم هم تراز با همه لویی هاست! چشم میچرخد !مثل چشمهای داریوش کبیر ! در حال حاضر به این نکته فکر میکنم که مرگ شاعران در هیات فلسفه می آید! فریبا و مه آلود.و عشق...... هووی نامریی زنان است .که چشم ها را بر حضور علمی شان کور میکند ! شاعر باید مثل ماشین آتش نشانی در گرگ و میش صبح در خت های حاشیه ی خیابان های زندگی را بشوید !سر بر زانوی اسکلت داغ نیچه دراز می کشم تا به معجزه T.M معظل شام را از یاد ببرم.سادویچ ها قوم و خویش های حماسه اند که در سکوت مجلس .صحبت های احمقانه می کنند و می خندند.با آن جوراب های شلواری شیشه ای مسخره و ماکسی های پشت باز و کفش های پاشنه ۳۰ سانتی و بوی عطر عجیبی که معجزه میکند در مجلس و آدم را مست میکند مثل مشروب سگی (وارتان ماسیس).

زرافه ها مثل آقایون و خانوم ها مجازند دماغ خود را عمل کنند .پیتاژ کنند و ابروهایشان را (تتو) .هیچ فلسفه ای جهان بینی جهان بینان را تیره نمی کند و کمتر کسی است که نداند ( معیار شناخت مرده ها و زنده ها عمل کرد روده هاست).

گریزی نیست ! اندوه به دل ما گیر سه پیج داده است ! باید سر به بیابان گذاشت !با کفش های (آدیداس) و علم شناخت لودر ها و زن ها.وقتی در جیب ها دنبال یک عکس سیاه و سفید از ساینا میگردی نباید خطوط را زیر پا را لگد کنی .مردی را دیدم در ترانه ی قدیمی گلنار را به نام میخواند !به امید روزی که انجیل قانون زنان را مجاز کند تا اتوبوس برانند .گلنار کنار ایینه نشسته است و با اشک چشم ها سرخ آب گونه ها را پهن میکند و عشق با صدای مردانه اش او را به نام می خواند تا بیاید و رخت های ابدی چرک را بشوید و این قدر بچه بزاید و بزاید تا خود بر سر زا برود.

ساینا چون سایه ی ابری که در هیچ خاطره ای مرور نمی شود !بی هیچ منتی بر او که دید و بر او که شنید پای من صدای پای مرا .منشینم به سادگی می ایستم به سادگی با تاجی از ستاره .بو میکنم زیباترین گل آبی جهان را (ساینا) و لب خند می زنم !انسان غاری ست که ارواح هزار موجود را بر شیاره های کهنه ی روح خود آویز کرده است.

سنگ رنج سر انجام یاقوت خواهد شد !تنها تا مرگ لعل چهار سال وقت باقی ست.با این همه تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !شعر عاج است! عاج فیلی مرده ! سیگاری بر لب دختری جوان !سوت سوتکی در دستی لاغر و سیاه !گلی ست سفید آذین مو ها و کاجی ست سبز که منظره قبرستان را تکمیل میکند ! جیر جیرکی ست که وقتی من مست میکنم برایم می خواند ! کروات زرد است آویخته بر گردن پیرمردی کور . ! من و شاعران تنها موجوداتی هستیم که میتوانیم با یک کاسه ماست دریا را به دوغ تبدیل کنیم.

امروز در خیابان (پانیز غربی) یازده دقیقه نان بربری خوردیم و یازده ساعت در مورد (تفکرات نو کانتی در باب نظریه انتقادی ) بحث کردیم .همتی بود .آقای راد بود.آقای کامیار بود. علی ـ ش نیز هم .فردا که همراه شیشه ی پنجره در طبقه دوازدهم به زمین سقوط می کنم باید برای حفظ رکورد طبقاتی خود سرم را شانه نکنم و صورتم را نشویم ! سالهای سال است که از آسمان خوابم پرنده ای نگذشته است !دل تنگ نهال هیچ نخلی نگشته ام ! و سایز پیراهنم را از خاطر برده ام ! لب بی هیچ نشانی از دل غنچه می شود و اراجیف پشت صحنه ی زندگی ام را بر ملا می کند .

و شعر باید مسافت اتوبان را از بر باشد ! شعر باید بداند خشاب (کلاشینکف) چند فشنگ می خورد !با جناغ وزیر سابق شرکت نفت کیست و (کاربراد) ماشین چند پیچ و سر پیچ دارد.دو سال تمام است دنبال فرصتی می گردم تا به مادرم.نیلوفر.نازی .سارا.شبنم و سپیده و گلنوش   فکر کنم !دو سال تمام ! سال سوم را امروز آغاز کردم !امروز ! با این همه .تحمل سال از تحمل ساعت آسان تر است !نیست ؟

خب عزیزان تمام شد مثل هر بار و همیشه .ممنونم اگر خواندید.تا ماه آینده خودتان نگهدارتان .

                                                                                 ارادتمند:سپهر.خ

*مالیگاه(کوهی در استان مرکزی)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
کیلومتر پنج جاده علف

یه کم مقدمه نویسی من احساس میکنم دچار روزمرگی و کلیشه شده.لازمه یه کم مدرنیته رو در اون تزریق کنم مثل همین الان.(امیدوارم منظور من رو بفهمید .خسته شدم از بس اول سلام عرض کردم و ........).از دوستان و همراهانی که من رو یاری میکنن با نظرات مفید و مرتبط شون ممنونم .احساس میکنم مخاطبین من در هر پست سیر نزولی پیدا میکنند .هر ماه کمتر از بار قبل.دلیلش را میدانم .هر چه سخنان تخصصی تر میشود و فهمش برای عوام سخت تر میشود دوستان کمتری برای دیدارم می آیند .ما درچار ارزانی ه اندیشه شده ایم.متاسفم برای خودم.فکر میکنم کمکم دوستان حتی نتوانند از روی نوشتار من بخوانند .چه برسد به نظر دادن و تفسیر و تامل. البته دوستانی که می آیند نظر میدهند هم کارشان حرف ندارد و چه بسا در این محیط بنده خانوم هایی رو میبینم که حقیقتا اهل تفکر و اندیشه هستند برای من جالب است .شروع میکنم به یک توضیح کوتاه:این پست اعتقادات شخصی منه و بیانگر و ترویج کننده مذهب خاصی نیست دوستان لطفا سوءتعبیر نکنند.

عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ . عقابی در چنگال شیر.شیری شیره میشود به جذب ریشه های بلوط .صاعقه به آتش کشیدن بلوط را و گم شد در افق صاعقه.......

پس اینچنین شد سفر ما از هیبتی به هیبت دیگر.در دوران دگردیسی ....وما زاده شدیم .ترکیبی از بشر و درخت و صاعقه .من و تو .تو و من .ما زاده شدیم و کلمه زاده شد. و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا.از شیطان که کلمه بود و از کلمه که شیطان بود.از خدایی که کلمه بود و از کلمه ای که خدا بود.کلمه ای از پس کلمه ای زاده میشد.و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد.و خدا را با کلمه تعریف کرد.پس انسان از خدا قدمت بیشتری دارد.وتا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود.و خدا نیاز بشر بود و خدا فقط کلمه بود.خدا .خدا نبود هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید.و همه مردند به بیداری و همه کور بودند و دستمال سرخ دلشان را بیهوده برای خدا تکان میدادند در پی هیچ.در سکوت سترگ آفرینش ما حرف زدیم.و حرف نیاز ما بود هم گونی کلمات محال بود! پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید که خدا کلمه ی من است و کلمه تو خدا نیست.و این شد که ما به جنگ کلمه به جنگ خدای خود رفتیم.و همدیگر را کشتیم .هم گونی کلمات محال است! پس نه تو به خدای من اعتماد کن و نه من به خدای تو .ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک نمیریزد.با کلاغی در (بکراند ش).نا نوشته ماند به خیانت زمان کشف و شهود هایم.فلسفه نیز عروسک رویا های من شد.و  از لپ لپ بیرون نیامد و از  چمدان هیچ مسافری بیرون نپرید.با این وجود ادامه میدهم همچنان با تو در طول و عرض زمان به سفرمان ادامه میدهیم.به هر کجا که سرابی به فریب دریا میدرخشد.به اعماق زمان ها برای رسیدن به تعریفی به تفسیری به حقیقتی هر چند کوچک تا مسکن استخوان دردهای روحمان گردد.

پس اینچنین آغاز میکنیم:در اغار سکوت بود و سکوت خدا بود و خدا کلمه ای بیش نبود و کلمه که نیاز بود.و هنوز انسان در چرخه ی خلقت دوران جنینی را طی میکند. در آب ها و اتشفشان ها.طراحی میشدیم در تصادف مولکول ها و گاه برق میزد چیزی شبیه برق چشمان ما. در چشم جلبگ ها که حمام  آفتاب میگرفتند . بر سواحل بی نام دریا ها و رودخانه های بی نام....

که هنوز نامی نبود و نام احتیاج بود . و خدا نبود و انسان مثل همیشه بزرگ بود و بزرگی انسان .بزرگ توصیف ما نبود. و خدا بود که هنوز مانده بود تا خدا باشد . حیات-این معمای شگفت شناور بود بر دریا ها و اتشفشان ها ! منظومه ها میچرخند بر محور شگفت جاذبه و دافعه. نیاکان تک سلولی ما. یاخته ها میرقصیدند در آن رقص لا جرم.و ما در کدام جهان بودیم و کدام نیز کلمه بود و هنوز در بازی دگردیسی فرصت به خدا نرسیده بود.

سیگاری روشن میکنم و به برق چشم های تو می اندیشم. به سمت کتابخانه ام گردن می چرخانم .میز کار .سوت میکشد سرم از این همه نادانی بشر .و افسوس میخورم به حال بشر که هنوز هم نادان است و کور.تلویزیون دعای کمیل میخواند و بشر گریه میکند بر کلمه.ساعت ۱۰ دقیقه از دو و نیم گذشته است .نسکافه برای خودم درست میکنم با شیر زیاد و شکر کم.و به چشمان تو فکر میکنم.ما کجای تاریخیم؟و به نامه هایمان بر میگردم که تاریخ کلمه بود و کلمه نیاز انسان و خدا با هم.و خدای نامه ی ما هنوز جنین سه ماهه ی زایش افکار ماست.و زمین ریزه سنگی بود افتاده بر ساحل منظومه ی شمسی.

من سیگارم را روشن کرده ام تو نیز سیگارت را روشن کن.با اندیشیدن به ترسیم تصوری که اکنون از زمین و انسان و خدا  برایت توصیف کردم..............

و زمین خاک بود و خاک پر بود از فرمولاسیون های شگفت پیرزنی کولی با صد ها گردن آویز عجیب مثل من و با رنگ ها و بو های عجیب ترشان .به استعاره ! چند سال مانده است به خلقت خدا . سال زمان بود و زمان نیاز بود و خدا هنوز نبود. ازل. ابد . نهایت . بدایت ....بیا ساده از کنارشان گذر کنیم ورنه نامه هامان به درازی ازل و به پهنای نهایت خواهند شد. اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد بر زمینی که سراسر بلوط است و اکالیپتوس است و سپیداران بلند . درختان سیب است و انجیر است و زیتون .کلاغی بر شاخه ی انجیری نشست و خدا در جنینی ۸ ماهه گی دگردیسی در قالب انجیری خرده شد .تو با من بودی و من با تو .تو در من بودی و من در تو. و هنوز کلاغ سیاه نبود بلوط تنومند توصیف نمیشد و عطر اکالیپتوس نامی نداشت ! باران خیس نمیبارید و سیب و انجیر و زیتون میوه نبودند و انسان بود اما خدا........سرم درد میکند خیلی .تا نامه ای دیگر تو را میبوسم ای مسکن همه سر درد ها.

پیوست :  لازم میدونم توضیحی در زمینه نوشتار این پست بدم.من در نوشتار به دنبال وهمی میگردم که مورد علاقه من در تمامی هنر هاست.وهمی که من رو به فکر کردن وا میداره.فکر میکنم بعد از قریب به یک سال و اندی نوشتن به مورد علاقه خودم رسیدم و اینگونه بود که وهم در کلامم زاییده شد .

جدیدا کتای خواند تحت عنوان (واپسین شطحیات نیچه).کتابیست حول محور شناخت بیش از بیش فیلسوف بزرگ عصر ما نیچه و توضیح نکته بینانه در کسوف معنوی نیچه اگر فرصت شد تهیه کنید مولف و مترجم این اثر استاد دکتر حامد فولادوند. 

خب دوستان عزیز دوست دارم متن بالا رو بخوانید و نظر دهید زیاد است. سنگین است. ولی خب با این احوال های و هوی خالی از لطف نیست.قول میدم زین پس بلند ننویسم تا خواندش برای شما هم آسان باشد.مسافرت تا ۸ فروردین به طول انجامید خوش گذشت یا لایعقل بودیم و سست و مست یا خواب .

                                                                       ارادتمند شما :سپهر.خ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
نامه ای سر گشاده

سلام خدمت شما دوستان عزیز .قابل احترام و خوب این بار هم آمدم .آماده برای شنیدن حرفهای شما و رفع اتهاماتی که همه اش از سر صدق و دوست داشتن است.دوم از همه بگذارید فرا رسیدن سال نو رو به همه شما دوستان مهربان تبریک بگم.و برای شما آرزو میکنم که از سال ۸۶ راضی بوده باشید و خوشحال به آغوش سال ۸۷ گام بگذارید .من معتقدم ما وسیله هستیم .توجیح هستیم.برای ما از پیش تصمیمات گرفته شده و فقط وظیفه داریم نفس بکشیم.همانگونه که میدانید انتخابات ریاست جمهوری امریکا در حال برگزاری ست امیدوارم (اباما*)رای بیاره نه خانوم (هیلاری*)چرا؟خب نمیدونم همینجوری(بنده قول دادم سیاسی نشم).آقا به من و شما چه مربوط؟فقط بدانید حرف در موقوله سیاست بسیار اما به دلایلی (ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را).از همه شما ممنونم بابت همه چیز مثل همیشه.اینبار دیگه اسم برای دوستان نمیگذارم (چیستا و ........)میگویم آنا یا ساینا که رفع شبهه شود.

ساینا ی من به من و گنجشک ها برده است و شعر وجودش قافیه هایی محال دارد.ساینا ی من ۲٪ عشق دارد و محبت و صفا.ساینا ی من فرشته ای را ماند که دو بال سفید ندارد.و همیشه از کفش هایش ناراضی ست.ساینای من بابونه ای را ماند که راه می رود باغچه ی زرد دلش!کج راه میرود و پای چپش به پشت پای راستش میگیرد و همیشه اتاقش نا مرتب است پر از کاغذ و شعر و گیتار . ساینا ی من به گل غریبی می ماند که در کرت پیاز روییده باشد.سفید با پنج برگ کوچکش.....

ساینا ی من اشک دختر جوانی را می ماند به صورت پهن تاریخ در ابتدای آلبالویی تاریخ!ساینا ی من در همه ی عکس هایش هارمونی تعادل را حفظ میکند.ساینای عزیزم این روزها هر وقت به تو فکر میکنم به تصویر کبوتری میرسم که در لا به لای درختی ناشناخته نشسته است.و در زیر باران یک ریز به دنبال چیزی نا معلوم به چپ و راست گردن میکشد.این تصویر را شاید از حسی گرفته ام که در اعماق نگاهت پنهان کرده ای .نمیدانم. غرور در در لیست فرمول سرشتت فراموش شد.آیا به همین علت نیست که همیشه دلم برایت می سوزد؟این دل سوزی ها مرا به دورهای دور میبرد.به زمانهای بسیار دور در کابوس ها هر لحظه انتظار ورود چهار مرد گردن کلفت را می کشم که به غار من می آیند تا به من اعلان کنند:امسال برای بت اعظم قرعه ی قربانی به نام ساینا ی تو افتاده است.راهبه ای که هفته ای دو روز از (دیر)فرار میکند تا به دیدن معشوقه کافرش بیاید.

گاه در اوهام تو را میبینم که با دو بسته سیگار در برزخ دنبالم می گردی ......بگذریم.هم چنان حالم خوب نیست احساس میکنم نیسان وانتی از رویم رد شده است یا احتمال قریب به یقین میخواهد از رویم رد شود.احساس میکنم کلمه ی (ابد)گنجشک وجودم را مسحور(جادو) چشمان خود کرده است!ساعت ۵:۰۲ دقیقه بامداد است از سر و صدای گربه های آن سوی پنجره احساس آرامش میکنم نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم!(حال تو باید اعضای بدنت را برای مرگ مغزی احتمالی پیش کش کنی یا من؟)گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم تا همه بسوزیم و از دست خودم و فلسفه و کتاب راحت شوم ولی خودکشی بدترین جلوه ی خودخواهی غرور است .تکنولوژی قداست ادبیات را لوس کرده است. مدام دلم میگیرد.میدانم ذهنت انباشته از گلایه هاست اما نه گوش کن ما (سم)مار را با پادزهر خنثی میکنیم اما (سم)کلمات را چه گونه؟در نامه ی بعد سعی میکنم صادقانه تر برایت بنویسم و با حوصله تر.

دوستت دارم زیرا خودم را دوست دارم.و تا آخرین نفس جایی که ذهنم قادر به تمرکز باشد !یک بار توله سگ چشم بسته ای را دیدم که به پستان مادر مرده اش مک میزند!این را بدان که در ظلمات شعر و ادبیات و فلسفه مدام روحم به پستان مادر نوشتن مک میزند بی انکه بداند زنده است یا مرده....

تا فردا صبح که دوباره برایت نامه مینویسم شب شاد.

خب دوستان عزیز ممنونم که تا آخر نامه همراه من و ساینا بودید .عید به همه شما خوش بگذرد.من که عید با آقای م.همتی یک سفر ۶ روزه را به جنگلهای (سیسنگان)آغاز میکنیم.جای همه دوستان نفس میکشیم .اشک میریزیم.و به یاد دلبرکان غمگین جام می در هم میکشیم.

فقط تنها نگرانی من اینه فعلا که:

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                                                 وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

                                                آری شود ولیک به خون جگر شود

                                                                  ارادتمند:سپهر.خ   


 در صورت تمایل برای دانلود رایگان دکلمه های خودم به آدرس دوستان در Golden boys مراجعه فرمایید امیدوارم به دلتان بنشیند.

Golden boys

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
نامه ای برای چیستا رفیق سالهای برف و بنفشه

سلام .این روزها به خاطر مشغله کاری حضورم کم رنگ تر شد. اما باز به اسم هر انچه تو دوست داری به روز شدم .دوباره روزنامه (اعتماد)گرفتم .مورخ ۱۳ فوریه .۲۴ بهمن.خواندم:به دستور هاشمی شاهرودی نقض حکم اعدام شهلا جاهد.

کروبی:فحاشی و اهانت به سید حسن خمینی را تحمل نمیکنم.سید حسن خمینی .چند نماینده مجلس برخی روحانیون از جمله کسانی بودند که نسبت به هتک حرمت بیت بنیانگزار انقلاب واکنش نشان دادند.و ناپدید شدن دو همکار در آژانس هسته ای.

به موقع آمدی چیستا.بیست و شش سالگی دوران عجیب و غریبی از عمر آدمی ست!به وضوح میتوان احساس کردکه به اخر همه چیز رسیده ای.یا به عبارتی همه چیز به یک پایان رسیده است.دیگر کمتر خبری تو را هیجان زده میکند.آینده برایت مثل یک خبر بد تصور میشود.به دلایل مغشوشی خود را مجنون احساس میکنم.بی حوصله و بد بین میگویی :می شنوی؟؟کمتر حوصله تمرکز بر مسائل ریز و درشت را داری.در بیست و شش سالگی گاه که به اصطلاح (تقی به توقی)میخورد و خردک حوصله ای به سراغت می اید.از آن بالا بالا ها به انسان و تاریخ نگاه میکنی.دیکته های پر از کلمات غلط و پر از خط خوردگی .............

از ان جاست که می بینی ساکنین این کشتی طوفان زده که فرجامی جز غرق شدن ندارد.چگونه با توجه هات بچگانه حرفهای درشت بی ربط میزنند! آنوقت یک جوری عجیب دل آدم میسوزد.به خال خودت! به حال هم نوعان خودت  ! به حال همه کسانی که در هیبت انسان زندگی میکنند. و زندگی می کنند چون قرار است زندگی کنند. این دلسوزی چون گردابی می چرخد و تو را با خود می چرخاند! تا آن جا که  جز خودت فرصت به دیگران اندیشی  را بالکل از دست می دهی . به دروغهای خودت خیره میشوی به این که به روزها  و لحظه هایت لعاب نظم زده ای.من در همان دوران کودکی به موسیقی علاقه داشتم از همان وقت علاقمند به پزشکی بودم من از همان...........

 حالا دل و جراتش را پیدا میکنی که به زهر خندی به دروغهای کودکانه ات لب کج کنی! به دنیا می ایی چون خسی بر میقات .چون بوته خاری در باد.تا روزگار سر تو را از کجا در اورد.!!؟

تصادف؟اتفاق؟ استحکام آن همه تاکید بر راه را به آسانی زیر سوال می بری !اگر در امتحان معلمی قبول شه بودی حالا به عنوان بک معلم با تو حرف میزدم.((چیستا با تو هستم گوش میکنی .الو صدای من رو میشنوی؟خوابی چیستا؟بخواب ارام تر حرف میزنم بیدار نشوی .فردا بیمارستان ارتش کار اموزی داری.میگویی بیماران  (ای سی یو) هشیاریشان کم است .یک باره از خودشان واکنش نشان میدهند نزدیکشان نشو.))بگذریم میبینی ؟میان این همه کوره راه هر کدام را انتخاب میکردی تو اکنون خاطارت دیگری داشتی و موقعیت دیگری........

نه عزیز دلم !چیستا خیلی درست به موقع امدی در سن بیست و شش سالگی در این پایان چیزی جز راست برای گفتن برایت ندارم!بی نیاز از اسم .بی تفاوت به شهرت دل شکسته و گیتار شکسته از شگردهای مادی. فارغ از دل بری و دل دادگی. راحت. معلوم است بله به احترام تو هم که شده سعی میکنم بر هر مسئله یی که بخواهی تمرکز کنم مطمئن باش جز راست چیزی نخواهی شنید!

.........................................................................

پیوست: جمله ((داخل گیومه)) نقل قول است .

از شما دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنند دعوت میشود در صورت تمایل به آدرس www.gloomy.blogfa.com نیز مراجعه فرمایند.کامیار عزیز سرار از تجارب زیستن و یکی از هم قطاران و همراهان من.تنها کسی که در دوران سخت زندگی دست هایش دلم را نوازش میکرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
نامه ای به گلی: شاید
 

سلام حالم خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن« شادمانی بی سبب میگویند.تا یادم نرفته بنویسم ساعت 5:35 دقیقه صبح :پنجاه . پنجاه نه خوبم و نه بد . چای که درست کردم بقیه نامه را برایت مینویسم گلی عزیز. خب؟حالا تو خوابیده ای کودکانه و مظلوم! تلویزیون (بسکتبال نوین) پخش میکند ! بین شیکاگو بورس و فیلادلفیا ! از رقابتهای جام (ام.بی.ای) آمریکا.

 از آمریکا گلایه یی نمیشود داشت آنها حق (وتو) دارند به همین خاطر جایگزینی (مایکل جردن با لینکستون هیوز) کار عجیبی نیست !!!! از فرانسه نو میدم که در قرن 19 و 20 مهد زایش مکاتب متعدد هنری بود در شعر و رمان و نقاشی و کل فرهنگ بود.ولی ناگهان آدامس جای آن را گرفت!!!! ژان پل سارتر . ژاک پروه . سیمون دوبوار . ویکتور هوگو ..........قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شدند !!! به جای دست ها پا ها ارزش یافته و به سرعت هم پیش میروند.......... طرح این مسئله حساس و جدی به این صورت کمی عقده ای به نظر می رسد منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر به این نتیجه رسیده اند که به جای فکر کردن مست کنند .به جای طرح مسائل فلسفی خوب غذا بخورند . خوب بخوابند . و خوب بدوند و خوب بخندند...... به جای کافه های روشن فکری و بحث ها و مجادله ها به (کاباره ها و دانسینگهای مبتذل و دیدن فیلم ها و عکس های پورنو گراف) پناه ببرند.

 آیا این چنین است؟؟؟؟؟به دنیا نگاه کن حالا هی نا مهربانی کن. وحشتناک است فکر میکردیم به وجود سازمانهای معتبر یونسکو و یونیسف یا سازمان ملل دیدبان تعادل در جهان اند. کار به جایی رسیده است که ترکهای ترکیه حاضرند پول زندگی هزار ناظم حکمت را برای خرید به وزنه بردار به تربیت بدنیشان تقدیم کنند با حقوق ماهیانه خدا تومن . تا از قافله بورس عقب نمانند در کسب امتیازات ملی غرضی نیست ! مرضی نیست ! حسادت نمیکنم به خداوندی خدا منظورم ارزانی اندیشه است و بی اعتباری فکر . یعنی پاسپورتی که بدون آن کلاغ ها هم به جمع خود راهمان نمیدهند. شاید بیلیارد برای مردم سوئیس که در اوج رفاه بیشترین آمار خودکشی را دارند بهتر از خواندن رمان سقوط البر کامو باشد.دانشگاه هاروارد در مقابل فیفا کم اورده است .سانترهای دیود بکهام از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تحمل تر شده است !!! ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگشته است . هنوز در حال تجربه ایم هیجان آدم را میکشد و جویدن آدامس از سکته جلوگیری میکند . فرار از فلسفه و اندیشه خود فلسفه ی جدیدی ست که تازه راه افتاده است شاید......ساعت 6:12 دقیقه صبح است . چشمانم تار میبینند برای خودم چای میریزم تا همه هوش و هواسم را متوجه کلاغی کنم که ما را در هیبت یک انجیر خورده بود........ چاییم را بخورم گلی من روزی که از چاپ مقاله ات حرف میزدی انگشتان لاغر و ضعیفت گوشه لباست را میفشرد و نگاهت از سطح ناخودآگاه به بالا میرفت!!!! همین حالت را هم وقت شعر خواندن خودم و گوش دادن تو در تو دیده ام !!! بیا یک روز به قبرستان (نیچه) برویم و روی مزار نیچه دو دست گل بابونه بذاریم و بگوییم : ما از دیار زردشت می آییم !!! پیامبری که خدایش هرگز نمیمیرد !!! بدتر از (هیتلر) بنبارانمان میکند که آتش مردنی است !!!! چشمانم به سختی کلمات را تشخیص میدهد به سرعت در سیاه چال تکلف سقوط میکنم هر چه از نیچه و زردشت گفتم پس میگیرم .و به جایش سیگاری روشن میکنم. تو به جای سیگار پسته بشکن یا آّب پرتقال بخور تا سالم زندگی کنی . بالشم بوی مرغ مردار میدهد بالش تو چه طور؟؟؟؟؟ جمله ی سفر به آلمان و گل بابونه و نیچه و زردشت را خط بزن به جایش برایم دعا کن چشمان تو گل آفتابگردان است به هر جا که نگاه میکنی خدا آنجاست (از خنده روده بر میشوم) هزارمین سیگارم را روشن میکنم پس چرا سکته نمیکنم؟

                                                                 ارادتمند: سپهر .خ زمستان سرد امسال

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 5:35 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
هرگز!!!!



ظاهر و باطن این من سپهر.خ

سلام دوستان و همراهان عزیز من .سپهر دوست داره فکر کنه همه خوبند و خوش گر چه خودش دل خوشی از روزگار نداره.این ماه قصد دارم کمی بیشتر با طنز روزمره بازی کنم .طنز عامیانه .چیزی که ما به اصطلاح ایرانی ها باش آشنایی کامل داریم.ببینم دوست عزیز تا حالا به ازدواج فکر کردی ؟تا حالا خواستی ازدواج کنی؟تا حالا فکر کردی شرایط تو برای ازدواج چیه؟اره با تو ام اقا یا خانوم عزیز .فقط باید خانوم ها شرط و شروط بگذارن؟نه من فکر میکنم این دفعه نوبت منه که شرایطم رو برای ازدواج بگم.

از انجایی که امر ازدواج یکی از مهمترین اصول اجتماعی و همچنین تشکیل خانواده یکی از مهمترین و بنیادی ترین ساختارهای اجتماعی مد نظر قرار میگرد.و همانطور که میدانید حضور یک عدد پسر مجرد در میان جمعی .برای آن جمع موجبات معصیت را فراهم میدارد.لذا سپهر تصمیم میگیرد با طی مراحل قانونی ازدواج کند.من از همین تریبون رسمی اعلام میکنم که میخواهم برای خودم دولت تعیین کنم.

****من اصلا قصد ازدواج ندارم****** ولی خب حالا که اصرار میکنید چی بگم ؟رشد قارچی آمار طلاق و رشد منفی ازدواج در جامعه بنده رو بر این داشت که به علت بر قراری تناسب بین خانوم ها ی محترمه و اقایون محترم (یعنی به ازای هر ۵ خانوم ۱ آقا) از جان گذشتکی کنم و تن به ازدواج با یکی از  همین خانوم های (مجنون دیوانه دور و اطرافم بدم).

در همین راستا از تمامی علاقه مندان و واجدین شرایط دعوت به عمل می آید مشخصات خود را تا پایان وقت اداری یک روز غروب در ماه آینده به صندق پستی : ۱۴۷۸۵۲۳۶۹۳ارسال نمایند.اون خانوم بخت برگشته تا ۳۰ سال دیگه که من پول دار شدم و دستم رفت توو جیب خودم باید صبر کنه که عقد کنیم.لازم به ذکر  که عرض کنم در حال حاضر با 15 تن از دوستان در یک شب زمستانی سرد نشسته ایم تا برای من شرایط ازدواج تعیین کنیم.

مهم: محدودیت سنی:فقط ۱۹ تا ۲۲ سال(برای حفظ جمع محوری عزیزانی که سنشون بالاتره میتونم به عنوان خواهر در معیت ما پا در رکاب باشن.حد اقل مشخصات ظاهری که در حال حاضر در ایران مهم ترین رکنه متاسفانه به شرح زیر است:

قد ۱۷۰-۱۷۸ (چون باید لا اقل تا شانه های من باشه).وزن:۶۰ -۶۵ بیشتر نباشه لطفا.زن میخوام بگیرم امیر قطر که نمیخوام.یا بهتر بگم (گاو میش).یکی از دوستان میگن بفرمایید خدمت واجدین شرایط اندام باید برزیلی باشه (حالا چه مدلیه نمیدونم هر۱۵ نفر ما فقط شنیدیم.دوستان میفرمایند با این حرف همین اول کار ۹۰٪ میریزن.(اصطلاحا).چهره:اون هم اسیای غربی .قابل تحمل اجالتا(دم بریده.گوشها پلاتین گذاری و گارد)دوستان میفرمایند اقا سپهر (تینایجر باشه).احتمالا این هم هیچ کس نمیدونه یعنی چی فقط شنیدن.یکی از این جمع ۱۵ نفری میگه فکر کنه میشه از این خانوم های نازک نارنجی و خردسال حالا مد شده ما هم از اونا میخوایم همین جدید ا.لباس مارک پوش باشه .تمایل به عطر زنانه داشته باشه.دوستان میگن بگو دامن پوش باشه(اخه شلوار ماله اقایونه دامن برای خانوم ها دوست داری عین امار ۱۵ نفر ما (رژ گونه) بمالیم.؟؟؟؟ رنگ پوست یا برنزه یا سفید .وسط نداریم بگی سبزه و اینا من خر نیستم ..از پشت کوه اگر امدیم از سلسله جبال راکی امدیم.(من از تو بهترمارک لوازم ارایشی بلدم پس قصد برنزه شدن نداشته باش).رنگ چشمها ترجیحا مشکی یا قهوه ای سوخته.ابدا عینکی نباشه خودم از بس پای جعبه جادو نشستم عینکی شدم( به تازگی) اون نشه.لنزم هم نذار چون از قرمزی چشماش میفهمم که تا مچ دست ۱۰ دقیقه پیش تو چشماش بودی.دماغ عملی نباشه از ۳۵ سال به اون طرف یه مقاله خوندم افت میکنه .گوشتی میشه.!!! مادرش نباید چاق باشه (این خیلی مربوط میشه به مادرش.دخترم به همسایه که نمیکشه به مادرش میبره علم ژنتیک ثابت کرده بچه جاقیش به مادرش میبره سبزی (تره )به تخمش.)پس هم چاقی مادر زن باعث چاقی همسر میشه هم باعث چاقی دخترمون که بعدا میاد .استخوان درشت باشه پس فردا خدایی نکرده دخترمون می خواد  ببره به این خانوم)یکی از دوستان میگه موها حتما بلند تاکید میکنم حتما بلند (یعنی چی  جدیدا مد شده آقایون موهاشون را میندازن رو گل شونشون عقب پیش پیش میکنن خانوم ها کوتاه میکنن موهاشون رو آدم میترسه خونه راحشون بده فکر میکنه سرباز فراری هستن.رقص عالی مثل تمام این ۱۵ نفر .اگه رقصش بد باشه رقص من هم افول میکنه یعنی محور مختصات سیر نزولی پیدا میکنه.حتما رنگ روشن بپوشه -صبح تا شب عزادار نباشه همیشه سیاه بپوشه......ابروهاش پر باشه که بعد از یه مدت بتونه مدلش رو عوض کنه حوصلمون سر نره.رویش موهاش کم باشه من پول ندارم هی بدم بابت آرایشگاه.صداش نرم باشه .ادم سکته نکنه پای تلفن.پیشانی بلند .انگشتان پای چپ با پای راست توفیری نداشته باشد .تابستون کفش تابستونی میپوشه آدم یاد پاهای اون یارو توو اربابه حلقه ها نیوفته.دیگه هیچی ماه بعد در مورد موقعیت مالی همسر آیندم مینویسم.

حالا چی :میبینید افکار اقایون و بیشتر از اونا خانوها همین شده ازدواج بر سر من خورد شد برای یه دوستی کوچولو از ۷ خوان رستم باید بگذریم. این پست رو نوشتم تا بگومیم قشر جوان چگونه می اندیشند بلا نسبت مغز پوک خالیه خالی این سخنان نه طرز فکر منه و نه دوستان هم کیش حاضر در این مجلس. به زبان عامیانه نوشتم تا درکش کنید.همه اش طنز پردازی بود و بس و نه پایه حقیقی داشت نه حقوقی.حالم خیلی خرابه ارزوی های خوب برام کنید دعا به من سازگار نیست.

                                                                      ارادتمند سپهر.خ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
و هوای سرد دوباره افسرده ام میکند مثل هر سال:

 

سلام به دوستان عزیزم.امیدوارم هماره در رگهای تان خون سرخ مهربانی جاری و ثاری باشد و همواره هر جا هستید و سر بر شانه هر دوستی که می نهید مانا و شاد به یاد دیروز خوب و فردای بهتر باشید.تشکری عمیق از سر مهر به عزیزانی که این ماه هم من رو یاری کردند و بهانه ای بودند برای نوشتن من در این ماه.اگر دقت کنید میبینید که کامنت های وب من سیر نزولی پیدا کرده این هم هزار و یک دلیل میتواند داشته باشدفرقی نمیکند شاید شما هم مثل من سرگرم کار  روزمرگی باشید و فرصت نکنید به من سر بزنید درک میکنم و همین که درک میکنم برای من و شما کافی و وافی باشد.

و زمستان دوباره افسرده ام میکند:

به عهده ی خودم است میتوانم در مورد این واقعیت که بعضی آدمها با نور کم زمستان افسرده میشوند شاعرانه فکر کنم.میتوانم فکر کنم که این خودش جای امیدواریست که هوز عده ای در دنیا اینقدر از طبیعت تاثیر میگیرند که غمگینی شان را هم آب و هوا تعیین میکند.و یا میتوانم به دنبال دلیل فیزیولوژیکی یا داروینی و تکاملی بگردم به عهده خودم است که در مورد افسردگی هوای سرد چه طور فکر کنم.

واقعا وقتی از افسردگی حرف میزنم از چه چیزی حرف میزنم؟؟(اوه فلسفه).من فکر میکنم افسردگی واژه دستمالی شده و دهن مالی شده قرن ماست.بعضی اوقات من با کوچکترین احساس غمگینی فکر میکنم افسرده ام و اگر هم صادق هدایت نشخوار کرده باشم فکر میکنم چیزی به خودکشی ام زمان نمانده.اولین چیزی که با هزار زبان به من میفهماند افسرده ام همان احساس پوچی و غمگینی خودمان است همان که بیشتر شما ها فکر میکنید دچار هستید.که به نظر من چیزی جز عامل سن و سال در آن تاثیر گذار نیست.اما با اینکه فکر میکنم مهمترین دلیل افسردگی همان حس غمگینی است اما فکر میکنم دلایلی هست که سپهر را به یه دیوانه تبدیل میکند.مثلا من دیگر از فعالیت هایی که قبلا لذت میبردم حالا نمیبرم.من دیگر به همه چیز بی میل هستم. افسردگی برای من همیشه شمشیری ست که اول فعالیت هایی که قبلا هم چندان لذتی نداشته را از ته می زند و کم کم جلو می آید تا میرسد به عزیز ترین فرد آدم یعنی ...(بماند).در موسم افسردگی من یا خیلی بی اشتها میشوم و یا بر عکس خیلی پر اشتها.در مورد خوابم هم همین صدق میکند و عموما وقتی دچار افسرگی میشوم تنبدل و پر خواب نیستم  من بیشتر در آن دوره به جغد شبیه میشوم تا سپهر.دقیقا میدانم وقتی افسرده میشوم خیلی (یواش )میشوم دقیقا کار های یدی و حتی مغزی من هم کندمیشود وقتی بگویند دو .دو تا میگویم ۱۰۰ تا.وقتی افسرده میشوم حس میکنم بی ارزشم و همه چیز برایم بی معنا می شود.احساس گناه میکنم و جالب اینجاست احساس گناه میکنم در مورد فعلی که اصلا مرتکب نشده ام.

افسردگی غمگینی عصر جمعه نیست.انگار هر فرهنگی برای خودش یک عصر جمعه دارد مثلا مادرم میگوید اروپایان صبح دوشنبه را دلگیر میداند .با این حال حتی این حس هم افسردگی کامل نیست.به هر حال درد ناک است که ما زمان افسردگی خود را بدانیم و این همان تلقین است.دوشنبه ِجمعه. سه شنبه.چه فرق دارد. پس این خودش جای شکر است که ما خودمان لا اقل از افسردگی چیزهایی بدانیم.

و در آخر  روزی خواهد آمد که نام تمام شما را برای همیشه از یاد خواهم برد و با پارچه ای که رنگش هم چندان مهم نیست زیر خروار ها خاک به فساد نعشی دچار خواهم شد .راستی وبلاگ من یک سال شد وبلاگ تولدت مبارک و این یعنی من افسرده نیستم یعنی تضاد.

تمام..............

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
من دانشجو نیستم (خندیدم.قسمت دوم)

سلامی باز خدمت دوستان و همراهان عزیزم به خاطر غیبت تقریبا طولانی ام دست تک تک شما دوستان عزیز را به گرمی می فشارم.امیدوارم سایه گستر آنانی باشید که دوستتان دارند و شما هم متقابلا دوستشان دارید.این بار احتمالا فرصت من بیشتر از دفعات قبل است.پس کم کم مثل همیشه از سرمای این روزگار سردم میشود و گریز میزنم در کنار شما تا کمی از روزگار بگویم( برای شما).راستی دلیل غیبت بنده برای دوستانی که مشتاقند بدانند این بود :طبق عادت شب تاب کار کار کار کار.خیلی زود برای شما میگویم انچه را که باید بدانی.(بدونه حاشیه).

قسمت دوم بحث تقریبا طنز ما نیز این است:

در خوابگاه مواد لازم برای زنده ماندن:هتل که نیامده اید!!اتاقی که روز اول تحویل شما داده میشود معمولا غیر از سفت کاری و فنداسیون و موکت وتشک ابری و بقایای تمدن گذشته روی کف و دیوار و...اگر شانس بیاورید کمد و میز احتمالا چیز دیگری ندارد.بعضی چیزها را مجبورید خودتان تهیه کنید.درباره ی اجناس و کالاهای عمومی هم باید با بقیه هم اتاقی ها به توافق برسید.پیوند اخوت که نبسته اید.در بهترین و عاشقانه ترین حالت بعد از ۲-۳ سال جمعتان به هم میخورد و آن موقع .تقسیم قابلمه و اتو به ۵ قسمت مشترک کار چندان ساده ای نیست.

هم اتاقی خوب نه.سازگار  :بی تفاوت نباشید .خیلی هم سخت نگیرید.اگر بی تفاوتید و فکر میکنید که آبتان  توی جوب هم میرود بدانید که رادیاتور خوب را در سفر باید شناخت دوست خوب را زیر یک سقف.یعنی هیچ تضمینی وجود ندارد کهحتی فابریک ترین دوستان هم اتاقی خوبی از آب در بیایند.فرقش درست مثل فرقه یک آدم خوب و یک همسر مناسب است .زندگی مشترک در هر سطحی یک حد اقلی از رشد و شعور اجتماعی و مسئولیت پذیری میخواهد که خیلی ها به رغم (دک و پز) و بعضی جذابیت های شخصیتی-بی تعارف-فاقدش هستند.اما اگر خیلی سخت میگیرید احتمالا خودتان جزو همین دسته اید!باور کنید ادمها انقدر هم که قیافه شان میگوید با هم فرقهای اساسی و لا علاج ندارند.همه ی هم سن و سالهای ما یک چیزهایی دارند و میخواهند به یک چیزهایی در زندگی برسند و اگر این وسط وجود بقیه را هم لحاظ کنند زندگی کردن با انها در زیر یک سقف کار چندان مشکلی نیست.

قوت لا یموت  :اگر از خوبگاه مجهز به قابلیت درست کردن نیمرو بیرون نیایید تا ابد مجهز به همین قابلیت خواهید ماند.آشپزی کردن را میتوانید با تلاش برای قابل خوردن کردن غذاهای خوابگاه شروع کنید.بعضی از این (دور از جوون) زهر عقرب ها را میتوان تغییر کاربری داد.و با کمی حرارت و افزودنی های البته مجاز مثل رب گوجه فرنگی یک و یک وچیزهایی از این دست به غذاهایی تبذیل کرد که مارد آدم را جلوی چشمانش بیاورد.وقتی در این مرحله استاد شدید و توانستید کاری کنید که چیزی از کباب کوبیده و مرغ خوابگاه(گلی خانوم مرغ دوست داره)نماند کجکاویتان هم برای آزمایش بقیه قابلیت های این رشته ان قدر زیاد شده که رسما دست به پخت ماکارونی و یا برنج دودی کیلویی ۸۰۰۰ هزار تومان میزنید و از ساندویج خواری جمعه ها درست بر دارید. خوابگاهی گرسنه چیز زیادی از کیفیت نمیفهمد و این بهترین فرصت برای آزمون و خطا و تبذیل برنج طارم به شفته و آش کشک و کربن ۱۲ و سایر ترکیبات آلی و البته نهایا یک پلو با کیفیت است.

حساب و کتاب: حساب حساب است کاکا برادر و هم اتاقی کوچکتر از کاکا. یعنی یه چیزی در حدود عدد آوگادرو.از یک هفته فزون تر نمیشود که میفهمید با (نوش جان.قابلی نداشت.برای ما باعث افتخار. و چه و چه)نمیشود در هیچ کجای دنیا زندگی کرد چه برسد به این (تویله).زندگی حتی خوابگاهیش کلا با علف خرس و جیب بابا فرق دارد .اگر مسئولیت پذیری و و ضع مالی افراد یکدست از آب درآمد و وجدان و حافظه ها درست کار کرد که چه بهتر احتمالا بدون چوب خط و با همان سیستم (مرام و معرفتی) میشود سر کرد که صفایش کم بیشتر است ولی در غیر این صورت جنبه ای وجود ندارد وباید از جنبه های استبداد و ماتریالیستی استفاده کرد.

از دور و بر چه خبر؟:موقعیت خوابگاهتان را در اسرع وقت نه از نظر نزدیکی یا دید داشتن به خوابگاه دختران بلکه از نظر محیطهای فرهنکی و رفاهی بسنجید .خیلی ضایع است که بعد از ۳ سال ۱۲ هزار تومان پول اصلاح و جدیدا آرایش (از ما دور) دادن تازه بفهمید که در سه اتاق آن ورد تر با یک هشتم این پول همین کار را میکنند.خوابگاه معمولا کلی جاذبه غیر رسمی هم دارم مثل (راه پله که پنجره داشته باشد.پشت بامی که مشرف باشد و و و . که میتونید از همه اینها با رعایت شئونات اسلامی بهره ببرید.

تلاش مذبوحانه(موزیانه) برای درس خواندن:تلاش برای درس خواندن توی یک اتاق ۳ در ۴ .۵ نفره مجالی برای تجربه مدیریت زمان و وفاق ملی و عزم عمومی و چیزهایی از این قبیل است معمولا اگر حتی درس خواندن در اولویت نهم شما اعضای یک اتاق هم که باشد به توافق رسیدن بر سر برخی مسائل کاریست بس آسان.قوانینی از جمله(منع عبور و مرور و نطق کشیدن.سیگار کشیدن .ورق بازی کردن مخصوصا فال که باید (بر زد) ممنوع.

امیدوارم دوستان عزیزم با حوصله بخونن و نظر های مختلفشون رو برای بنده کامنت بذارن.شاد و مانا در کنار عزیزان.

                                                            ارادتمند سپهر .خ

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
من دانشجو نیستم ولی....(من میخندم اگر بتونم قسمت اول)

سلام: دوستان عزیزم .گلی عزیزم سلام.امروز بعد از مدتی تاخیر با یه طنزپردازی اومدم سراغ شما.من هم بلدم بخندم اگر بتونم .عزیزان ممنونم که اومدید و مثل همیشه یاریم کردید من به کمک شما نیز دارم این رو درک کنید با تمام وجود همه شما رو دوست دارم البته نه با یک معیار.

من باید خیلی سریع شروع کنم چون در همین شرایط هم کار ها دارم از سر و کول من بالا میرن.این بار تصمیم دارم در مورد دانشجو شدن صحبت کنم مشکلات .خوبی ها و کمی هم تلخی البته اهای امروز توو بورسه دانشجو شدن به اون دسته از دوستایی که قبول شدن تبریک میگم(دوستان تبریکات صمیمانه من رو پذیرا باشید).یه کم بحث امروز میخندونتون البته اگر یه کم واقع بین باشید. من دانشجو نیستم ولی اکثر دوستان من دانشجو هستن حالا یا با خوابگاه دست و پنجه نرم میکنند یا (خونه دانشجویی و مجردی و و و و و )قرار نشد پته رو آب بریزیم.

اول مشکلات روحی خوابگاه:خوابگاه و خانه پدری فرق های زیادی با هم دارند اما شاید سنبل های این تفاوت ها در یک کلمه خلاصه بشه.(ص ب ح ا ن ه).صبحانه غیر از قند و پنیری که دانشگاه هرزگاهی میدهد بیدار شدن میخواهد و چای گذاشتن و بین نعش های مورب دوستان در وسط اتاق جایی(به قول سهراب سپهری) برای پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن (سفره) پیدا کردن و... همه اینها یعنی زندگی.

دومین مشکل سیگار:ممکنه شما تحت تاثیر عوامل بیرونی جو بگیرتون و بخواهید تجاربی رو که هیچ گاه تجربه نکردید رو تجربه کنید و در اصطلاح (لاط) بشید.سیگار یکی از این چیزهاست.اقا .خانوم خدا وکیلی اگر به اصرار دوستان ۴ نخ سیگار دود کردی و از طعم (گس)سیگار خوشت نیومد تویه رودر بایستی گیر نکنید و به زوووووووور بکشید چون همه میفهمم که اینکاره نیستی .دوستم میگه اصلا فکر نکن که سیگار ذهن رو باز میکنه یا علاجیست برای شب نخوابی برای امتحان ولی من میگم هسسسست.

سومین مشکل افسردگی :۳::افسرگی معمولا شاخ و دم نداره.و همراه با کاهش اشتها.وزن اختلال در مکان یابی همراهه. مثلا به قول فرانسوی ها(اشتباه گرفتن توالت با قهقرای ظلمت).زیاد مهم نیست چون این افسردگی برای همه هست پس نرو روان درمانی.و با افتادن و مشروط شدن در یه ترم دنیا به اخر نرسیده.خیلی از موفق ترین دوستان هم بلاخره یکی دو واحد رو جایی سوتی دان حالا نمیگن و انکار میکنن بماند.

این بحث چون گسترده شده و خیلی صول و دراز داره و من هم باید برم به کلاس و در س و زندگیم برسم پس میرم ولی مطمئنا زمانی برسه که احساس کنم همه این پست رو خوندم نظرات هخم قابل قبول بود قسمت دوم رو میررم مطمئنم که میخندید الان اگر بی مزه بود شرمنده.

همه شما رو دوست دارم خودتون هم میدونید البته عرق سگی در مقابل ویسکی قوطی یه چیزه دیگست.(یه اصطلاحه اونایی که باید بگیرن میگیرن).

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
از رنجی که خودم میکشم!

دوستان عزیز سلام:

میدانم نیازی به گفتن نیست از نگاهتان دریافتم که از من گله دارید شرمسارم کمی دیر شد مثل همیشه به دلایل شخصی از نوشتن پست جدید به موقع باز ماندم از همه شما همراهان عزیز سپاسگذارم که من رو یاری کردید ۲۰۶ رز سیاه تقدیم به ۲۰۶ نفر از دوستان گلم که تشریف اوردند و نظر دادم باز هم امیدوارم بتوانم جبران کنم بگذریم برویم بحث این ماه را به چالش بکشیم.

نسل امروز ما نگران گوشهایش نیست!!!!

آقای عزیز .خانوم محترم این روزها اصلا با خود فکر کردید که دارید چه موزیکی گوش میدید؟فکر کردید به شعر.مضمون و محتوایی که این دوستان عزیز زحمت خواننددگیش رو بر عهده دارم الحق که رسالت خطیریست .آهان شاید میگید چون (مد)گوش میدیم؟یا شاد هم از غافله میخوای عقب نمیونید؟مهم نیست بنده خودم سعی میکنم از گوش کردن به این دسته از موزیکها خوداری کنم چرا؟چون به محتوای شعر و حتی آهنگ سازی موزیک مورد نظرم اهمیت میدم.به این موضوع اهمیت میدم که چه موزیکی چه لحنی وارد گوش من میشه و نمیذارم مغزم با هر نوع موزیک مسخره و اعصاب خرد کنی پر بشه چون حالا حالا ها با این مغز گوش کار دارم.من سعی میکنم بیشتر اوقات موزیک کلاسیک.مدیتیشن.بی کلام و یا سنتی گوش بدم چون آرامش بخش حالا یه سوال؟؟؟؟.

چرا  موزیکها فوق جایگاه محکمی بین ما جوانان نداره؟

خیلی مهمه که این نوع موزیک چگونه معرفی بشه.چطور شناسانده بشه.چون این اتفاق درست نیفتاده و به همین دلیل طرفداران کمتری پیدا کرده من خیلی ها رو میبینم که سازهایی که خودمان داریم رو حتی اسمش رو بلد نیستند(سنتی).ولی میدانند که فلان کس در فلان کنسرت گیتاری که دستش بوده مارکش چه بوده.شماره سیمش چه بوده.pick upاش چه رنگی بوده!میدانید به نظر من باید سعی کنیم این نوع موزیکها را به نحو احسن به دیگران بشناسانیم یا معرفی کنیم.شاید بگوید این موزیک اعصاب خرد کن امروزی چون طرحی جدید و نو است و هر طرح نویی یک موج نو هم دارد ما دچار این موج زدگی شدیم یا میشویم من این حرف را قبول نمیکنم دلیلی وجود ندارد چون جدید است پس همه باید پیرو این نوع موزیکها باشیم انسان اندیشه محور باید خود برای خود تصمیم بگیرد و کمتر تحت تاثیر جو حاکم بر اجتماع قرار گیرد.

دوستان کمی فکر کنید و برای موزیکی که گوش میدی خود تصمیم بگیرید بعد بخواهید برای اینده سیاسی مملکت .خود تصمیم بگیرید.

                                                                     ارادتمند:سپهر.خ

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
بنزین بازی

 

 سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان عزیز.امید لحظه لحظه زندگی پر از شادی و نشاط باشه .از شما عذر میخوام اگر خیلی دیر کردم مشکلات اجازه نداد.از شما دوستان عزیز که من رو یاری میکنید هم ممنونم بداغنید که اگر شما نبودید وبلاگی هم نبود قدر شما رو میدوونم این رو مطمئن باشید.یه نکته قبل از شروع بحث باید خدمت شما عرض کنم.دوستان اگر حرفی زدم که باعث ناراحتی شما شده عذر میخوام .(راستی برای این دوست گلم که با کمال پروویی داره میره سفر حج هم آرزوی سلامتی کنید به حرف من.دکتر.خانواده و و و و و  هیچ احدی گوش نمیده میگه باید برم ).

به وبلاگ تخصصی شعر نو که من دارم روو اون هم کار میکنم هم لطفا سر بزنید و من رو از نظرات خودتون  بهره مند کنید آدرس. www.roozgarebad.persianblog.ir  (این وبلاگ پنج روز یک بار آپ خواهد شد در صورت تمایل اشعار شما دوست گرامی در آنجا به اسم خودتان نمایش داده خواهد شد)

 

گفتم گرد سیاست نپلک:چشم بار آخره

 

 

الهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر.ملت دوستداشتنی ایران چیزی که من لازم میدانم اینجا واز این تریبون با شما به طور صریح مطرح کنم مسئله بنزین است.مسئله ای که آسایش و امنیت روانی را از مردم گرفته.من سوال میکنم چرا باید مردو مظلوم واز همه مهمتر شهید پرور ما از نعمت بنزین ارزان و آزاد بهره ببرند؟مگر ما اینهمه منابع نفت و بنزین نداریم؟مگر این منابع مال کیست؟مگر ایران دومین منابع گاز و نفت خاورمیانه و جهان را ندارد؟پس چرا باید بنزین سهمیه بندی شود؟این حق مرد نیست؟چرا ملت ایران نباید با خیال راحت باک ماشین رو پر کنن و به مسافر بروند و از طبیعت ایران استفاده کنند(یعنی برن شمال ویلا با ژیلا و اینا).آیا این واقعا توقع زیادی برای مردم عزیز و گرانقدر ماست؟

به شما عرض میکنم که اینها کار یک مشت مافیای ذلیل مرده .بی شعور.اکبیری.کثافت .خره  پشت پرده است که منافع شان در این کار است.من همین جا اعلام میکنم که بنده این گروه مافایی را میشناسم و انشاءالله آنها را با حمایت شما مردم ایران افشا و نابود میکنم(لطفا تکبیر کسی نگه).

این باند فساد و قدرت طلب مافیایی شلنگ ۲ اینچی به منابع نفت وصل کرده اند و بعضی جاهای دولت لانه کرده اند و مشغول فساد . غارت بیت المال هستند و ملیار ملیار بالا میکشند.

ولی بنزین را برای مردم کوچه و بازار سهمیه بندی کرده اند من میدانم با گفتن این حرفهای صریح وارد منطقه ممنوعه شده ام و آتش برای من از زمین و آسمان میبارد ولی ایستاده ام .من یک معلم ساده هستم که حرفهایم را بی واسطه با مردمم میزنم و هیچ وابستگی به احزاب هم ندارم.

من این مافیا را افشا خواهم کرد اگر افتخار نوکری و جارو کشی ملت ایران را داشته باشم (حتما چرا که نه).بنزین را آزاد میکنم و تقدیم ملت شریف ایران میکنم.بنزین ازاد وگر حق مسلم مردم ایران نیست؟وظیفه دولت همین است که حق را به حق دار برساند.(حالا میتونید تکبیر بگید).

نه فکر بد نکنید........!!! این یک سخنرانی خیالی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ است که یک کاندیدای ریاست جمهوری (البته از نوع دم کلفتش) در حل نطق تبلیغاتی تلوزیونی است.نظر شما چیه؟حرفهاش درسته؟حرفهاش قشنگه؟رای آوره؟سونامی سازه؟حماسه سازه؟

البته جناب دکتر احمدی نژاد ما زرنگ تر از این حرفهاست:فکر کنم در دوره دوم سفرهای استانی به جای وعده ساخت (ورزشگاه):وعده ساخت پمپ بنزین (البته با سهمیه)رو بده.البته این بار خبر رسیده قول دادن خبری از دلال های بنزین هم نباشه.عزیزان از شما میخوام که با زندگی خود و دیگران بازی نکنید و کارت سوخت رو در ایستگاه توزیع سوخت جا نذارید چون عده ی کثیری روو دل خواهند کرد.

راستی شنیده میشود قرار است که اتاق فکر به نام "هیات ویژه پیدا کردن بهانه برای سفر (چاوز و اورتگا به ایران"تشکیل بشه شما پیشنهادی ندارید؟

      حقوق معنوی این پست برسد به دوست عزیزم بهمن هدایتی .

                             

                                                                       ارادتمند:سپهر.خ.                                            

 

 

+ نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
ارتباط اینترنتی

سلام دوستان خوبم:

بابت نظرهایی که در پست قبلی داده بودید ممنونم. قبل از بحث جدید تشکر میکنم از گلی عزیز به خاطر تمام لطف هایی که تا به امروز به من داشته امید روزی فرصتی دست بده جبران کنم.

چرا چت میکنیم؟

من خودم شخصا با فعل به اصطلاح (چت) راحت تر حرفهام رو میزنم به این دلیل که مخاطب رو نمیبینم و نمیشناسم شاید به این طریق اعتماد به نفسم بیشتر میشه.نمیدونم این خوبه یا بد.

پس سوال اول اینکه من(یا کس دیگری که مثل منه)و بدون رو در رو شدن میتونه بهتر نظرش رو بیان کنه به خودی خود خوبه یا بد؟

دلیل دیگه اینه که من اصولا با نوشتن راحت ترم (بیشتر حال میکنم)نه اینکه کم حرفم!پاش بیوفته توی سفسطه و مغلطه ید طولایی دارم.و باز دلیل دیگه اینه که انسان با وسعت بیشتری میتونه با دیگران ارتباط بر قرار کنه.یه وسیله گسترده ست و ارتباطات رو وسیع میکنه.این درسته که در ارتباطات فکری جنسیت مطرح نیست ولی در هر حال آدم دوست داره از نظرات جنس مخالفش هم اگاه بشه.این آگاهی و شناخت توی جامعه ما بدون دردسر (ممکن نیست).هم دردسر اجتماعی و هم شخصی.یعنی چی؟ 

اجتماعی: یعنی اینکه دو جنس.راحت نمیتونن نوی محیط با هم صحبت کنن و مشگل پیش میاد.شخصی :هم اینکه اکثرا ناخوداگاه ارتباطی که قراره ساده باشه تبدیک به یه رابطه عاطفی میشه(ممکنه).واین هم مشکل پیش میاره.ولی در رابطه (چت) اگه آدم کمی عاقل باشه و از اون مهم تر باهوش باشه از این مشکلات میشه جلوگیری کرد.خلاصه دلم میخواد نظر شما رو هم بدونم.

شما چرا چت میکنید؟

باز هم از همه ممنون. شرمنده اگر محاوره  نوشتم دارم تمرین نوشتار میکنم.قراره یه دوست من رو در آیینده یاری کنه که وبلاگ بیشتر به دل بشینه.از اون دوست عزیز هم بابت قالب وبلاگ ممنونم.

                                                                                          ارادتمند شما سپهر

                                                                                        

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
مرسی دوستان گلم بابت همه چیز:(بد حجابی)

سلام میکنم خدمت دوستان و همراهان عزیزم.امیدوارم همیشه خوب و خوش باشید وامید دارم همگی تلاش کنیم سنجیده بیندیشیم و سنجیده تر عمل کنیم.

خواستم قبل از موضوع اصلی به موضوع فرعی بپردازم و آن اینکه با نگاه کردن به مقالات پیشین احساس کردم کمی ضد و نقیض گویی کردم.گاهی نا امید تر بودم گاهی امیدوارتر.کمی نگران شدم برحسب اتفاق با مادرم صحبت افتاد و این موضوع رو به بحث کشیدیم.او معتقد بود که این طبیعت جوانی ست و موضوع جدیدی نیست.در دوران جوانی تفکر هنوز قالب محکمی ندارد و مانده تا شکل بگیرد.و جوان امادگی دارد به هر گرایش و شکل تفکری در بیاید.او عقیده داشت(تو الان در مرحله کشف و شهود هستی و این طبیعیست.)خواستم توضیحی داده باشم در مورد مقالات گذشته.بگذریم :

موضوع داغ این روزها مسئله:

موضوع داغ این روزها مسئله به اصطلاح مقابله با بد حجابی دختران و پسران از طرف نیروی انتظامی است ((که ظاهرا بسیج و سپاه در آن دخالتی ندارن)) به نظر من این روش درستی برای مقابله با جوانان نیست.نه تنها بعضی از معضلات رو حل نخواهد کرد بلکه شکله روابط جوانان رو تغییر داده و به به روابط زیرزمینی(به اصطلاح)تبدیل میکنه.و این خیلی خیلی خطرناکه.این موضوع اگر قرار است حل شود باید ریشه ای و فرهنگی حل شود.چرا که نسلی که الان در گیر این موضوع است نسلی ست که در دامان همین انقلاب رشد کرده واین کاری عظیم و کارشناسانه است.

(راستی داش یادم میرفت:از خاله های عزیزم و بهروز مهربون تشکر کنم خیلی به نظر از من دور هستن ولی در اصل ۱۰۰  سالم نبینمشون توو دلم جا دارن.)

(دوستایه همیشگیه من مادر گلم پدر بزرگوارم از شما هم به خاطر همه چیز ممنونم)

                                                ارادتمند شما:سپهر

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط سپهر.خ |
احساس من و تو

سلام دوستان عزیز:

خب بلاخره من هم به صرافت افتادم که آپ کنم.البته تشویق ها شما هم بی تاثیر نبود باز مثل همیشه تصمیم دارم از دوستای گلم که توو این ماه خجالتم دادن تشکر کنم.تشکر میکنم از:

شیرین عزیز.یکتا خانوم گل.بهار عزیز.مهشید جون.خانوم یلدا.آرمین سنایی شیطون.بهناز خانوم.دوست گلم خانوم لیلا خوانساری.دوست همیشگی مونا.مریم عزیز.خانوم فلورا.خانوم ونوس عزیز.بدرود مهربون.سحر عزیز.نوشین دوست خوبم که ازش خبر ندارم.سهند عزیز.بزای چند ماه متوالی بانوی اردیبهشت.و در اخر لیلی نیلی دوست تازه وگلم.(اگر کسی از غافله عازم به کربلا جا موند دفعه بعد.)

انسان چیست؟(موجودی اندیشه ور)

درسته اندیشه .نقطه افتراق بین انسان و دیگر موجودات.پس اندیشه خیلی مهمه اینقدر که دکارت(فیلسوف قرن ۱۷)میگه:(می اندیشم پس هستم).همین اندیشه از نظر اون دلیل کافی و وافی برای بودن انسانه.چگونه اندیشیدن از نظر من خیلی مهمه.به اعتقاد من همه چیز در خارج ذهن ما خنثی ست.ومعنای اونها به چگونگی اندیشه ما بر میگرده.تو میتونی از دیدن یک چیز احساس لذت کنی و کس دیگری از دیدن همون چیز احساس تهوع کنه.اون چیز تغییر نکرده تعبیر اون دو نفر با هم فرق داره.تو اگر مثبت فکر کنی همه چیز رو مثبت میبینی و اگر منفی فکر کنی(مثل من) همه چیز رو منفی میبینی.مثبت اندیشی نیاز به تمرین داره.شعار نمیدم خودم امتحان کردم.هر لحظه فکر منفی میاد توو ذهنت جلو اوونو بگیر و جای گزین او یه فکر خوب کن.اینطوری با مسائل راحت تر برخورد میکنی و زندگی آروومی رو خواهی داشت.تو میتونی به خوبی فکر کنی به عشق.همه چیز رو عاشقانه ببین حتی اگر کس یا چیزه خاصی وجود نداره.چرا که باید سعی کنی عشق و محبت و احساس های خوب از درون به بیرون منتقل بشه.(آهای عاشق پیشه به شما هستم).نه بلعکس.

سنی رو یادت میاد که بدون معشوقی خاص همیشه عاشق بودی؟

                                                                                        ارادتمند :....

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
ببینید من برای شما می نویسم!!!

سلام.(اگه من رو دوست دارید روده درازیه منو تا آخر بخونید)

سلام به اونایی همه جا کمکم کردن آره شما رو میگم دوستای مهربون.باز هم اینجا بگذارید از دوستای گلم  تشکر کنم .تشکر کنم از(شیرین عزیز.محبوبه خانوم گل.داداش خوبم عمو سپهر.نسیم دوست خوبم.سحر جان.وباز دوست خوبم لیلا وای مونا دوست قدیمیم و نوشین گل.البته همه شما رو دوست دارم.)

هنوز هم دارم فلسفه می خونم و تازه گی ها علاقه ام نسبت به اوون چند برابر شده شاید سنم اقتضا میکنه نمی دوونم ولی به هر حال سوالاتی ذهنم رو مشغول کرده که جواب اونا رو شاید در فلسفه می توان یافت.

 چرا ما به دنیا می آییم؟و هدف از زندگی ما چیست؟یعنی ما روزی به دنیا می آیم.یک زندگی روزمره رو می گذارانیم(مثل خیلی ها)و بعد مرگ فرا میرسه؟و اصلا مرگ چیه؟پایان همه چیز؟یا شروع بسیاری چیز ها؟

بعد از فوت پدر بزرگم بخصوص این سوالات به ذهنم می رسه.وقتی به او فکر میکنم(و بسیاری مثل اون) از خودم می پرسم هدف و فلسفه زندگی آدمی مثل اون چی بود؟آیا ما به دنیا می آییم تا چیزی خلق کنیم؟و اثری از خود به جا بگذاریم؟پس هزاران نفر که بدون هیچ رد پایی از دنیا می روند.اونا چی؟

گفتم اثر.رد پا.اووووه همه اثر یا رد پا می گذارند یا مستقیم یا غیر مسقیم.اگر پدر بزرگ من نبود چه کسی در سال ۱۳۳۲ راننده ی قطاری بود که در ایستگاه درود وقتی قطار فرار کرد(این یه اصطلاحه وقتی قطار از واگن جدا میشه میگن قطار فرار کرد)و او که راننده قطار بود و کمکش با ترفند هایی عده ای رو از مرگ حتمی نجات داد (داستانش مفصله)شاید اگر فرد دیگری در اون زمان و مکان بود نمی توانست جان عده ای رو نجات بده و آره حالا که بیشتر فکر میکنم جای پای اونها و خودمون رو در خیلی جا ها میبینم.

رد پای خیلی ها رو در چیزی که الان هستم یا نیستم .میبینم (ما انسانها شاید به دنیا می آییم که هر یک اثری حتی به کوچکی یک لبخند روی دنیا بگذاریم عجب جمله ای شد برید بگید ما فیلسوف نداریم نه شوخی میکنم.)بله آمدن ما بیخود نیست.اینه. اره پاسخ همینه اثری حتی به کوچکیه یک لبخند که به عابری ناشناس میزنیم.

امیدوارم منظورم رو از این آخری فهمیده باشید.خیلی ممنون که حوصله کردید خواندید:مرسی. مخلص همگی شما مخصوصا با معرفتا تون:

                                                                          .ارادتمند:سپهر

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
و اینگونه بر آب می سوزیم

سلام.

قبل از هر چیز یه معذرت خواهی به  دوستان گلم بدهکارم . چرا؟.

چون  چند وقتی بود به دلایلی مختلف از نوشتن پست جدید باز ماندم ولی امشب تصمیم گرفتم  که  براتون بنویسم.چند  وقتی یه که دارم در مورد  فلسفه و هنر مدرن که میشه همون (مدرنیسم.پست مدرنیسم و پسا پست مدرنیسم و  همچنین  مبحث بیکران فلسفه تحقیق میکنم  کتاب میخونم. می نویسم . سوال میکنم . میرم .میام و خلاصه بعد از مدتی دارم اون جوری که دلم میخواد زندگی میکنم.

وارد این مباحث نمیشم چون هم سرتون درد میاد هم  از فرصت خارجه و هم شاید کسی علاقه به این بحث ها نداشته باشه و  خسته شه و بزاره بره .این هم بگم از عشق  و  عاشقی و.......نمیگم  چون نه تخصص منه و نه  فرصت عاشق شدن رو تا به حال داشتم (خیلی ها رو دوست دارم از اخلاق.رفتار و وجنات خیلی ها خوشم میاد  با خیلی ها صحبت میکنم  رفت و آمد دارم ولی خوشبختانه  یا بد بختانه  عاشق هیچ کدوومشون نیستم .

چون همینطور که بار ها گفتم  عاشق شدن سن و سال داره  و آدم باید به اون درجه از بلوغ فکری و اجتماعی رسیده باشه که بتونه  یه شخص خوب رو حتی برای دوستی انتخاب کنه حتی نمی گم ازدواج  که یه سری فکر کنن بنده خیال دارم به این زودی زود ازدواج کنم(کارمند عزیز میدوونه چی میگم).

فکر میکنم در این زمینه موضع خودمو کاملا مشخص کرده باشم  تصادفا شاید طرز فکرم با روشن فکر ماب ها مطابق باشه ولی باز میگم که روشن فکر نشدم دقیقا روشن فکری هم درجه داره مثل  مراحل تبدیل شدن یک طلبه به یه آخوند. که این طی کردن مراحل لازمش خوندن کتابهای فراوان و ممارست .پیگیری و  زندگی کردن بین مردم و دقت به رفتارهای اجتماعیه درست عین آخوندا  ببینید  واضحه دو.دو تا میشه پنج تا.

جا داره اینجا از دوستای گلم که شاید خیلی هاشون اینارو نخونن تشکر کنم.تشکر کنم از اونایی که مو تحمل میکنن صبور هستن.با گذشتن. خوبن . مهربونن و ......

اول همه خانوادم از اون کوچکشون تا بزرگشون نه( اشتباه نکنید من خانواده پر جمعیتی ندارم)نازی گلم.کارمند عزیز.مونا جون.شیرین عزیز. محمد جان.پوریا سوری عزیز.نیما راد.بها الدین مرشدی عزیز.ونوس گل.دختری که دور عاشقی خط قرمز کشیده.دوست خوبم امین.دختر نقاش.پری خانوم گل.بانوی اردیبهشت.مریم عزیز.نغمه خانوم.شیوا جون.پیمان.خانوم نینا حاتمی گل.ملودی و مانایا عزیز.نوشین جان.فلورا عزیز.لیلا خوانساری عزیز.محبوبه همشهری گل.همین اگر کسی جا افتاده ببخشید.راستی روح پدر بزرگم هم شاد چند روز پیش فوت کرد

                                           ارادتمند همگی سپهر

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط سپهر.خ |
آدم